تبليغاتX
تار و ترمه

یکی از مقاله های من در مولانای ایرانی

دکتر سروش

 

قمار عاشقانه:درباره مولانا مانند هر انسان فرهیخته دیگری تاکنون کتاب ها و مقاله ها و متن های زیادی نوشته شده است ، این کتاب ها که میان ان ها می توان اثار های نه چندان جالبی را مشاهده کرد هر کدام تنها به گوشه کوچکی از زندگی این عارف اشاره کرده اند ، در این میان برخی اثار جایگاه بالایی را در مولانا شناسی دارا می باشند که هر کس بخواهد درباره مولانا از سطح مبتدی تا پیشرفته مطلبی بنویسد نا گزیر باید از این منابع بهره جوید ، کتاب هایی به مانند " مولانا از بلخ تا قونیه" به تحقیق و تالیف : عبدالرفیع حقیقت (رفیع) نویسنده ای که تاکنون در طی بیش از چهل سال فعالیت مستمر خود بیش از 85 جلد کتاب پیرامون تاریخ و فرهنگ و علوم ایران زمین و اسلام و به خصوص عرفان ایرانی تالیف کرده است. دیگر کتاب حائز اهمیت در این رده کتاب " پله پله تا ملاقات خدا " اثر عبدالحسین زرین کوب است که در احوال مولانا جلال الدین محمد بلخی نوشته شده است.

شاید هر کس با خواندن تمامی این اثار قوی و ضعیف باز هم خلا هایی را در ذهن خود درباره مولانا احساس کند زیرا به راستی که نمی شود مولانا را بدون " قمار عاشقانه " عبدالکریم سروش شناخت. کتابی که به گفته خودش: شرح جهش جانانه و جنون امیز جان جوان مردی است که پیش از انکه صبح معرفت از مشرق سرش بردمد و " شمس " عشق در افق اقبالش طالع شود ، زاهدی با ترس ( زاهد با ترس می تازد به پا  عاشقان پران تر از برق و هوا)، سجاده نشینی با وقار(سجاده نشین با وقاری بودم  بازیچه کودکان کویم کردی) ، شیخی زیرک(گفت که تو زیرککی مست و خیالی و شکی  گول نیم هول نیم امر تو را بنده شوم) ،  مرده ای گریان(مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم  دولت عشق امد و من دولت پاینده شدم) و شمع جمع منبلان( گفت که تو شمع شدی قبله ی این جمع شدی  شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم) بود و وقتی در چنگال شیری " شیخ گیر "(من شیخ را می گیرم و مواخذه می کنم نه مرید را، ان گه نه هر شیخ را، شیخ کامل را)   افتاد و دولت عشق را نصیب برد ، زنده ای خندان ، عاشقی پران ، یوسفی یوسف زاینده(زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم  یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم) و افتابی بی سایه ( ما که واپس مانده ذرات وییم   در دو عالم افتاب بی فییم) شد و این همه را وامدار ان بود که دلیرانه و کریمانه و فارغ از بندگی و سلطنت و شریعت و ملت (بندگی و سلطنت معلوم شد  زین دو پرده عاشقی مکتوم شد)

                                    که فتوت بخشش بی علت است  پاکبازی خارج هر ملت است

تن به قضای عشق داد و پا در قماری عاشقانه نهاد(خنک ان قمار بازی که بباخت انچه بودش    بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر) و سرخوش از باختن و فارغ از بردن، خان و مان خود را به سیل تند عشق سپرد ( عاشقان در سیل تند افتاده اند  بر قضای عشق دل بنهاده اند)   و دیوانه ی عشق دیوانه و اماره ی نفس اماره (عشق دیوانه است و ما دیوانه ی دیوانه ایم نفس اماره است ما اماره ی اماره ایم) گشت و فرعون وار نه به سوی نیل بل خلیل وار به جانب اتش رفت( من نیم فرعون کایم سوی نیل  سوی اتش می روم همچون خلیل) تا عاقبت ناسوتش در حرم لاهوت نشست( محرم ناسوت ما لاهوت باد  افرین بر دست و بر بازوت باد) و فروخته هایش نیکوتر خریده شد( ان که داند دوخت او داند درید  هرچه را بفروخت نیکوتر خرید) و نازکی هایش سر از فربهی بیرون اورد ( در بن چاهی همی بودم نگون  در همه عالم نمی گنجم کنون) و اسب تجربه اش گنبدی کرد و از گردون در گذشت ( تازیانه برزدی اسبم بگشت  گنبدی کرد و ز گردون در گذشت) و سینه جوان مردش شرابخانه عالم گشت           ( شرابخانه عالم شده است سینه من  هزار رحمت بر سینه جوان مردم).

داستان این قمار شنیدنی و خاطرنواز که در مواضع مختلف این کتاب به مناسبت های مختلف مکرر شده است، چون قند مکرر ذائقه خرد را شیرین می کند و ملال خاطر نمی افزاید و به پرسشی سترگ در باب شخصیتی سترگ پاسخی در خور می دهد.

اما علاوه بر ان داستان نکته های چند دیگر که صاحب این قلم در طی دوران بلند و خجسته تعلم از خداوندگار مثنوی اموخته و به مناسبت های گوناگون در خطابه های خود با مستمعان در میان نهاده (از قصه تاویل گرفته تا رای مولانا در باب شهادت حسین بن علی (ع) و ماجرای موسی و شبان و مجادله ابلیس و معاویه) از ساکنان دیگر این سفینه اند.

" ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست " و به همین دلیل این دفتر می توانست بسی فربه تر از این باشد، لکن " خویش فربه می نماییم از پی قربان عید " و تا در رسیدن نوبت ان قربانی ، تقدیم این بضاعت فروتنانه موجه می نماید. قدیم ترین مقالات این کتاب عمری 13 ساله و

جوان ترینش عمری 2 ساله دارد. عمر خوانندگان گرامی دراز باد و خدای عزوجل همگی را مزید عزت و دوام کرامت عطا کند.

عبدالکریم سروش- فروردین 1379

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 21:30 | سه شنبه سی ام بهمن 1386 •

ساراماگو و کوئلیو در کنار هم 98 را بزرگ افریدند!!

 

پائولو در ایران      ساراماگو در حین دریافت نوبل

سال ۱۹۹۸ را می توان یکی از پر بار ترین سال های ادبیات جهان دانست ، در سالی که نویسندگان بزرگی همچون ژوزه ساراماگو از پرتغال در کنار پائولو کوئلیو از برزیل و چندی دیگر از بزرگان با انتشار کتابهایی غنی برگ زرینی را در تاریخ بر جای گذاشتند.

در این سال ژوزه ساراماگو با انتشار کتاب پر فروش و بی مانند خود یعنی " کوری " توانست جایزه نوبل را در رقابت با بزرگان ادبیات جهان کسب کند ، کتاب کوری کتابی است که ساراماگو در ان با بازافرینی کابوسی هولناک در خیالاتش ، نمود حقیقتی سترگ را در جامعه ورق می زند تا جایی که برخی کوری را ایینه ای از نهیلیست می دانند ( که البته نظریه صحیحی نیست!! ) و نشان می دهد که چشمانی بسته داریم و امروز باید از کوری خارج شویم.

 http://ecx.images-amazon.com/images/I/41RE4Z6P99L._AA240_.jpg

در همین سال پائولو کوئلیو نیز با انتشار کتابی جاودان به نام " ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد " بار دیگر نام خود و کتابش را در صدر پر فروش ترین لیستها قرار داد تا یکی از مجموعه های سه گانه ی او که با " کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم (۱۹۹۴) " ، اغاز و با " ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد (۱۹۹۸)" ،به اوج و به وسیله " شیطان و دوشیزه پریم (۲۰۰۰)"  ، به پایان می رسد ، در سال ۹۸ و ۹۹ یکی از خاطرانگیزترین کتابهای تاریخ باشد. هر سه مجموعه یاد شده به یک هفته از زندگی یک زن اشاره می کنند که همگی به یکباره خود را در برابر عشق ، مرگ و یا قدرت می یابند و درا این زمان طولانی یک هفته ای تصمیم می گیرند سرنوشت خود را بپذیرند یا نه!

هم ساراماگو و هم کوئلیو هر دو در این سال با نگاهی خیال انگیز واقعیت هایی تلخ در زندگی ماشینه شده را بر روی انسان ها می گشایند و با تلنگری بزرگ انسان ها را از خواب غفلت خارج می کنند. هر چند فضای ورونیکا محدود به یک تیمارستان روانی است اما به راستی تمامی جهان را می توان در ان چهار دیواری دیوانه وار تعریف کرد.

هر دو کتاب برای خوانندگان ناشی و ظاهربین بسیار کتاب های زننده و زشتی هستند اما به عقیده مفسران و عمقی خوانان جهان از بی نظیرترین اثار ها به حساب می ایند که قبل از شروع قرن ۲۱ زشتی های بزرگ شده ی قرن ۲۰ را نشان می دهند تا شاید در اواخر قرن بعدی نویسندگان مجبور به نوشتن چنین نوشته های غم انگیزی نشوند!!!

کوری در ایران به دست اسدالله امرایی ترجمه و انتشارات مروارید ان را به چاپ رسانده و ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد توسط انتشارات کاروان با ترجمه ارش حجازی چاپ شده است.

به امید روزی که از کوری خارج شده و بدانیم:

" دیوانه بمانید، اما مانند عاقلان رفتار کنید. خطر متفاوت بودن را بپذیرید ، اما بدون جلب توجه متفاوت باشید. (پائولو کوئلیو) "

 

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 22:56 | چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 •

فقط راستی می خواهیم و بس!!!

" مردم ایران سلام " امروز نمونه ی یک برنامه ای در سیمای جمهوری اسلامی ایران شده است که از تمامی عناصر انقلاب از کوچک و بزرگ دعوت به عمل می اورد و به نوعی از زحمات انها تقدیر می کند به جز از خانواده ی یکی از سه رکن اصلی جنبش های مردمی ایران در ۵۰ سال گذشته یعنی دکتر علی شریعتی.... .

مردی که در تمام طول عمرش با معرفی اسلام راستین و مبارزه با حکومت های استبدادی باعث جنبش هایی عظیم در میان مردم ایران شد و در امروز حتی در کتاب های تاریخ نیز با اکراه و در اخر نام او را ذکر می کنند و باید بدانیم که فرزندان ایران نام شریعتی را اگر هم در کتابهای ظاهر نخواندند باید در دلهایشان به یادگار بدارند و بدانند که اگر شریعتی ها نباشند ظلم پایدار خواهد ماند و کفر وجودشان را لبریز می کند... . شاید شریعتی جزو معدود مبارزانی باشد که فقط با دین به جنگ استبداد رفته است و حتی یک بار نیز از خشونت بهره ای نبرده است.

