تبليغاتX
شاگرد تو حالا می نویسد
یافتن تو در عمق خسته ی احساس، یک معجزه بود...!

مجزه ای که پشت واژه ها پنهان می کنم تا اگر رویاست، پایان نیابد

و اگر حقیقت است رویاگونه بماند... . 

این روزها تنها خیالات است،

که به زندگیم معنا داده و کسالت روزمرگی ها را از من می گیرد،

و شاید، واژه واژه تا به دریا شدن،

عطر تو را می آورد... .

پی نوشت۱:

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی
گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست....

پی نوشت۲:

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای
من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم  

پی نوشت۳: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۴: همین.

 


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:52  توسط احمدرضا توسلی  | 

 متهم  گناه شدن براي حوا دشوار بود؛ اما گنجاندن زندگي در باور عشق را ممكن مي ساخت ...، حوا انتخاب مي كند، شروع عشق، پايان بهشت و يا زندگي در حسرت يك طغيان!.  سخت است از اوج نعمت به شروع معنا دست يابي و اين جاست كه خدا نيز روحش را هديه ي مخلوق مي كند... .

حوا لياقت آدم را براي داشتن روحي آسماني نشان داد، مي توانست عروسكي تا ابد خجسته در بهشتي ساختگي بماند، اما قصد كرد كه بهشت سازي كند، مخلوقي خالق نما شود و شايد لياقت رسالت را به آدمش عطا كند... .

 حوا در زمين ياد بهشت  نكرد، مي دانست كه با آن به بهشت نمي رسد، بهشت بايد تشنه ي وجودش شود و حسرت لحظه اي با او بودن را بچشد.

 

اين بار بهشت رنگي دگر داشت، آن دوزخ در كالبدش مبدل به تك شعله اي شده بود كه هنگامه اي براي عاشقي پروردگارش باشد ... .

 

حوا به سيب نيازي ندارد، سرشار از بهشت است و بهشت از آن اوست...

 

 

پی نوشت۱

 

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله ی مذهب بالا.

تا ته کوچه ی شک،

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

 

پی نوشت۲:

 

 زندگی رسم خوشایندی است.


زندگی بال و پری دارد، با وسعت مرگ،


پرشی دارد اندازه عشق.


زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت، از یاد من و تو برود.

 

پی نوشت۳:

 

همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم، آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم.

 

پی نوشت۴: خاطره ای در درونم است... .

 

پی نوشت۵: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

پی نوشت۶: همین.

 


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:57  توسط احمدرضا توسلی  | 

زندگی در جریان است و امروز در درونم تو را سنگی یافته ام که توانسته جمودتم را جشن بگیرد و برای خواب کردن پلکهایم لحظه شماری کند. تو نه رنگ و بویی از فردا داری و نه کهنگی دیروزم را، تو اکنون، برایم پسندیدی و سنگینی لحظه هایی که از دور، دست تکان می دهند و تجربه ی رفتن را می آموزند. واژه ها نیز جایی برای گذر شده اند و تنها مرا در پس پیاده روهای سرنوشتم نگه داشته اند تا شاید تصور قداست و نیک نامی به یاری ام باشد...!

تو امروز، لذت رود شدن را نیز گرفتی تا سدی بر جاری تقدیر شوی و من چقدر دور و گمنام در خود گم گشته ام و برای یافتنم تا فراسوی وجود قصد سفر دارم .... . یافتن به قصد روزهایی است که با تحجرت از من دریغ داشتی و رفتن برای شکستن تو در درونم.

و شاید روزی دیگر.....

پی نوشت۱:

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
                       آگاه ز هر بگو مگوی هم
                                 هر روز سلام و پرسش و خنده
                                                            هر روز قرار روز آینده
                                                                    عمر آینه ی بهشت ، اما ... آه
 بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
               کنون دل من شکسته و خسته ست
                                       زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
                                                          نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد 
 

              " نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد "

مهدی اخوان ثالث

پی نوشت۲: زمان می گذرد و زمانه نیز هم....

پی نوشت۳: من اناری را میکنم دانه، به دل می گویم، خوب بود، این مردم دانه های دلشان پیدا بود... .

پی نوشت۴: هیچ نگویم، که به تنها شدن عادت کردم... .

پی نوشت۵: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۶: همین.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 22:23  توسط احمدرضا توسلی  | 

عشق، صبر، لبخند، اشک و حتی خدا را در وجود تو پیدا کردم و امیدوارم همیشه کودکت را برای گستاخیش ببخشی:

همیشه مادرم...

                        روزت جاودانه باد.... .

