باران می آید
شیشه های عینکم تر می شوند
تاریکی را می شنوم
که از کنار ابرهای پشت عینکم
آرام آرام به دهانم می ریزد
و خمیازه ی غریبه ای
به وجودم می کشد
باران می آید
کفشهایم خشک اند
و همین طور دستهایم
که رو به آسمان ایستادند
باران می آید
عینکم تر می شود
بارانی ام به بدنم می چسبد
و انگار زیر بارانی ام، باران می آید
و انگار زیر عینکم...
پی نوشت۱: فروغ:
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود، و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت.
پی نوشت۲: ویلیام فاکنر(خشم و هیاهو):
"بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی تواند یاریش کند- نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر- بدبختی آدمی وقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد."
پی نوشت۳: بالاخره یه هندزفری پیدا کردیم که سرش مثل سونی اریکسون باشه تهش مثل نوکیا!
پی نوشت۴: موهامون رو کوتاه نمودیم!
پی نوشت۵: تا دیشب حدود ساعت ۱۰ قرار بود امروز بعد از چند وقت دوباره بریم کوه... خب نرفتیم!
پی نوشت۶: دیروز بعد از چندین سال دوباره Le grand bleu یا همون Big Blue رو ديدم... عكس هم به بهانه ي اين فيلم كه خيلي دوستش دارم، بود.
اندر حکایات کوتاه کردن موی اینجانب!
نسیم و مامان میگن این دفعه پیش این آرایشگره نرم. نینا هم که از اونا بدتر. میگن موهات رو عین سربازها میزنه!!!. من "تقی" رو دوست دارم. آخه از این آرایشگرها نیست که تا نشستی سفره ی دلش رو باز کنه و از تو هم بخواد سفره ی دلت رو باز کنی. اینهای دیگه تا اولین بار میری پیششون میگن "شما مال اینجا نیستی... نه؟!" "تازه اومدی اینجا؟!"، بعد تو گیج میشی که بالاخره مال اینجا هستی یا نه؟!. حرفاشون که تموم بشه یکم موهات رو لای انگشتاشون بالا پایین میکنن و میگن قبلا کجا رفتی، همه ی مو رو کوتاه بلند زده که ناکس(!).
تقی آخرش که بخواد حرف بزنه اون آخرشه که می پرسه اندازه ش خوبه یا بازم بزنم. زیادم تعارف نداره. یعنی کلا زبون باز نیست. هی گیر نمیده که قابل نداره. کارش که تموش شد صاف صاف زل میزنه بهت تا حقش رو بدی. مجیز فقر رو هم نمیگه. کلا تقی هم از من خوشش میاد. منم آخرش که بخوام حرف بزنم اون اولشه که بگم جلوش رو بزن تا این طوری فوکول نشه و دورش رو هم یه وقت زیاد نبری بالا(!). گرچه بازم فایده ای نداره. هرچه قدر هم که بگی تقی کار خودش رو میکنه. باز مثل سربازها کوتاه میکنه و تازه یه فوکول هم جلوش میذاره. بعد مجبوری تا موهات دوباره بلند شه، بدیشون رو به بالا و یه کلاه آفتابی هم بذاری سرت. کاریشم نمیشه کرد...، عادت داره!
پی نوشت۱: امروز بعد از ظهر دیگه میرم سروقت تقی!
پی نوشت۲: این کارهای سیروس مقدم واقعا ضعیف و مسخره هستن... کارهایی که هیچ وقت ارزش وقت گذاشتن رو ندارن... البته این "رستگاران" خوبیش اینه که میتونی آخرش که تموم شد از اتاق بیای بیرون و صدای متفاوت "شده ی" محمد اصفهانی رو گوش بدی... بعد امیدوار بشی که آلبوم جدید محمد اصفهانی میتونه یک انقلاب در کارهاش بشه!
پی نوشت۳: البته شعر عبدالجبار کاکایی هم خوبه هاااااااااا... گرچه هیچ وقت تو وبلاگش شعرهای دلچسبش رو نمیذاره!
پی نوشت۴: این طور که معلومه ما باید تا ۱ مرداد همین طور در حال امتحان دادن باشیم!
پی نوشت۵: من از تمام خفاشهای ترسو بیزارم... کسانی که حتی جرات ندارند "عقیده" ای برای خودشان داشته باشند و برای منافعشان دائم از این طرف به آن طرف می پرند.
پی نوشت۶: تویی که حتی وقتی زبونت هم زخمه با تموم احساست میزنی و میخونی رو زیاد دوست دارم.
ژنرال به فرشته شليك كرد!
پشت به آفتاب مي دوم...
تا شب نشده
بايد سايه ام را
از سيم خاردارها عبور دهم.
بايد دستهايم را به بي رحمي تيغ هايشان گره بزنم،
پاهايم را به درد بچسبانم،
و خونم را رويشان بپاشم!
و به كبكها مي گويم:
از زير برف
سرهايتان را بلند كنيد
اين صحنه ها ديدن دارد،
سايه ام دوست دارد زنده بماند،
نفس بكشد،
و تا شب نشده
آزاد است.
پي نوشت۱: يك پشه امشب روي من كليد كرده... خدا بهش رحم كنه!
پي نوشت۲: يكي منو ببره موهام رو كوتاه كنم.
پي نوشت۳: هوا به طرز عذاب آوري گرم است.
پي نوشت۴: عنوان اين پست اسم يك كتاب بود از يزدان سلحشور...
پي نوشت۵: آهنگ جديد دلم مي خواد...