اقای شهیدی فر مجری و اقای معتضد تاریخ شناس، باید حقیقت ها امروز بر مردم اشکار گردد تا بدانند و بتوانند قدر دانی کنند ، جوانی که در جلوی تلویزیون تمامی نام های انقلاب را می بیند به جز شریعتی ، دیگر به چشم یک رسانه ی ملی به صدا و سیما نخواهد نگریست و ان را از خود نمی داند. جوانی که در کتاب هایش نام همه را می خواند به جز شریعتی دیگر به کتاب نیز نظری نمی افکند و این جاست که ان جوان ملیت خود را نیز از دست خواهد داد ملیتی که با هزاران سر از تن جدا در طول تاریخی ۷۰۰۰ ساله بدست امد ، فکر می کنم امروز وقت ان شده است تا راست بگوییم و دیگر بالا رویم...!

چند سخن از دکتر:

انسانی که مسئول نیست، انسان نیست.

وای به حال دینی که "نه" در ان بیش تر است از "اری"!

مسلمان واقعی هرگز مفت به صلیب کشیده نمی شود.

هر انقلابی دو چهره دارد: چهره ی اول خون و چهره ی دوم پیام.

هرکس به میزان عصیانی که دارد ، ارزش دارد.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 19:45 | یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 •

مقاله سایت مولانای ایرانی

حکومت‌ جمهوری‌ ترکیه‌، که‌ در آبان‌ ماه‌ سال‌ 1302/ اکتبر 1923 به‌ وجود آمد، در اسفند ماه‌ سال‌ 1302/ مارس‌ 1924 خلافت‌ را برانداخت‌ و سلطان‌ عبدالمجید را به‌ سوئیس‌ تبعید کرد. یک‌ ماه‌ بعد، دادگاههای‌ شرعی‌ بسته‌ شد، پوشیدن‌ لباس‌ اسلامی‌ و حجاب‌ زنان‌ ممنوع‌، تعدد زوجات‌ قدغن‌، و تقویم‌ میلادی‌ مرسوم‌ گردید. ساعت‌ در ترکیه‌ با نصف‌ النهار گرینویچ‌ تطبیق‌ یافت‌، دستگاه‌ مقیاس‌ متداول‌ شد، الفبای‌ عربی‌ منسوخ‌ گشت‌ و تحریر زبان‌ ترکی‌ به‌ شیوه‌ی‌ حروف‌ لاتین‌ درآمد.
در بیستم‌ آذر ماه‌ سال‌ 1304/ سیزدهم‌ دسامبر 1925، قانون‌ شماره‌ی‌ 677 درباره‌ی‌ «لغو تولیت‌ و عناوین‌ مذهبی‌ و ممنوعیت‌ اجتماعات‌ و تظاهرات‌ عرفانی‌ و درویشی‌ و تعطیل‌ خانقاهها و تکیه‌ها و زاویه‌ها» که‌ لایحه‌ی‌ آن‌ را آتاتورک‌ پیشنهاد کرده‌ بود به‌ شرح‌ زیر از تصویب‌ مجلس‌ گذشت‌ (منقول‌ در تفضّلی‌، 91-78):
بند 1. کلیه‌ تکیه‌ها و زاویه‌ها در جمهوری‌ ترکیه‌، اعم‌ از اینکه‌ موقوفه‌ باشد یا ملک‌ شیخ‌ آن‌ و یا به‌ هر طریق‌ دیگری‌ تأسیس‌ شده‌ باشد، مسدود می‌شود. حق‌ مالکیت‌ آنها محفوظ‌ می‌باشد. آنها که‌ به‌ صورت‌ مسجد مورد استفاده‌ قرار می‌گیرد، می‌تواند به‌ صورت‌ فعلی‌ باقی‌ بماند.
کلیه‌ عناوین‌ شیخ‌، درویش‌، مرید، دَده‌، چلبی‌، سید، بابا، نقیب‌، خلیفه‌، فال‌گیر، جادوگر، شفاگر، دعانویسی‌ برای‌ رسیدن‌ اشخاص‌ به‌ آرزوهایشان‌ و هر نوع‌ مشاغلی‌ از این‌ قبیل‌ و پوشیدن‌ لباس‌ درویشی‌ ممنوع‌ است‌. مقبره‌های‌ سلاطین‌ و آرامگاههای‌ درویشان‌ مسدود می‌شود و شغل‌ مقبره‌داری‌ ابطال‌ می‌گردد.
کلیه‌ کسانی‌ که‌ تکیه‌ها و زاویه‌ها و مقبره‌های‌ مسدود شده‌ را مجدداً مفتوح‌ سازند، و یا کسانی‌ که‌ تحت‌ عناوین‌ عرفانی‌ به‌ جلب‌ و جذب‌ افراد بپردازند، یا به‌ آنها خدمت‌ کنند، به‌ حداقل‌ سه‌ ماه‌ زندان‌ و پرداخت‌ 50 لیره‌ جریمه‌ محکوم‌ خواهند شد.

