تبليغاتX
تار و ترمه

ابر مرد تاریخ ایران(دکتر مصدق)

 

 

 

 

پدر و مادرم از کودکی همیشه نام چند شخصیت را در محیط خانواده بسیار مقدس می شماردند و همواره از ان ها یاد می کردند و خواه یا ناخواه باعث شدند که فرزندانشان نیز نسبت به ان اشخاص حس نزدیکی و احترام که حتی گاهی اوقات به قول دوستان کمی با تعصب هم هست، پیدا کنند. اشخاصی مانند: علی(ع) ، کوروش بزرگ، رستم فرخزاد، امیرکبیر، دکتر شریعتی، ایت الله طالقانی، نادرشاه افشار و دکتر محمد مصدق.

 

شاید در تاریخ ایران کمتر کسی را بتوانیم پیدا کنیم که به اندازه دکتر محمد مصدق به گردن ما ایرانی ها حق داشته و خدمتی این چنینی انجام داده باشد. پس چه خوب است امروز که روز اخر سال است و همه مان درگیر روزمرگی هایمان هستیم یادی هم از یگانه صدای ملی شدن صنعت نفت ایران ، ابر مرد تاریخ ، دکتر محمد مصدق بکنیم.

 

 

محمد مصدق

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

محمد مصدق (۲۹ اردیبهشت ۱۲۶۱ - ۱۴ اسفند ۱۳۴۵) دولت‌مرد ایرانی و نخست‌وزیر ایران از ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ بود.

وی همچنین به عنوان معمار ملی شدن صنعت نفت ایران که زیر نفوذ بریتانیا (شرکت نفت ایران و انگلیس بعدها بریتیش پترولیوم بی پی) بود شناخته می‌شود.[۱]

آغاز زندگی وجوانی

محمد مصدق در سال ۱۲۶۱ هجری شمسی در تهران بدنیا آمد. پدرش میرزا هدایت‌الله آشتیانی معروف به «وزیر دفتر» از بزرگمردان دوره‌ ناصری و مادرش ملک تاج خانم (نجم السلطنه) فرزند عبدالمجید میرزا فرمانفرما و نوه عباس میرزا ولیعهد قاجار و نایب‌السلطنه ایران بود.


در سال ۱۳۱۴ دائی مصدق (عبدالحسین میرزا فرمانفرما) در حالیکه محمد مصدق ۱۷ سال بیشتر نداشت با بقیه افراد فامیل مادری بر علیه اتابک توطئه کردند و با دسیسه اتابک را کنار زدند و مصدق مستوفی خراسان شد. از این هنگام مصدق علاوه بر تمام آن مستمری‌های قبلی به دریافت پول هائی عادت کرد که در شرح وظائف مستوفی در بالا به آن اشاره شد.


هنگام مرگ میرزا هدایت‌الله در سال ۱۲۷۱ شمسی محمد ده ساله بود، و ناصرالدین شاه علاوه بر اعطای شغل و لقب میرزا هدایت‌الله به پسر ارشد او میرزا حسین خان، محمد را «مصدق‌السلطنه» نامید.

محمد خان مصدق‌السلطنه پس از تحصیلات مقدماتی در تبریز به تهران آمد، به مستوفی‌گری خراسان گمارده شد و با وجود سن کم در کار خود مسلط شد و توجه و علاقه عموم را جلب نمود.

مصدق‌السلطنه در اولین انتخابات دوره مجلس مشروطیت به نمایندگی از طبقه اعیان و اشراف اصفهان انتخاب شد ولی اعتبارنامه او به‌دلیل سن او که به سی سال تمام نرسیده بود رد شد.

مصدق‌السلطنه در سال ۱۲۸۷ شمسی برای ادامه تحصیلات خود به فرانسه رفت و پس از خاتمه تحصیل در مدرسه علوم سیاسی پاریس به سویس رفت و به اخذ درجه دکترای حقوق در دانشگاه نوشاتل نائل آمد.

والی‌گری و وزارت

مراجعت مصدق به ایران با آغاز جنگ جهانی اول مصادف بود. مصدق‌السلطنه با سوابقی که در امور مالیه و مستوفی‌گری خراسان داشت به خدمت در وزارت مالیه دعوت شد. قریب چهارده ماه در کابینه‌های مختلف این سمت را حفظ کرد. در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزیر وقت مالیه (مشار الملک) از معاونت وزارت مالیه استعفا داد و هنگام تشکیل کابینه دوم وثوق الدوله عازم اروپا شد. در این دوران قرارداد ۱۹۱۹ به امضای وثوق‌الدوله رسید و مخالفت گسترده آزادی‌خواهان ایرانی با آن شروع شد. دکتر مصدق نیز در اروپا به انتشار نامه‌هاو مقاله‌هائی در مخالفت با این قرارداد اقدام کرد.

اندکی بعد مشیرالدوله که به جای وثوق الدوله به نخست‌وزیری انتخاب شد، او را برای تصدی وزارت عدلیه به ایران دعوت کرد.

در مراجعت به ایران از طریق بندر بوشهر، پس از ورود به شیراز بر حسب تقاضای محترمین فارس به والیگری (استانداری) فارس منصوب شد و تا کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ در این مقام ماند.

پس از کودتای سید ضیاء و رضاخان، دکتر مصدق دولت کودتا را به رسمیت نشناخت و از مقام خود مستعفی گشت. پس از استعفا از فارس عازم تهران شد ولی به دعوت سران بختیاری به آن دیار رفت.

با سقوط کابینه سید ضیاء، قوام السلطنه به نخست وزیری رسید و دکتر مصدق را به وزارت مالیه (دارائی) انتخاب کرد.

با سقوط دولت قوام السلطنه و روی کار آمدن مجدد مشیرالدوله از مصدق خواسته شد که والی آذربایجان شود. بخاطر سرپیچی فرمانده قشون آذربایجان از اوامرش بدستور رضاخان سردار سپه، وزیر جنگ وقت، از این سمت مستعفی گشت و به تهران مراجعت کرد.

در خرداد ماه ۱۳۰۲ دکتر مصدق در کابینه مشیرالدوله به سمت وزیر خارجه انتخاب شد و با خواسته انگلیسیها برای دو ملیون لیره که مدعی بودند برای ایجاد پلیس جنوب خرج کرده‌اند بشدت مخالفت نمود.