 

 

پی نوشت۱: عبدالکریم سروش در مصاحبه با شهروند امروز به مناسبت درگذشت شریعتی چه کار کرد، واقعا عالی بود... .

پی نوشت۲: فردا ریاضی ها کنکور دارند، امیوارم موفق باشید...

پی نوشت۳: پس فردا ما کنکور داریم، امیدوارم همه اون طوری بشن که خدا صلاح میدونه....

پی نوشت۴: روز مادر بر همه ی مادرهای خوب مبارک باشه و همین طور هم روز زن بر تمامی زن های ایرانی....

پی نوشت۵:

آن یکی خر داشت و پالانش نبود/// یافت پالان، گرگ خر را در ربود

کوزه بودش، آب می نامد به دست/// آب را چون یافت، خود کوزه شکست

پی نوشت۶: به یاد نادر ابراهیمی، یک عاشقانه ی آرام:

عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان....

از شباهت به تکرار میرسیم، از تکرار به عادت، از عادت به بیهودگی، از بیهودگی به خستگی و نفرت...

دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل عشق نیست، آواز عاشقانه خواندن، دلیل عاشق بودن است...

مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود...

پی نوشت۷: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۸: همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:36  توسط احمدرضا توسلی  | 

 

دقیقا نمی تونم بگم که برای اولین بار کی بود که صدای گیتار رو شنیدم، صدای ساز در خانواده ی ما یه جورایی در وجود همه نقش گرفته و در دورترین خاطرات ذهن هایمان به ثبت رسیده است. از وقتی یادم می آید هر روز یا حداقل هر چند روز صدای گیتار زدن را از پدرم شنیده ام و همیشه وقتی کسی در خونه نبود از روی شیطنت چند باری از بالا به پایین دستم رو به ۶ تا سیم های زبرش کشیده ام تا از طنین صدایش لذت ببرم. تو خونه ای که از ساز سنتی گرفته تا کلاسیک توش پیدا میشه طبیعی بود که هر بچه ای به موسیقی علاقه مند بشه...، درست ۵ سال پیش بود، یعنی زمانی که تازه اومده بودیم رشت، که رفتیم تا بابا یک گیتار جدید بخره، یک مانوئل رودریگز دست ساز که واقعا به نظرم صداش در وجود هر کسی فرو می رود!!! اون شب به بابام گفتم که می خوام گیتار یاد بگیرم و اون فقط گفت اول باید " مولا رسول سیمی " رو بشناسی ، با خودم گفتم باز اینم از اون سر کاری های خفن بود دیگه حتما، اما حالا دارم می فهمم که تا کسی، مولا رسول سیمی رو در گیتار بلد نباشه هیچ وقت از حالت طوطی واری زدن نمی تونه در بیاد!؟

از بچگیم تا حالا خیلی ساز دستم گرفتم و باهاش کار کردم، از کیبورد گرفته تا تمپو و ساز دهنی و ...، اما به یقین میگم که پیانو و گیتار کامل ترین سازهایی هستند که به طور معمول وجود دارند و باید بگم که به همراه یک ساز ضربی که مادر سازهای جهان است می توانند هر موسیقی را به اجرا در بیاورند. گیتار رو هنوز گوشی میزنم و به این اعتقاد دارم که گوش مهم ترین اصل در موسیقی است و یک گوش خوب یک موسیقی دلنشین رو به وجود میاره و یا یک نابغه ای مانند "یانی" رو خلق میکنه!!!

هنوز نتونستم هیچ الگویی رو برای گیتار زدنم پیدا کنم و شاید به این دلیل بوده که فاصله ام برای درک حرفه ای خیلی زیاد است اما از سبک نواختن آرمیک همیشه لذت برده ام و او را یکی از نوابغ جهانی به حساب میارم. البته در ایران به خیلی از گیتاریست ها می شود افتخار کرد، کسانی مثل: بابک امینی، اردشیر فرح، برادران خواجه نوری(محمدعلی و داریوش)، لیلی افشار( بهترین گیتاریست زن سال ۲۰۰۰) و .... .

واقعا یکی از عجیب ترین چیزها در جهان فرتها یا پرده های گیتار است که به فاصله ی چند میل می توانند صدا  و نواها را ۱۸۰ درجه تغییر می دهند. فکر می کنم زمانی یک گیتاریست را می شود حرفه ای نامید که بتواند از مرز ماشینی زدن خارج شود و با پنجه هایش تمامی احساسات را انتقال دهد... .

 

پی نوشت ۱: فکر نمی کنم هیچ چیزی در جهان بهتر از موسیقی باعث آرامش روحی شود... .

پی نوشت۲: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۳: همین.

وبلاگ انگلیسیم به روز شد...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:31  توسط احمدرضا توسلی  |