بند 2. این‌ قانون‌ بلافاصله‌ به‌ مورد اجرا گذاشته‌ خواهد شد.
بند 3. هیئت‌ دولت‌ مأمور اجرای‌ آن‌ است‌.
خان‌ ملک‌ ساسای‌ در پایان‌ خاطره‌ی‌ خود می‌نویسد (تفضّلی‌، 85):
لیکن‌ با فرمان‌ چهارم‌ دسامبر 1925 همه‌ی‌ این‌ تشکیلات‌ که‌ هزاران‌ نفر برای‌ خواندن‌ اشعار مولانا زبان‌ فارسی‌ می‌آموختند، و نواهای‌ ایرانی‌ می‌نواختند، و همه‌ دل‌ به‌ سوی‌ ایران‌ زمین‌ داشتند، تعطیل‌ شد. همه‌ی‌ تکایا را بستند، و اوقاف‌ مولوی‌خانه‌ها را ضبط‌ کردند، و نفوذ معنوی‌ ایران‌، که‌ از جزیره‌ی‌ کریت‌ تا مجار، و از مدینه‌ی‌ طیبه‌ تا تراکیا و آناطولی‌، گسترده‌ بود، یکباره‌ برچیده‌ شده‌، و محو گردید، و هیچ‌ کس‌ در ایران‌ نفهمید و نگفت‌ و ننوشت‌ - گفتی‌ که‌ هرگز چنین‌ چیزی‌ نبوده‌ است‌!
دو سال‌ بعد، در زمستان‌ 1306ش‌ / 1927، آتاتورک‌ برای‌ مولویان‌ استثنایی‌ قائل‌ شد و اجازه‌ داد که‌ زیارتگاه‌ مولانا در قونیه‌ به‌ صورت‌ موزه‌، به‌ نام‌ «مولانا موزه‌سی‌»، دوباره‌ باز شود، و هزینه‌ی‌ نگهداری‌ آن‌ را وزارت‌ اوقاف‌ بپردازد. سعدالدین‌ هِپار، که‌ در مولوی‌خانه‌ی‌ ینی‌قاپوی‌ استانبول‌، پیش‌ از آنکه‌ در سال‌ 1304ش‌ / 1925 بسته‌ شود، نوازنده‌ی‌ طبل‌، قُدوم‌زن‌باشی‌، بود، در سال‌ 1332ش‌/ 1953 نزد شهردار قونیه‌ رفت‌ و از او خواست‌ اجازه‌ دهد که‌ مراسم‌ سماع‌ در سالروز فوت‌ مولانا در انظار عموم‌ برگزار گردد.
شرط‌ صریح‌ شهردار قونیه‌ آن‌ بود که‌ از این‌ مراسم‌ تعبیر به‌ بزرگداشت‌ یکی‌ از شعرای‌ بزرگ‌ ترک‌ کنند، نه‌ آیین‌ مذهبی‌؛ اما هِپار اصرار کرد که‌ آیاتی‌ از قرآن‌ باید تلاوت‌ شود. در آذر ماه‌ سال‌ 1332ش‌ / دسامبر 1953، نخستین‌ سماعِ دارای‌ مجوّز پس‌ از نزدیک‌ به‌ سه‌ دهه‌ در سالن‌ یکی‌ از سینماهای‌ قونیه‌ در حالی‌ اجرا شد که‌ تنها دو نفر نی‌ می‌زدند و یک‌ نفر قُدوم‌، و دو نفر که‌ لباس‌ عادی‌ بر تن‌ داشتند، سَماع‌ می‌کردند.
این‌ مراسم‌ در سال‌ 1333ش‌ / 1954 نیز اجرا شد، و در سال‌ 1334ش‌ / 1955 «انجمن‌ توریستی‌ قونیه‌» میهمانان‌ را برای‌ تماشای‌ مراسم‌ سماع‌ مولویان‌ دعوت‌ کرد که‌ شامل‌ «دور وَلدی‌» بود و سماع‌ گزاران‌ تنّوره‌ بر تن‌ و سِکه‌ بر سر داشتند. سال‌ بعد، دو مجلس‌ سماع‌ برگزار شد، یکی‌ در قونیه‌ و یکی‌ در آنکارا
(Friedlander, The Whirling Dervishes, 12-13) .
سازمان‌ یونسکو سال‌ 1973 میلادی‌ را به‌ مناسبت‌ هفتصدمین‌ سال‌ درگذشت‌ مولانا «سال‌ مولانا» اعلام‌ کرد. دولت‌ ترکیه‌ در آذر ماه‌ سال‌ 1352ش‌ / دسامبر 1973 «سمینار بین‌المللی‌ مولانا» را در شهر آنکارا برگزار کرد و در دو روز آخر سمینار، 24 تا 26 آذر ماه‌ 1352ش‌ / پانزدهم‌ تا هفدهم‌ دسامبر سال‌ 1973، همه‌ی‌ میهمانان‌ را به‌ قونیه‌ دعوت‌ کرد، و در آنجا مراسم‌ سماع‌ در محلّ ورزشگاه‌ سرپوشیده‌ی‌ دبیرستان‌ قونیه‌ به‌ اجرا درآمد. این‌ مکان‌ را دولت‌ ترکیه‌ بر زیارتگاه‌ مولانا ترجیح‌ داده‌ بود تا همه‌ را مجاب‌ کند که‌ مراسم‌ سَماع‌ را رویدادی‌ فرهنگی‌ یا حتی‌ ورزشی‌ بدانند، نه‌ مذهبی‌. دو شیخ‌ بر مسند شریف‌، بر پوست‌ نشستند: سَلمان‌ توزون‌ شیخ‌ مولویان‌ استانبول‌ و سلیمان‌ لوراس‌ دَده‌ شیخ‌ مولویان‌ قونیه‌ (تفضّلی‌، 3-101).
دست‌ برداشتن‌ دولت‌ ترکیه‌ از محدودیتهایی‌ که‌ برای‌ اجرای‌ سماع‌ وضع‌ کرده‌ بود، سبب‌ شده‌ است‌ تا سلسله‌ی‌ مولوی‌ از نو جان‌ بگیرد و در سراسر دنیا گسترش‌ یابد. امروز، نزدیک‌ به‌ 50000 نفر، شامل‌ ترکها و گردشگران‌، در طول‌ هفته‌ی‌ برگزاری‌ مراسم‌ یادبود درگذشت‌ مولانا ] از 19 تا 26 آذر/ دهم‌ تا شانزدهم‌ دسامبر به‌ قونیه‌ می‌آیند. آمار رسمی‌ دولت‌ ترکیه‌ نشان‌ می‌دهد که‌ در سال‌ 1364ش‌ / 1985 تعداد 477290 ترک‌ و 100105 نفر خارجی‌ به‌ زیارت‌ آرامگاه‌ مولانا رفته‌اند، و هر سال‌ که‌ می‌گذرد این‌ تعداد فزونی‌ می‌گیرد. (1)