پس از استعفای مشیرالدوله، سردار سپه به نخست وزیری رسید و دکتر مصدق از همکاری با او خودداری کرد.

دوره رضاشاه

دکتر مصدق در دوره پنجم و ششم مجلس شورای ملی به وکالت مردم تهران انتخاب شد. در همین زمان که با صحنه سازی سلطنت خاندان قاجار منقرض شد و رضا خان سردار سپه نخست وزیر وقت به شاهی رسید، او با این انتخاب به مخالفت برخاست.

با پایان مجلس ششم و آغاز دیکتاتوری رضاشاه دکتر مصدق خانه نشین شد و در اواخر سلطنت رضاشاه پهلوی به زندان افتاد ولی پس از چند ماه آزاد شد و تحت نظر در ملک خود در احمد آباد مجبور به سکوت شد. در سال ۱۳۲۰ پس از اشغال ایران به‌وسیله نیروهای شوروی و بریتانیا، رضا شاه از سلطنت برکنار و به آفریقای جنوبی تبعید شد و دکتر مصدق به تهران برگشت.

نهضت ملی‌شدن صنعت نفت ایران

دکتر مصدق پس از شهریور ۲۰ و سقوط رضاشاه در انتخابات دوره ۱۴ مجلس بار دیگر در مقام وکیل اول تهران به نمایندگی مجلس انتخاب شد. در این مجلس برای مقابله با فشار شوروی برای گرفتن امتیاز نفت شمال ایران، او طرحی قانونی را به تصویب رساند که دولت از مذاکره در مورد امتیاز نفت تا زمانی که نیروهای خارجی در ایران هستند منع می‌شد.

در انتخابات دوره ۱۵ مجلس با مداخلات قوام‌السلطنه (نخست وزیر) و شاه و ارتش، دکتر مصدق نتوانست قدم بمجلس بگذارد. در این دوره هدف عوامل وابسته به بریتانیا این بود که قرارداد سال ۱۹۳۳ دوره رضاشاه را به دست دولت ساعد مراغه‌ای و با تصویب مجلس تنفیذ کنند. بر اثر فشار افکار عمومی مقصود انگلیسی‌ها تأمین نشد و عمر مجلس پانزدهم به‌سر رسید. در ۱۳۲۸ دکتر مصدق و همراهان وی همچون احمدملکی،حسین فاطمی ،دکتر کریم سنجابی ،مهندس احمد زیرک‌زاده و دکتر سید علی شایگان اقدام به پایه گذاری جبهه ملی ایران کردند. گسترش فعالیت‌های سیاسی پس از شهریور ۱۳۲۰ سبب گسترش مبارزات مردم و به ویژه توجه آنان به وضع قرارداد نفت شده بود. دکتر مصدق در مجلس و بیرون از آن این جنبش را که به «نهضت ملی شدن نفت» معروف شد، هدایت می‌کرد.

ملی شدن نفت و نخست وزیری

 

در انتخابات مجلس شانزدهم با همه تقلبات و مداخلات شاه و دربار، صندوقهای ساختگی آراء تهران باطل شد. عبدالحسین هژیر وزیر دربار توسط جمعیت فداییان اسلام ترور شد و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق به مجلس راه یافت. پس از ترور نخست‌وزیر وقت سپهبد حاجیعلی رزم‌آرا، طرح ملی شدن صنایع نفت به رهبری دکتر مصدق در مجلس تصویب شد. پس از استعفای حسین علاء که بعد از رزم‌آرا نخست وزیر شده بود، در شور و اشتیاق عمومی دکتر مصدق به نخست وزیری رسید و برنامه خود را اصلاح قانون انتخابات و اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت اعلام کرد.

پس از شکایت دولت انگلیس از دولت ایران و طرح این شکایت در شورای امنیت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نیویورک شد و به دفاع از حقوق ایران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و با توضیحاتی که در مورد قرارداد نفت و شیوه انعقاد و تمدید آن داد، دادگاه بین‌المللی خود را صالح به رسیدگی به شکایت بریتانیا ندانست و مصدق در احقاق حق ملت ایران به پیروزی دست یافت. در راه بازگشت به ایران به مصر رفت و مورد استقبال پر شکوه ملت مصر قرار گرفت.

کشمکش با دربار و مخالفان

انتخابات دوره هفدهم مجلس بخاطر دخالتهای ارتشیان و دربار به تشنج کشید و کار بجایی رسید که پس از انتخاب ۸۰ نماینده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه‌های باقی مانده را صادر کرد.

دکتر مصدق برا ی جلوگیری از کارشکنیهای ارتش و دربار درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. این درخواست از طرف شاه رد شد. به همین دلیل دکتر مصدق در ۲۵ تیرماه ۱۳۳۱ از مقام نخست‌وزیری استعفا کرد. مجلس قوام السلطنه را به نخست‌وزیری انتخاب کرد و او با صدور بیانیه شدید الحنی نخست وزیری خود را اعلام نمود.

مردم ایران که از برکناری دکتر مصدق خشمگین بودند، در پی چهار روز تظاهرات در حمایت از دکتر مصدق، که به کشته شدن چندین نفر انجامید، موفق به ساقط کردن دولت قوام گردیدند. در ۳۰ تیر ۱۳۳۱ دکتر مصدق بار دیگر به نخست‌وزیری ایران رسید.

آیت‌الله کاشانی پس از ۳۰ تیر ۱۳۳۱ به‌تدریج با بقائی، مکی و... متحد شد و به جبهه کودتاچیان پیوست. در رویداد ۹ اسفند مشخصا روحانیونی مانند کاشانی و بهبهانی در توطئه کشتن مصدق شرکت داشتند که با هوشیاری مصدق به هدف خود نرسیدند.

در ۹ اسفند ماه ۱۳۳۱ دربار با کمک عده‌ای از روحانیون، افسران اخراجی و اراذل و اوباش توطئه‌ای علیه مصدق کردند تا او را از بین ببرند. نقشه این بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پایتخت خارج شود و اعلام دارد که این خواسته دکتر مصدق است. مصدق از نقشه اطلاع یافت و توانست جان بدر برد و توطئه شکست خورد.

چند روز بعد عمال دربار و چند تن از افسران اخراجی سرتیپ افشارطوس رئیس شهربانی دکتر مصدق را ربودند و پس از شکنجه کشتند.