پي نوشت۶: عكس از Carol Guzy.
مردی که دوستش دارم!

مرد سبزه، تنها و عجیب است. چون وسط سرش تاس شده موهای کنار گوشش را هم با تیغ می تراشد. خوشحالم که مثل تاسهای دیگر چند تار مویش را بلند نکرده تا از این طرف سرش به آن طرف برساند. تیپ و قیافه اش، حتی سیگاری که می کشد همگانی نیست. سیگارش سفید است و از این ایرانی ها نیست که پاکتهای قرمز و سفیدشان با اعصابت بازی می کنند. یک فندک زیپو نقره ای دارد. برای همین بوی گوگرد کبریتش خفه ات نمی کند. کلاه بره سر می گذارد. بیشتر اوقات شلوار کتان کرم و یا سرمه ای پایش است و گاهی جین یخی. کفشهای جیر بنددار می پوشد. مردهای همسن او کفش های چرم می پوشند تا دیرتر خراب شود. کفشهایشان را سالها واکس و قالب می زنند. نمی دانند این واکس زدن ها تنها قسمتهای شکسته ی کفششان را بیشتر جلوه می دهد.
مردهای همسن و سالش ازدواج کرده اند. سبیل می گذارند. شکم هایشان بزرگ می شود. شوخی هایشان هرزه تر. بچه دار می شوند. اولی دختر. دومی پسر. ماشین می خرند. جمعه ها می روند پیک نیک. عیدها شمال می روند. با پسرشان می روند دریا. زن و دختر روی ساحل زیر انداز پهن می کنند و آنها را تماشا می کنند. تعطیل که باشند مشهد هم خواهند رفت. پیراهن های دکمه دار مردانه می پوشند. ترجیحا سفید. شلوار پارچه ای هم. ترجیحا مشکی. مردهای همسن او در به در دنبال یک لقمه نان هستند. می چرخند. به هر دری می زنند که زندگی شان بچرخد.
او مجرد است. شب که باشد آهنگهای فرهاد را سوت می زند و در کوچه قدم میزند. صورتش را طوری می تراشد که پوستش آویزان شود. توپ پلاستیکی بچه ها را شوت می کند و با خودش می خندد. سر تکان می دهد. یک پک عمیق به سیگارش می زند. چشمهایش را تنگ میکند. شش اش گروی نه اش است. همسایه ها دوستش ندارند. جورابهایش. جورابهایش را باید مهم ترین قسمت در وضعیت ظاهری او دانست. جورابهایش نخی و کلفت هستند. حتی وقتی تابستان باشد. مرد، دوست داشتنی است. من خدایش هستم!
پی نوشت۱: خشم و هیاهو... ویلیام فاکنر... روایت متفاوتی دارد!
پی نوشت۲: حیف نیست درباره ی الی فروش کم تری از اخراجی ها داشته باشه؟!
پی نوشت۳: همه كنكور رو خوب ميدين... من مي دونم.
پي نوشت۴: ديروز را دويدم تا شايد امروز بهتر باشد... امروز را ديگر نمي دوم به فردا اميدي نيست!
پي نوشت۵: مسلم محمودي:
سگ همسايه ما
ديشب ساعتي قبل از شام
سكته اي كرد و مرد!
من به قانون زمين مي خندم
كه چرا نعش سگي روي زمين مي ماند!
پي نوشت۶: فرزند پنجم از دوريس لسينگ را نخونديد هم آسمون به زمين نمياد!
پي نوشت۷: عكس از Steve Mccurry... .
آهای بچه های کلاس خانوم بوستامانته... ۸ تیر ساعت ۱۰ صبح امتحان گفت و شنود داریم هااااااااا... گفته باشم بعد نگید نگفتم!!
سایه
یکی میان ما فاصله ای نگذاشت
یکی رفت که بیاید
نیامد
نرفت، که بیاید
یکی میان ما فاصله ای نگذاشت
از بس که از تو به من نزدیک تر بود
از بس که از من به من
یکی میان ما بی فاصله
حضور گرمی داشت
یکی آمده بود تا نرود
نرفته بود که بیاید.
"علیرضا پنجه ای- از کتاب پیامبر کوچک"
اگر از تسوپفنر بچه دار شود، نخواهد توانست بارانی سه ربعی یا بارانی روشن شیک تن بچه هایش کند، او باید بگذارد بچه هایش بدون پالتو بگردند، زیرا ما درباره ی انواع پالتوها مفصلا صحبت کرده ایم. ما همچنین درباره ی زیر شلواریهای بلند و کوتاه، لباس زیر، جوراب، کفش صحبت کرده ایم- اگر بخواهد احساس فاحشه بودن یا خائن بودن نکند، باید بگذارد بچه هایش لخت در بن بگردند.
"عقاید یک دلقک- هاینریش بل- صفحه ۲۸۰"
پی نوشت۱: این روزها فقط این شعر و همین چند خط از عقاید یک دلقک را میتونم تحمل کنم.
پی نوشت۲: بعد از چند ماه دوباره حس سازدهنی زدنم گرفته!
پی نوشت۳: فردا امتحان داریم... ۸ صبح... خدا بخیر کنه... این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست!
پی نوشت۴: زهرا رهنورد:
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
پی نوشت۵: مریض شدم خیلی بدجور... امروز خوب شدم تازه!
پی نوشت۶: دیشب گفت و گو با شادمهر رو دیدم... امروز صبح هم دوباره دیدم... شادمهر همون شخصیتی رو داره که میشه دوستش داشت.
پی نوشت۷: عکس از Ian Macmillan... .