پانوشت‌
1. دین‌ لوییس‌، مولانا، ترجمه‌ حسن‌ لاهوتی‌، تهران‌، نامک‌، 1385، ص‌ص‌ 585-583.
منبع: کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت

مطلب، برگرفته از: پایگاه اینترنتی بزرگداشت سال مولانا
تصویر، برگرفته از: سایت هفت‌سنگ

 
!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 17:42 | جمعه نوزدهم بهمن 1386 •

برای فنا نیستم...!

می خواهم ابدی شوم ، برای این دو روز هیچ دلی خوش نکردم می خواهم در اینده بر مزارم درود بفرستند ، می خواهم شهادت برگزینم نه مرگ با گستاخیش من را.... .

برای بقا خلق شده ام و چون ازلی نبودم خواهم ابدی باشم ، می خواهم تو ،خود تو خدای خوبم در عرشت به بنده ات بنازی ، می خواهم تعریف هایت از این بنده سر فرشتگانت را درد بیاورد، فقط هدفم این است به هر قیمتی بالا روم ان قدر می روم تا بتوانم بگویم:

ما ز بالاییم و بالا می رویم      ما ز دریاییم و دریا می رویم

خدایا!!

امروز من یک طرفه به قاضی می روم، خدایا امروز یک تنه جلوی ظالمانت خواهم ایستاد تا بدانند که  با کافر می ماند اما ظالم نه!!

امروز می نویسم تا بدانند که اگر رفتم بیهوده نبود، تا بدانند که اگر ماندند برتری نخواهند داشت و خواهم به جایی رسم که بتوانم زیر لب زمزمه کنم:

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد                  گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ                        به دوغ دیو درافتی دریغ ان باشد

جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق                    مرا وصال و ملاقات ان زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع                       که گور پرده ی جمعیت جنان باشد

فرو شدن چو بدیدی برامدن بنگر                   غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود                        لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست                  چرا به دانه ی انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد                          ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی ازین سوی ان طرف بگشا     که های هوی تو در جو لامکان باشد

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 21:14 | سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 •

درد دلهای یک شاگرد در راهه های باریک عمر....

این بار امین و لیلا و من امدیم تا به عنوان شاگردهایی درد دلهایمان را در راهه هایی باریک در طول عمر بنویسیم، درد دلهایی که این بار در وبلاگی گروهی نوشته خواهد شد تا ماهیهایمان بوسه بر پاهای خفته ای زنند و از او تمنای ایستادن کنند و سوتک هایی خواب از چشمان بربایند تا احسنت کوزه گرمان گوشمان را پر کند... .

ان روز دور نیست که گروه گروه برای ایران بنویسیم و برای مردم ،تا بالا رویم بالاتر....

ما زبالاییم و بالا می رویم    ما ز دریاییم و دریا میرویم

هرچند امین بد قولی کرد و زودتر از بقیه شروع به نوشتن کرد اما در قلبهایمان زمانی یکسان برای افتتاحش داریم که هنوز ان موعدش فرا نرسیده است روزی که قلبهایی برابر، ایرانی اباد را افتتاح کنند.

من کوچکترینم در بین بزرگان این وب گروهی  و شاید نتوانم ان طور که شایسته است در ان بنویسم اما می دانم که دلهایمان یکی است و می بخشیم نقص های بزرگمان را....!

فرو شدن چو بدیدی بر امدن بنگر    غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد

این جا ما برای شما می نویسیم...

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 14:19 | پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 •

جز زیبایی هیچ ندیدم...