بدنبال استعفای بسیاری از نمایندگان طرفدار مصدق، دولت اقدام به همه‌پرسی (رفراندم) در کشور کرد تا مردم به انحلال یا عدم انحلال مجلس رای دهند. در این همه‌پرسی (که به خاطر هم‌زمان نبودن رای‌گیری در تهران و شهرستان‌ها و جدا بودن صندوق‌های مخالفان و موافقان مورد انتقاد بسیاری قرار گرفت) در حدود دو میلیون ایرانی به انحلال مجلس رای دادند و مجلس در روز ۲۳ مرداد ۱۳۳۲ منحل شد.

درگیری با آیت الله کاشانی

کاشانی از جمله کسانی بود که در پی حمایت مردمی از محمد مصدق به صف حامیان او پیوست. حضور او در مناقشه ۳۰ تیر که سرانجام منجر به پیروزی جبهه ملی و صنعت ملی شدن نفت و رسیدن دوباره مصدق به نخست وزیری شد، اوج همکاری روحانیون با دولت مردمی محمد مصدق بود. اما این حمایت‌ها دیری نپایید. تبلیغ شدید علیه وجهه مذهبی مصدق، ترس از رواج فعالیت‌های حزب توده و هراس نابودی دودمان تنها حاکم شیعی جهان، روحانیون را از دولت محمد مصدق دور کرد. اختلاف‌ها با چند انتصاب دولت مصدق که مورد انتقاد مذهبی‌ها بود، بالا گرفت و سرانجام منتهی به انحلال مجلس هفدهم به وسیله رفراندوم عمومی شد که کاشانی را به سمت مخالفت و دشمنی با دولت مردمی مصدق سوق داد. در ماه‌های آخر عمر دولت محمد مصدق، کاشانی گرچه سکوت کرده بود اما پیدا و پنهان و با حمایت از دسته جات مذهبی، اعلام مکرر در خطر بودن اسلام و تحریک به مقاومت گروه‌هایی که عقله مذهبی داشتند، آشکارا به تضعیف دولت محمد مصدق اهتمام ورزید. درنتیجه کودتاچیان که از این اختلاف بیش ترین استفاده را برده بودند، کار مردمی ترین دولت تاریخ معاصر ایران را یک سره ساختند. پس از موفقیت کودتای ۲۸ مرداد، آیت الله کاشانی به شاهی که با کودتا علیه دولت قانونی کشور خود، به کشور و قدرت بازگشته بود تبریک گفت و او را از جمله کسانی می‌دانند که در نوشتن پیام تبریک مرجعیت زمان، بروجردی به شاه دخیل بود. در یک اظهارنظر آشکار پس از کودتا نیز کاشانی گفت:

«مصدق شاه را مجبور کرد که ایران را ترک نماید اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد بازگشت. ملت شاه را دوست دارد و رژیم جمهوری مناسب ایران نیست»


(منبع:مجموعه پیام‌ها و مکتوبات آیت الله کاشانی. م. دهنوی (محمد ترکمان).(تهران. چاپخش. ۱۳۶۲) جلد ۴. ص ۲۸)

کودتا علیه دولت مصدق

در روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ طبق نقشه‌ سازمان‌های جاسوسی آمریکا و انگلیس برای براندازی دولت مصدق، شاه فرمان عزل دکتر مصدق را امضا کرد و رئیس گارد سلطنتی، سرهنگ نصیری را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزیر فرمان را به وی ابلاغ کند. همچنین نیروهایی از گارد سلطنتی مامور بازداشت عده‌ای از وزرای دکتر مصدق گشتند. ولی نیروهای محافظ نخست‌وزیری رئیس گارد سلطنتی و نیروهایش را خلع سلاح و بازداشت نمودند.

در روز ۲۸ مرداد ماه ۱۳۳۲ دولت‌های آمریکا و بریتانیا دست به کودتای دیگری زدند که این‌بار باعث سقوط دولت مصدق گشت. در این روز سازمان سیا با خریدن فتوای برخی از روحانیون و همچنین دادن پول به ارتشیان، اراذل و اوباش تهران آنها را به خیابان‌ها کشانید. کودتاچیان توانستند به آسانی خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندین ساعت نبرد خونین گارد محافظ نخست وزیری را نابود کنند و خانه وی را پس از غارت کردن به آتش بکشانند. در روز ۲۹ مرداد دکتر مصدق و یارانش خود را به حکومت کودتا به رهبری سرلشکر زاهدی تسلیم کردند. بدین ترتیب در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ (۱۹ اوت ۱۹۵۳) سازمانهای جاسوسی بریتانیا و ایالات متحده آمریکا با کودتا دکتر مصدق را برکنار کرده و محمدرضا شاه پهلوی را که پس از شکست کودتای ۲۵ مرداد به رم رفته بود بازگرداندند و به قدرت رساندند.

 

 

محاکمه و زندان و خانه نشینی

مصدق پس از کودتای ۲۸ مرداد در دادگاه نظامی محاکمه شد. او در دادگاه از کارها و نظرات خود دفاع کرد. دادگاه وی را به سه سال زندان محکوم کرد. پس از گذراندن سه سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد تبعید شد و تا آخر عمر تحت نظارت شدید بود.

در سال ۱۳۴۲ همسر دکتر مصدق، خانم ضیاالسلطنه، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. حاصل ازدواج وی و دکتر مصدق دو پسر و سه دختر بود.

در ۱۴ اسفند ماه ۱۳۴۵ ساعت ۶ صبح دکتر محمد مصدق بدلیل بیماری سرطان، در سن ۸۴ سالگی درگذشت. مصدق وصیت کرده بود او را کنار شهدای ۳۰ تیر در ابن بابویه دفن کنند، ولی با مخالفت شاه چنبن نشد و او در یکی از اتاقهای خانه‌اش در احمد آباد به خاک سپرده شد.

 

 

پی نوشت۱: به امید روزی که شعبان جعفری ها زیر صدای آزادی مصدق ها به خاموشی برسند... .

 

پی نوشت۲: یادشان زمزمه نیمه شب مستان باد       تا نگویند که از یاد فراموشانند

 

پی نوشت۳: بار دیگر نوروزتان پیروز باد!!