از خواندن پست محمد امین چیتگران در مورد دوستش امین بسیار ناراحت شدم و می خواهم بگم که:

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خوی را نکشند

گر عاشق صادقی ز مردن نهراس

مردار بود هر انکه او را نکشند

 

شاد زیستن هنر است ، شاد ساختن هنری والاتر
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست، خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد

***************

و دکتر شریعتی: کسانی که گستاخی ان را ندارند که شهادت را انتخاب کنند، مرگ انان را انتخاب خواهد کرد.

بهشت!بهشت!

ان جا که می توان ان چنان که باید، بود....

ان جا که می توان ان چنان که شاید زیست!

 

مسلمان تمام و کامل تنها و تنها در عقیده و جهاد ساخته می شود... .

مبارزه برای نان و اسایش مردم معلول نان پرستی و اسایش پرستی نیست، معلول ایمان است.

فقط شهید حق حیات دارد.

 

خنک ان قمار بازی که بباخت ان چه بودش     بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

مولانا جلاالدین محمد بلخی

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 13:0 | چهارشنبه دهم بهمن 1386 •

می شکنم دائم سکوت مرگبارت را...

ان روز دیگر دور نیست که کودکی گستاخ سوتک گلویت را به صدا دراورد و کلماتی را که فرصت نکردی از گلویت به دراری برون اورد، روزی که خفتگانمان از خواب غفلت بلند خواهند شد و صدایشان با کودک هم اوا می شود ، ان روز دیگر مردمت کافر به چیزی که نمی شناسندو مومن به ناشناخته ها نخواهند بود  چون ان روز کودک هایت خواهند شناساند. گستاخیشان با زنجیر خاموش شدنی نیست که ان ها قلم در دست دارند و جوهرهایشان خون است که پاک نخواهد شد و دامان می گیرد. صدایشان با سوتک برون می اید و نمی توان دهانشان را دربست یا سوتکشان را شکست چون کوزه گری در پس دیوار سوتک می سازد ، کوزه گیری که برای گستاخان اوایی است و برای خفتگان تکانی... .

 سکوتت مرگبار نخواهد بود که پایان یافتنی است و کودکانت بزرگ شده اند و گستاخی هایشان بزرگتر و چه عاشقانی هستند که عالم از هم می پاشانند:

گر جان عاشق دم زند اتش درین عالم زند     وین عالم بی اصل را چون ذره ها بر هم زند

خداوندگار بلخ(مولانا)

این کودکان زبانی زینبی و دلی حسینی دارند و جز زیبایی نخواهند دید ، این کودکان مانند مریم عشق می ورزند که عیسی ان ها را شفاعت می کند، این ها دین محمدی را دارند که دل عیسی دارد و شمشیر قیصر و چه سخت است مقابل علی ایستادگی کردن. و چه سرنوشت شومی خفتگان ابدی خواهند داشت که گوششان پر شده است و صدای سوتک نیز برایشان مهم نیست چون ان ها روزمره شده اند و به این راحتی نیز برون نخواهند امد..!

شمشیر در دست و ز سوتک ها بریدیم 

این بار ما جای قلم خنجر کشیدیم

وقتی گلو خاموش شد از هرچه اواز

زخم گلو سر باز کرد در حسرت ساز

پی در پی از هر قوم شمشیری کشیدیم

هر جا صدایی را به زنجیری بریدیم

اشفته تر از خفتگان خفته گشتیم

دیوانه از میراث زخم کهنه گشتیم

دیگر نفهمیدیم چرا با هم دویدیم

حرف از کدام سوتک کدام اوا شنیدیم

گم شد تمام ارزو در خون و شمشیر

هرگز ندانستیم چرا گشتیم شب گیر

 

کوزه گر از خاک گلو سوتک نسازد

خون را برای کودکش کوچک نسازد

گستاخ و بازیگوش ها با سوت خیزند

تا نشنوند حرف گلو از جا نخیزند

باید بدانیم قوم خواب الوده مست

با سوت سوتک می شود هوشیار و سرمست

نینا

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 12:35 | سه شنبه نهم بهمن 1386 •

یکی از مقاله های من در سایت مولانای ایرانی


احمدرضا توسلی

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
ای اتشی افروخته در بیشه اندیشه ها

وقتی برای اولین بار شروع کردم به خواندن اخرین اثر نویسنده مورد علاقه ام، در پشت جلد کتاب ساحره پورتوبلو نوشته پائولو کوئلیو به جمله ای برخوردم که من را سخت به یاد مولانا انداخت: " زندگی او جنجالی میان رویاهایش و واقعیت بود. سرنوشتش را تحقق بخشید اما دنیا هنوز اماده پذیرفتن او نبود." و وقتی داستان را تمام کردم پی به تاثیر مستقیم مولانا و سماع در نوشته های او بردم.

چون خیال تو در اید به دلم رقص کنان
چه خیالات دگر مست دراید به میان
گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوند
وان خیال چو مه تو به میان چرخ زنان

سماع گونه ای از مجالس شعر و رقص عرفانی بود که با مولانا و عطار به اوج خود رسید به طوری که خیلی ها غزل های مولانا را یک مجلس سماع می دانند! مشهورترین حرکات در سماع چرخش های عرفانی است که در آن دست صوفی به سوی خدا و اسمان بلند می شود و بعد از چرخش های متوالی و پاکی نفس به جذبه نزدیک خواهند شد. براساس نظریه های عرفانی رایج این امکان برای ادمی وجود دارد که در یک بعد کاملا متفاوت از شعور و اگاهی همه چیز باشد. این عرفان نزدیک به 800 سال پیش در بازار زر کوبان با صدای ضرب موزون و اهنگین در دل مولانا جان گرفت.