 

پی نوشت۴:

اي خداوند
به علماي ما مسئوليت
به عوام ما علم
به مومنان ما روشنايي
به روشنفکران ما ايمان
به متعصبين ما فهم به فهميدگان ما تعصب
به زنان ما شعور به مردان ما شرف
به پيران ما اگاهي به جوانان ما اصالت
به اساتيد ما عقيده و به دانشجويان ما نيز عقيده
به خفتگان ما بيداري به بيداران ما اراده
به مبلغان ما حقیقت
به دینداران ما دین
به نويسندگان ما تعهد
به هنرمندان ما درد
به شاعران ما شعور
به محققان ما هدف به نشستگان ما قیام
به راکدان ما تکان
به مردگان ما حیات
به خاموشان ما فریاد
به مسلمانان ما قرآن
به شیعیان ما علی
به فرقه هاي ما وحدت
به حسودان ما شفا به خودبينان ما انصاف
به فحاشان ما ادب
به مجاهدان ما صبر
به مردم ما خود اگاهي
و به همه ي ملت ما همت تصميم و استعداد فداکاري و شايستگي نجات و عزت ببخش ....
آمین!
دکتر علی شریعتی

 

 

پی نوشت۵: جا دارد به: کوروش ضیابری ، محمدرضا رهبر ، شایان مقبلی ، محمدرضا کدیور      مهرشاد لاهیجی ، نسیم، لیلا وزینی ، محمدامین چیتگران ، حسین جعفریان، تبریک ویژه ای عرض کنم و به همگیشان بگویم خسته نباشید و نوروزتان پیروز باد!! 

 

 پی نوشت ۶:

 

 گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

 به شکوفه ها ، به باران ، برسان سلام ما را

 

پی نوشت آخرین سال۸۶: شاد زیستن هنر است ، شاد ساختن هنری والاتر
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست، خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 16:53 | چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 •

یاد باد آن روزگاران یاد باد!

 

 

 

 

بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

 

با اینها زمستونو سر می کنم

با اینها خستگیمو در می کنم

 

 

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردنه زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

 

 

با اینها زمستونو سر می کنم

با اینها خستگیمو در می کنم

 

 

فکر قاشق زدنه یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

 

 

با اینها زمستونو سر می کنم

با اینها خستگیمو در می کنم

 

 

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه ها عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

 

 

با اینها زمستونو سر می کنم

با اینها خستگیمو در می کنم

 

 

بوی باغچه

بوی حوض

عطر خوب نظری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

 

 

با اینها زمستونو سر می کنم            با اینها خستگیمو در میکنم

 

دوباره یک نوروز دیگر هم آمد و ایرانیان سال ۱۳۸۷ خورشیدی، ۲۵۶۷ شاهنشاهی، ۳۷۴۶ زرتشتی، ۷۰۳۰ میترایی آریایی را جشن خواهند گرفت و از فردا چهار شنبه سوری بزرگ را به پا خواهند کرد... .

اما ای کاش تنها نام چهارشنبه سوری نبود ، ای کاش قاشق زدنهایمان جایش را به ترقه هایی که تنها باعث وحشت می شوند نمی داد، ای کاش ایرانی می ماندیم، ای کاش به ایرانی بودنمان افتخار می کردیم و کاش فرهنگمان ، فرهنگی رنگارنگ از هر قوم و قبیله ی جدید و قدیمی نمی شد، کاش می دانستیم که کوروش که بود؟، ایران چه بود؟، انوشیروان، عادل بود نه هر کسی که تنها سخن بگوید و نداند ایران چیست؟؟، کاش می دانستیم ذوالقرنین در قرآن، کوروش است، ای کاش می دانستیم آزادی چیست؟، ای کاش هفت سینمان پر از اندوه نبود، ای کاش جرم شادیمان زندان نبود ، ای کاش فرزندان کوروش می ماندیم، ای کاش کمان آرش را فراموش نمی کردیم و کاش رستم فرخزادی بودیم که قدرتش از آن ایران بود و بس، کاش می دانستیم ۷۰۰۰ سال تمدن با تمدنی ۳۰۰ ساله غیر قابل قیاس است و فرهنگشان فرهنگی متفاوت، کاش می دانستیم تخت جمشید پایدار ماند برای ایران فردا، کاش پایدار بمانیم برای فردای ایران، کاش بدنمان مومیایی نفرت و تکبر نشود و مانند کوروش برای خاک ایران ذرات بدنمان را فدا سازیم... .

کاش کاوه را داشتیم تا ضحاکیهایمان را سرکوب کند ، کاش فریدون بودیم و کاش فردوسی وار زندگی می کردیم... .

اینجا ایران است ، کشوری با تمدن ۷۰۰۰ ساله، پشتی گرم، گذشته ای پرافتخار، مردمانی فرهیخته،  با مرزهایی که کمان آرش کشیده است و خون رستم بر آن نقش دارد، این جا ایران است، این جا سرزمین: مولانا و حافظ و سعدی و فارابی و ابن سینا و خیام و کوروش و فردوسی و شریعتی و انوشیروان و آرش و رستم فرخزاد و کاوه و امیر کبیر و نادر و داریوش و سهروردی و شمس و عطار و ابوریحان بیرونی و حسین بهزاد و کمال الملک و ارژنگ و اسدی طوسی و بابا طاهر و خاقانی و خواجه عبدالله انصاری و دقیقی طوسی و شروانی و رودکی و سنایی و سوزنی سمرقندی و شهید بلخی و ناصرخسرو و نظامی و اوحدی مراغه ای و کاشانی و جامی و رازی و جهان خاتون و پروین و فروغ و شهریار و بهار و خواجوی کرمانی و عرفی شیرازی و فخرالدین عراقی و محمود شبستری و وحشی بافقی و صائب تبریزی و آرتیمانی و بیگدلی و قاآنی و مجمر اصفهانی و هاتف و عارف قزوینی و محمد مصدق و مهدی بازرگان و یدالله سحابی و فرخی و عشقی و رهی معیری و ایرج میرزا و مشیری و اوستا و دهخدا و پروفسور و رضا و پروفسور بهزاد و فریدون نوزاد و شیون فومنی و هوشنگ ابتهاج و زویا پیرزاد و لیلی افشار و نیما و سهراب و شاملو و آتشی و محمد نوری و محمد محدعلی و مسعود بهنود و سیمین بهبهانی و شیرین عبادی و صادق هدایت و جلال آل احمد و محمود دولت آبادی و بزرگ علوی و جمال زاده و سیمین دانشور و فرهاد و شیرین و دکتر سروش و الهی قمشه ای و بدیع الزمان فوزانفر و زرین کوب و رفیع و   .... .