از فر تو من بلند قد می گردم
وز عشق تو من یکی به صد می گردم
تا تو تو بدی به گرد خود می گشتم
چون من توشدم به گرد خود می گردم

این چرخش ها و سیر سلوک ها را می توان از اصلی ترین محورهای داستان ساحره پورتوبلو دانست. چرخش هایی که مانند سماع پس از مدتی دیگر هیچ هماهنگی با اهنگ نداشته و تنها سرود و جذبه پروردگار است که انسان را به حرکت وا می دارد.

تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

شاید اتنا شخصیت اصلی ساحره پورتوبلو یا یتیمی که مادر کولی اش در ترانسیلوانی او را سر راه گذاشت مانند مولانا در تاریخ از کسانی باشد که هر کسی تنها به اندازه درک و فهم خود از انها برداشت می کند. اگر بخواهیم به راستی شخصیت اتنا را در ساحره پورتوبلو برای کسی توضیح دهیم نمی دانیم که او را عذرا بنامیم یا ساحر؟ شهید بدانیم یا دیوانه؟ و یا یک صوفی سماع گر مانند جلال الدین محمد...؟
پائولو کوئلیو در این کتاب ما را با سنتی فراموش شده و غریب و کهن اشنا می کند سنتی که مانند سماع به فراموشی سپرده شده است و تنها پاک نفسان هستند که می توانند حقیقت ان را دریابند و به جذبه یا اوج عرفان که پایان سرگشتگی ها و حیرت و شروع ستایش پروردگار است دست یابند.
شاید سماع تنها رقص بدون خواسته های دنیوی در تاریخ بشر باشد و به همین دلیل نیز نمی توان از اثر گذاری مستقیم ان بر نوشته ها کوئلیو غافل شد ،‌ کوئلیویی که راه درازی را از سال 1987 با خاطرات یک مغ اغاز کرد و در سال 1988 با انتشار شاهکاری ادبی یعنی کتاب کیمیاگر جهانیان او را کیمیاگر کلمات شناختند ،‌ به عقیده خیلی از منتقدان پائولو در هیچ کتابی به موفقیت کیمیاگر نرسید اما به انصاف نمی شود از کتابهای عرفانی – عاطفی این شعبده باز کلمات مانند عطیه برتر،‌ کنار رود پیدرا نشستم و گریستم،‌ کوه پنجم،‌ زهیر ،‌ چون رود جاری باش و ... با توجه به این که هر کدام از پرفروش ترین کتاب های دوران خود بوده اند به راحتی گذشت. پائولو کوئیلو در سال2006 با انتشار شاهکار دیگری به نام ساحره پورتوبلو جواب دندان شکنی به تمامی منتقدانش داد و نشان داد که نمی توان الگوهای نویسندگی او را تنها محدود به جبران خلیل جبران و گارسیا کرد بلکه او این بار از الگویی بسیار بالاتر از همیشه بهره برد; مولانا جلال الدین محمد بلخی شاعر و عارف بزرگ ایرانی قرن 7 که در سال 604 هجری قمری در بلخ دیده به جهان گشود و در 38 سالگی یعنی در سال 642هجری قمری با پیر مراد افاقی به نام شمس تبریزی آشنا شد که به دست او زندگی اش به کلی تغییر یافت و روزها و ساعت ها را با بهره گیری از شمس به وجد و سماع پرداخت .خود او در بیت زیر بهتر از هرکسی حال خویش را بیان می کند:

خنک ان قمار بازی که بباخت انچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

می توان اوج گیری مولانا را بعد از غیبت شمس دانست و این در شرایطی است که بسیاری از مولوی شناسان عقیده دارند که هیچ گاه با وجود و باقی ماندن شمس ، مولانا تا این درجه از عرفان رشد نمی یافت.
شمس را می توان جرقه ای دانست که مهم ترین چیز برای به وجود امدن اتش است اما دلیلی برای بقای ان نیست. سرانجام در سال 672 هجری قمری در قونیه این عارف ربانی دیده از جهان فروبست تا غریب 800 سال نام او با نام ایران در تمامی دنیا جاودانه گردد.

گر جان عاشق دم زند اتش درین عالم زند
وین عالم بی اصل را چون ذره ها بر هم زند
عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
ادم نماند و ادمی گر خویش با ادم زند

اتنا نیز مانند شمس و مولانا و.... انسانی نه متعلق به عصر خود بلکه متعلق به اینده گان بود انسانی که به دلیل سرکوب نکردن احساساتش بهایش را پرداخت اما بهایی نه چندان به سنگینی سرکوب آنها...