این جا ایران است که فرزندانش آن را پاس خواهند داشت!!

 

نوروزتان پیروز باد!!!!

 

پی نوشت: مردم خفته با تلنگری کوچک نیز بیدار می شوند ،اما مردمی که خود را به خواب بزنند، خفتگیشان ابدیست.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 15:3 | دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 •

خداحافظ استاد قمشه ای...

خدایا برای همه چیز ممنونم، برای اون لحظه ای که در ترافیک سنگین نزدیک سالن همایش مجبور شدم به همراه استاد بزرگ دکتر مهدیه الهی قمشه ای مسیری ۲۰-۳۰ متری را پیاده برویم و هیچ چیزی در خیابان ندیدم به جز این که به سالن برسم، اون هم در حالی که تمام بچه ها منتظر بودند که قبل از شروع قران برسیم و دقیقا زمانی که استاد را به طرف صندلیش راهنمایی کردم قران شروع شد، خدایا برای اون لحظه ای ممنونم که وقتی استاد سخنرانیش را به پایان رسانید تمام سالن ایستادند و نزدیک ۱۰ دقیقه فقط به تشویق پرداختند، خدایا برای اون لحظه ای ممنونم که در سالن ۴۰۰ نفری بیش از ۶۵۰ نفر حضور پیدا کردند، خدایا برای اون دوستایی که بهم عطا کردی ممنونم، خدایا برای این ممنونم که گذاشتی ۲ شب با یک بنده واقعیت مانند استاد قمشه ای هم صحبت شوم و برگه ای زرین در خاطراتم باقی بگذارم، خدایا برای امروز صبح ممنونم که وقتی من و ارسلان استاد را به فرودگاه بردیم همه چیز به خوبی تمام شد و هر دویمان با دلتنگی تمام با استاد خداحافظی کردیم، انگار که او را سالها می شناختیم، خدایا برای ان چندین شب نخوابیدن ها ممنونم که تنهایمان نگذاشتی، خدایا برای امروز صبح و اشنا شدن تصادفی با یکی از علاقه مندان به استاد و امدنش به فرودگاه به نام اقای رفعتی نیز ممنونم و خدای برای داشتن دوستی خوب به مانند کوروش ضیابری ممنونم که به او برای برگزاری این همایش تکیه کردم... .

 

از همه شما ممنونم از:

کوروش، امین، امیر ارسلان، مهرشاد، مصطفی، محمدرضا،صادق، حامد، دانیال، معین، حمیدرضا، پوریا، عادل و ... .

و می گویم خسته نباشید.  

---------------------------------------------------

---------------------------------------------------

( شاید نظر لطف استاد بود که  بنده را قابل دانستند تا یکی از برگهای زرین کتاب شعر آخرشان به نام بهار عشق  را به همراه امضای خودشان هدیه بدهند:

متن استاد در پشت برگه:

"بسم الله الرحمن الرحیم"

برگ سبزی به حضور هنرمند صاحبدل جناب آقای احمدرضا توسلی اهداء کردیم.

با احترام

مهدیه الهی قمشه ای

۱۳۸۶/۱۲/۲۳

 

 در آخر فقط یکی از شعرهای استاد را می نویسم و دیگر خدانگهدار:

 

دی رفت و بهاران شد تا باد چنین بادا

گل باز به بستان شد تا باد چنین بادا

بلبل که بسی خاموش بی دولت گل میزیست

دستان و غزلخوان شد تا باد چنین بادا

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 23:37 | جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 •

اینم که شد....

چند وقتی بود که می خواستم شعرهایم رو هم در وبم بگذارم و بخشهایی رو هم به آن ها اختصاص بدم اما به دلالیل گوناگون از زیرش در می رفتم، ولی با حرفهای بچه ها به راه آمدم تا برای آنها هم جایی پیدا کنم(خدا رهم کنه!!):

 

این کفر به سر آید ، روزی به جذب آید

گر خدای بی دینی رویش به طلب آید

 

این شوق به تاریکی جایی به خماری شد

شاید که دل خسته آنجا به طرب آید

 

این کلام ناد انی از سر بکنی ای یار

آن روز که از لالی کامت به ادب آید

 

از عشق زمینیت این جان به سما بردی

از شور بهشتیت این عشق به رب آید

 

از نای نی ات نالند عشاق به هجرانه

شاید که ز این چنگت این رقص و ضرب آید

 

پی نوشت: فردا دکتر الهی قمشه ای می ایند ، امیدوارم همه چیز درست پیش بره!!!

 

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 22:1 | سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 •

ما توانستیم چون خدا خواست....!

 

 

فکر کنم حدود یک ماه پیش بود، شبی که داشتم کتاب محمود نامنی رو در مورد مولانا می خوندم و یهو به سرم زد تا در ۲۴ اسفند(۶ ربیع الاول) یک جشن برای نکوداشت مولانا در روز تولدش بگیرم ، اول فکری جنون امیز بود که به هر کسی که گفتم فقط خندید اما وقتی به کوروش زنگ زدم و در موردش صحبت کردم فهمیدم که بد جوری این موضوع رو جدی گرفت، ابتدا دو نفره شروع کردیم به کار کردن و بسیاری از کارهای ابتدایی رو در حدود ۱۰ روز انجام دادیم ولی کارهامون بدون پول پیش نمی رفت ، شاید یک روزهایی شد که بارها به خودم برای این کار لعنت فرستادم اما خدا دستمان را گرفت، چون دلش با دلمان بود، چون فهمید بدون هیچ چشم داشتی قدم در این راه گذاشتیم، چون فهمید به جز خودش به کس دیگری متوسل نشدیم ، چون فهمید نیتمان پاک است... .

خلاصه تونستیم ، حالا چند تا پسر ۱۷ - ۱۸ ساله کاری کردند تا مهدیه الهی قمشه ای برای سخنرانی به رشت بیاید ، کاری کردند که از ۱۰۰۰ نفر دعوت رسمی به عمل اید ، کاری کردند که خیلی ها نکردند اما ای کاش بدانیم که همیشه خدا را خواهیم داشت... .