چرخ فلک با همه کار و کیا
گرد خدا گردد چون اسیا
گرد چنین کعبه کن ای جان طواف
گرد چنین مایده گرد ای گدا

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 14:34 | شنبه ششم بهمن 1386 •

جهل

امروز جهل و نادانی در کشورهای جهان سوم باعث عقب افتادگی هر چه بیش تر این کشورها شده است، جهلی که از خود مردم ان ها سر چشمه می گیرد و از دین ان ها گرفته تا سیاستشان را تحت شعاع قرار میدهد، جهلی ابدی که نه دنیایی برای این مردم خواهد گذاشت و نه اخرتی و چه بد سرنوشتی خواهند داشت..... .

این جهل امروز در ایران بیش از هرچیز دیگری بر فرهنگ و دین مردم ( به خصوص به شناسنامه مسلمانان) تاثیر گذاشته است. جهلی که با خرافه پردازی ها از طرفی دینی کریه ایجاد کرده و از طرفی دیگر  فرهنگ غنی ایران بزرگ را رو به نابودی می کشاند.

مردمی که نمی پرسند همیشه نادان خواهند ماند و ایران امروز داری چنین افرادی است ، افرادی که تنها پذیرنده اند نه پرسنده ، انسان هایی مسلمان که نمی دانند اسلام چیست؟؟؟ انسان هایی ایرانی که نمی دانند ایران چیست؟؟؟

مردمی که از چاه ، مهدی می خواهند و از خود زنی و گریه ، حسین و از درخت ، شفا و ازعزا،  کمک و از لباس ، تبرک!!! در حالی که نمی فهمند که با چه سرعتی در چاه ضلالت می افتند، مردمی که قران می خوانند اما کلمه ای از معنی ان را نمی دانند ، چه بد سرنوشتی خواهند داشت این مردم!!! و چه باورهای خنده داری برای نشان دادن اسلامشان دارند ، از داغ کردن مهر و زدن ان به پیشانی برای نشانی از نماز گرفته تا پاره پاره کردن خود با شمشیر و قمه برای عشق حسین!!!

انسان نمی داند که به کارهایشان بخندد یا به حال و روز گمراهیشان بگرید ، این ها به راستی که همان خوارجی هستند که علی طوری ان پینه پیشانیان را لعن کرد که حتی با معاویه نیز چنین دشمنیی نداشت و چگونه پس از بیشتر از ۱۴ قرن دوباره به چاه ضلالت فروشدند این نوادگان خوارج.

این ها تنها از اسلام خون دیده اند و در ذهن های پوچشان از حسین چیزی به جز گریه و زنجیر و علم و مرثیه های کریه چیزی نیافته اند. و حسین به حتم امروز به حال ان ها می گرید که چگونه خود مظلوم و ستمدیده هستند و برای کسی می گریند که ازادانه زیست... . و چه قران کریم زیبا می گوید که:" محال است که انسان عاقل در گرداب گناه فرو رود و یا انسان جاهل بتواند راه خوشبختی را بپیماید."

شاید کافر یا مشرک با اندیشه اش  بتواند روزی از ان بار گناه رهایی یابد اما چنین انسان هایی به راستی که نزدیک به محال شده اند.... .

این ها شیعیان صفوی اند که علی شریعتی چه زیبا در کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی در موردشان می نویسد و می گوید که چگونه تشیعی پاک را به نام تشیع علوی به ضلالت و گمراهی کشیدند و تشیع وحدت را به تشیع تفرقه، رسم را به اسم،ازادی را به عبودیت و توحید را به شرک تبدیل نمودند... .

امیدوارم روزی رسد که اندیشه کنیم و بدانیم که تنها اولی الباب به بهشت محرم است....!

 

ان کس که بداند و بداند که بداند، اسب شعف از گنبد گردون بجهاند

ان کس که بداند و نداند که بداند، بیدار کنیدش که شبی خفته نماند

ان کس که بداند و بداند که نداند، لنگان خرک خویش به منزل برساند

ان کس که نداند و نداند که نداند، در جهل مرکب ابدالدهر بماند 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 15:13 | جمعه پنجم بهمن 1386 •

1 2 3 ازمایش می کنیم......

سلام

امروز اومدم تا یک وب دیگه هم علاوه بر اون قبلیه که اطلاعات دانشگاه های جهان هستش راه بندازم نمی دونم می خوام وقت مدیریت این دو تا رو از کجا بیارم؟؟؟؟؟ اما دینی بود که بعد از چند سال باید به دو معلمم ادا می کردم ، دو معلمی که هر چه دارم از انهاست از دینم گرفته تا زندگیم از شعرم گرفته تا هدفم و .... .

برای ان ها خواهم نوشت انها که دست مرا گرفتند ، حالا وقتش شده است که من هم قدم هر چند کوچک برای شناساندن ان ها بردارم هدفم این نیست که زندگی نامه بنویسم چرا که این را در هر کتاب فروشی یا وب دیگری به راحتی می توان یافت. امروز امدم تا زبان انها شوم زبان معلمان بزرگ تاریخ مولانا جلال الدین محمد بلخی و دکتر علی شریعتی.

بعد از چند وقت دوباره با خوندن متن یکی از وبلاگ نویس ها یعنی نسیم عزیز درباره علی شریعتی این خیال کهنه دوباره در دلم زنده شد و امدم تا در شب سرد سوم بهمن ماه سال ۸۶ با خودشان باشم تا بدانند :

یادشان زمزمه نیمه شب مستان باد

                                 تا نگویند که از یاد فراموشانند

محمود نامنی

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 18:42 | پنجشنبه چهارم بهمن 1386 •