من به عنوان یکی از کسانی که دستی در این کار داشت از تمامی کسانی که علاقه مندند در این جشن شرکت کنند دعوت می کنم ، و قدمهایشان رو چشمانمان:

(البته جشن به دلیل همزمان بودن با انتخابات به روز پنجشنبه ۲۳ اسفند انتقال یافت)

همزمان با سالروز ولادت حضرت مولانا جلال‌الدین خراسانی اسطوره‌ی ایرانی شعر و عرفان، مصادف با پنجم ربیع‌الاول، همایش بزرگ خاموش پرگفتار از سوی اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان در رشت برگزار می‌شود.
سید ایمان ضیابری، دبیر این همایش با بیان مطلب فوق افزود: در این همایش یک‌روزه که برنامه‌ریزی‌های اجرایی آن از حدود یک ماه پیش آغاز شده است، دکتر مهدیه الهی قمشه‌یی، استاد دانشگاه و مولاناشناس سخنرانی خواهد کرد.
وی همچنین افزود: اجرای موسیقی سنتی، نمایش فیلم و مولاناخوانی، از دیگر بخشهای این همایش هستند که 23 اسفندماه جاری در سالن وارش مجتمع فرهنگی هنری خاتم‌الانبیا (ص) رشت برگزار می‌شود.
در این همایش که از ساعت 10:30 صبح پنجشنبه بیست‌وسوم اسفندماه آغاز خواهد شد، پس از سخنرانی حجت‌الاسلام حمید پورعیسی مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان و اجرای موسیقی و نمایش فیلم، دکتر مهدیه الهی قمشه‌یی با موضوع عرفان در شعر مولانا سخنرانی خواهد کرد.
تقدیر و نکوداشت مقام علمی دکتر علیرضا نیکویی مولاناشناس گیلانی و استاد دانشگاه به همراه تقدیر از دکتر الهی قمشه‌یی، بخشهای دیگر این همایش را تشکیل می‌دهند که حضور در آن نیز برای عموم علاقه‌مندان به شعر و ادب پارسی، آزاد اعلام شده است.
ضیابری همچنین گفت: ضرورت برگزاری این همایش در حالی که کم‌کاری همگی نهادهای فرهنگی در رابطه با حفظ ارزشها، هویت و صیانت از ملیت مولانا باعث ادعاهای پوچ و واهی دولتهای بیگانه در مورد زادگاه و سرزمین مادری این شاعر گرانسنگ شده، بیش از پیش آشکار می‌گردد و از همین رو، حضور پررنگ و پرشور دوستداران این چهره‌ی تکرارناشدنی ادب و عرفان ایران و اسلام در روز برگزاری همایش، قابل ستایش خواهد بود.
به گفته‌ی سید ایمان ضیابری، برگزاری همایش "خاموش پرگفتار" با ابتکار تنی چند از جوانان دلسوخته و شیفته‌ی عرفان مولانا از جمله احمدرضا توسلی مولاناپژوه جوان، پیشنهاد داده شده است و نیز برای نخستین بار در سطح کشور به صورت خودجوش و با تلاش جمعی از جوانان دانش‌آموز و دانشجو برگزار می‌گردد که از حمایتهای اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی گیلان نیز بهره برده است.
او در پایان، قرابت زمانی برگزاری این همایش با روز برگزاری انتخابات مجلس شورای اسلامی را تصادفی خواند و ضمن رد کردن شبهات ایجادشده در مورد بهره‌برداری سیاسی برخی از کاندیداهای محلی از این اقدام فرهنگی برای جذب آرای مردمی، حفظ سلامتی کامل همایش "خاموش پرگفتار" که برای هماهنگی‌های آن، چندین روز تلاش و انرژی صرف شده را تضمین نمود.
در این همایش همچنین بروشورهایی از خلاصه‌ی شرح حال و زندگینامه‌ی حضرت مولانا، بین حاضران توزیع و پخش خواهد شد.

 و در پایان با تمام وجودم خواهم گفت:

 

آباد باشی ای ایران

                    آزاد باشی ای ایران

                                         از ما فرزندان خود 

                                                              دلشاد باشی ای ایران   

                            

پی نوشت: گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی/// به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 12:9 | جمعه هفدهم اسفند 1386 •

آزدای تسلیم است...!

خیلی مدت است که خندیدن کسی را در خیابان های یکدست سیاه پوش ندیده ام، انگار این مردم خنده هایاشن را نیز مانند خیلی چیز های دیگر از یاد برده اند ، مردمی غمگین که تنها می مانند،تا زنده بمانند و چه لذت بخش سر می کنند!!!!

مردمی که در خیابانشان ، در خانه شان و حتی در تلویزیونشان چیزی به جز سیاهی ندیده اند، چگونه می خواهند بخندند؟ ، زنانی که خنده های بلندشان را جرم می دانند هیچ گاه جز گریه چیزی نخواهند داشت، مردمی که هر روزشان بلاخیز شده و  از صبح در برنامه های صبحگاهیشان چهره روضه خوانان را می بینند و با صدای انها در شب به خواب می روند همیشه سیاه خواهند بود!!!!

امروز صبح چهره ی کسانی را دیدم که علی (ع) همیشه با تحجرشان جنگید تا بدانند که اسلام دین اشک نبود ، دین غم نبود، تا بدانند خدا ، خدای گریه نیست تا بدانند تشیع ، تشیع عزا نیست تا بدانند محمد(ص) همیشه سپید پوش بود تا بدانند سیاهی کریه ترین رنگ دنیاست، تا بدانند حسین(ع) برای گریه ابدیشان قیام نکرد تا بدانند زینب ان قدر بزرگ بود که جرات نکنند به او سیلی بزنند تا بدانند فاطمه ،فاطمه است تا بدانند  ان نماز جماعت هایی که امامش جامه ی سیاهین بر تن دارد کراهت دارد تا بدانند اسلام دین دوستی و مذهب سپیدی هاست تا فرزنداشان از هیبت سیاهی ها نهراسند تا بدانند اسلام ازادی است تا بدانند ازادی تسلیم است.

این مردم نه دنیایشان چیزی بود و نه اخرتشان ، این مردم عیدشان عزاست ، این مردم چهارشنبه سوریشان تحقیر است ، این مردم سکوتشان حرفهاست، این مردم غربتشان وطن است... .

انگار خدا نیز با این مردم قهر کرده است ، انگار او نیز حال و حوصله ی این قوم گریان را ندارد، انگار اسمان این ها از یاد رفته است، دیگر قبرها اباد شده اند دیگر هر روز باید هکتارها به قبرستانها اضافه شود چون این مردم رو به سوی خاک شده اند.... .

پی نوشت۱: خدایا من اینجا هستم ، دیگه فکر کنم نوبت ماست...!

پی نوشت۲: لباس های نو در کهنگی تنتان می نشیند تا بگوید کهنه شدید ، تا بدانید نو بودن هنر است...!

پی نوشت۳: اقای مجیدی بدون که در حدی نبودی که بخواهی در عرض چند دقیقه مولانا و دکتر سروش و خیلی های دیگر را زیر سوال ببری...!

پ نوشت۴:گفت که سرمست نه ای رو که ازین دست نه ای//رفتم و سرمست شدم وزطرب اکنده شدم

 

 و در آخر:

عشق یک لحظه شیفتگی نیست عشق تجلی نیرومند و سخاوتمندی از زندگی ماست .

عشق زندگی است. عشق هرگز به خظا نمی کند و زندگی تا زمانی که عشق هست به خطا نمی رود. دربنیان تمامی مخلوقات عشق همچون عطیه برتر حاضر است زیرا هنگامی که هر چیز دیگری به پایان می رسد عشق می ماند.

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 12:17 | پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 •

ما ایرانی نیستیم!!

از کجا شروع کنم!؟ 

وقتی « پی یر لوتی » نویسنده و داستان پرداز معروف نیمه دوم قرن نوزدهم از راه بندر بوشهر وارد ایران شد هرگز گمان نمی کرد با چنین سرزمینی روبرو خواهد شد.

گوشه هایی از آنچه در سفر نامه اش آورده است ( Vers Ispahan  چاپ 1925)

 

« هنگامی که به این جا می رسید همه سختی های راه؛ کوهنوردی های شبانه؛ بی خوابی ها و گرد و خاک و حشرات موذی را فراموش می کنید.» ص106

و زمانی که او  مزار حافظ و سعدی و زیبایی های شیراز را مشاهده می کند: « در این سرزمین شیراز رازی نهفته است، جادویی وصف ناپذیر که زبان ما غربیان از بیان آن عاجز است » ص106

و زمانی که او از تخت جمشید و نقش رستم دیدن می کند :

« این نقش ها بر روی چگونه سنگی کنده شده است که گذشت قرنهای بی شمار آنها را از بین نبرده است » ص134

« این ها عظیم تر از آن است که به دست بشر ساخته شده باشد!» ص128

و هنگامی که « بارگاه حضرت معصومه ( سلام الله علیها ) را در شهر قم » می بیند :

« من که در سراسر جهان آثار هنری بسیاری دیده ام هیچ بنایی را به یاد ندارم که این چنین حیرت انگیز و باور نکردنی و تا این اندازه دارای ویژگی های هنر شرق باشد » ص276

 

از این گونه سفرنامه ها و نوشته ها و تحقیقات بسیار است که تنها گوشه ای از تمدن، فرهنگ و هنر و معماری ایرانیان را به نمایش می گذارد. تنها آوردن نام اشخاص و کتابها؛ یک مجموعه طولانی می شود. اما خود ما از تاریخ مان و از کتب تاریخی مان چه اطلاعاتی داریم؟

آیا برای معماری مان، برای هنرمان ارزش قائلیم؟

ما ایرانی نیستیم که شکوفایی تمدن مان در بیش از سه هزار سال پیش و شکل گیری برخی تمدن ها در سرزمین مان در ده هزار سال قبل منکر می شویم . با وجود آثار فراوان در موزه های سراسر دنیا............

حال آنکه حتی در تاریخ نوشته های کشورهایی مثل چین هم از شکوفایی تمدن ایران مطالب بسیاری نقل شده است.

در حالی که ما تاریخ مان را به فراموشی سپرده ایم و نمی دانیم گذشتگان مان که بودند و چه کردند. کارمان به جایی رسیده است که جشن های بیگانگان را هم جشن می گیریم و جشن ها و مراسم باستانی خود را از یاد برده ایم و باید کشورهای غربی برای ما چیزی را به عنوان ارزش معرفی کنند!

 

در عین حال علاوه بر آثار بسیار موجود در ایران که نشان از شکوفایی تمدن و پیشرفت هنر در ایران دارد. به سراغ ادبیات ایران زمین می رویم یعنی آن بخش از میراث مان که چشم جهانیان را خیره کرده است.

 

ویکتور هوگو - رهبر بی چون و چرای مکتب رمانتیک – در مقدمه چاپ اول شرقیات خود ( چاپ 1829) می نویسد: « امروز باید به جای یونان شناس خاور شناس شد و از فرهنگ و ادب مردم آسیا بهره گرفت. از این روست که رنگهای شرقی خود به خود افکار و تخیلات مرا در بر گرفته است و این افکار و تخیلات بی آن که من خواسته باشم به رنگ ایرانی و هندی در آمده است ».

« ویکتور هوگو » در شرقیات خود از « گلستان سعدی » هم نام می برد.

 

نمونه دیگر « لویی لانگلس » است که در خلاصه ای از « شاهنامه و سرگذشت فردوسی »  می نویسد:

« اروپائیان هرگز حماسه ای به زیبایی شاهنامه نسروده اند. و هرگز این چنین به - هومر -  نزدیک نشده اند. تنها داستان رستم و دلیری های او، چه از لحاظ زیبایی استعارات و تشبیهات و چه از لحاظ هماهنگی اشعار با ایلیاد برابر است » ص141

 

از این گونه توصیفات در مورد فردوسی و خیام و سعدی و .....و در کل ادبیات فارسی، فراوان است و نشان از تاثیر پذیری بزرگان ادبی اروپا از ادبیات ایران است.

ما بزرگانی در عرصه های مختلف ادبی، هنری ، فلسفی و عرفانی و.....داریم که هر یک مانند قصری پر جواهر است. و اگر تنها نمونه ای از تاثیر فردوسی توسی در ادبیات جهانی بخواهیم بگوییم؛ ویکتور هوگو که یکی از بزرگ ترین ادبای جهان است،  او را خدای رنگها نامیده است که اشاره به قدرت فردوسی در توصیف صحنه های نبرد دارد.

و بسیاری از بزرگان ادب اروپا پس از ترجمه « شاهنامه فردوسی » توسط  « ژول مُل »  فردوسی را « هومر ایران » « پدر شعر فارسی » «هنرمند بلند پایه » « سراینده سرود آزادی » و یکی از « بزرگ ترین شاعران جهان »  نامیده اند.

 

و اگر بخواهیم یک نمونه برجسته از بزرگمرد ادب فارسی  « سعدی شیرازی » بگوییم تنها همین بس که «ولتر» که « سلطان قرن هجدهم اروپا » نامیده شده و بر « عصر روشنگری اروپا » حکومت می کند تحت تاثیر شگرف « گلستان سعدی » بوده است.

و این تاثیر به حدی بوده است که ولتر داستان « صادق » یا « سرنوشت » را وقتی می خواهد به ملکه معشوقه لویی پانزدهم تقدیم کند آن را با نام « سعدی » به او تقدیم می کند و می گوید این نوشته سعدی است. و این را در کتاب خود آورده است و کتاب با نام مستعار سعدی منتشر شده است.

 

توصیفات این گونه فراوان است.

اما آیا ما به ادبیات غنی خودمان توجه کرده ایم. اصلا بحث توجه شایسته نیست. ما از شاعران خودمان چه می دانیم و چقدر در این زمینه مطالعه داشته ایم؟ آیا ما در اتصال گذشته به اکنون موفق بوده ایم؟

ما در حرفها و نوشته هایمان نقل قول های فراوانی از بیگانگان داریم و جملات آنها را با ولع تمام می بلعیم. اما از بزرگان خودمان چه می دانیم؟ آری بیگانگان برای ما سمبل فرهنگ و ادب و اندیشه شده اند.

 

ما ایرانی نیستیم که آثار ما را دیگران به ما معرفی می کنند و دیگران از ما بیشتر بهره می برند. اگر به کتب شعر فارسی نظری بیافکنیم مجموعه ای بزرگی از با ارزش ترین چاپ ها و بهترین نوشتارها و تحقیقات راجع به ادب فارسی توسط نویسندگان اروپایی و امریکایی صورت گرفته است. ما چه کرده ایم؟

 

و اما می رسیم به دین و فلسفه و عرفان :

مهم ترین مطلب در این زمینه این است که ما خیلی بیشتر از عربها که خود را عامل ترویج اسلام می دانند به اسلام و مسلمین خدمت کرده ایم. علارغم آنچه در دوران سیاه اموی و حکومت عباسی و بعد از آن بر ایران و ایرانیان گذشته است که به هیچ وجه قابل توصیف و توجیه نیست.

ابن خلدون در مقدمه کتابش درباره تاریخ و تمدن اسلامی می نویسد:

« از شگفتی روزگار این است که حاملان دانش در تمدن اسلامی عمدتا ایرانی بوده اند و اگر کسانی هم در ظاهر عربی باشند و مولود و منشا آنها بلاد عرب باشد دودمان و اصل و ریشه آنان ایرانی است.»

 

آری کسانی چون حسن بصری و ابوحنیفه و حتی خرده پاها! همه ایرانی بودند. حال آنکه ابن سینا را عده ای می گویند عرب است و عده ای می گویند اهل ترکستان است اما هیچ کس نمی گوید چرا ابن سینا رساله ای فلسفی به زبان فارسی سره نوشته است؟!!!!!!

همچنان که کلام و فلسفه و عرفان هم در کنار دین رشد کرد. تنها کافی است به اسامی بزرگان فلسفه اسلامی بنگرید که اکثرا ایرانی هستند؛ از فارابی و ابن سینا تا شهاب الدین سهرودی و ملاصدرای شیرازی و.......

و در عرفان اسلامی : عبدالقادر جیلانی، هجویری، دارانی و کل اعلام صوفیه و بزرگی چون خواجه عبدالله انصاری ایرانی نژاد بودند و تذکرة الاولیای عطار نیشابوری مملو از نام این عرفاست و بزرگانی چون خود عطار و سنایی و مولوی که دنیایی مملو از ذوق و عرفان هستند همگی از ایرانیان پاک نژادند.

 

چرا ایرانیان مورد حسد و کینه عربها بودند؟

به این علت که نود درصد متکلمان، فلاسفه، فقها و عرفا و بزرگان دیگر علوم اسلامی که نامشان در تذکره ها و شرح حال بزرگان تمدن اسلامی آمده است؛ ایرانی بودند.

همین تفکر شعوبیت در میان ایرانیان بر عیله نژاد پرستی عربها و ظلم و ستم آنان شکل گرفت.

 

در این باره مطلب بسیار است و این تنها اشاره ای به عظمت ایران و ایرانیان است.

********اما آیا ما قدر این همه عظمت و شکوه و ادب و فرهنگ و هنر را می دانیم؟

 

ما ایرانی نیستیم. ما هویت خویش را گم کرده ایم. مغزهای ما را شستشو دادند. ما تحت تاثیر تهاجم فرهنگی غرب از زمان قاجار تا به حال؛ سوابق فرهنگی ایران را ناچیز دانسته و اهمیتی برای آن قائل نیستیم. و همواره ایران و در واقع خود را تحقیر کرده ایم.

اگر ایرانی بودن تنها به این باشد که نام خیابان و میدان های شهرمان را به نام بزرگانمان نام گذاری کنیم؛ فرض مثال در پاریس هم خیابانی به نام فردوسی است. و خیابان هایی در شهرهای مختلف فرانسه به نام سعدی است ( البته « سعدی کارنو » که پدرش کارنوی کبیر عاشق سعدی شیرازی بود و می خواست سخنان سعدی را در واقعیت زندگی تحقق بخشد و به طراح پیروزی معروف است).

 اگر چه غربی ها از کتب ما بهره بردند و اکثرا منکر تمدن و فرهنگ اصیل ایرانی هستند و ما هم به این انکار و تحقیر تن داده ایم.

ما از خوانندگان و بازیگران غربی و شرقی بت ساخته ایم و آنها را پرستش می کنیم و حتی آنها را الگوی خود قرار می دهیم. مسحور و مبهوت نشسته ایم.

ما خوانندگان ترک و عرب و امریکایی را می پرستیم و به دنبال جدیدترین آلبومشان هستیم و ترکیه مولانا را به جهان معرفی و به نام خود ثبت می کند. و آثار مولانا را به زبانهای مختلف ترجمه می کند.

نه تنها در زمینه ادبیات بلکه در زمینه متون فلسفی و عرفانی هم به همین صورت است. در حال حاضر کشور همسایه ما ( ترکیه) تحقیقات فلسفی اش در مورد مکتب اشراق ( شهاب الدین سهروردی ) از تحقیقات ما بیشتر است! فیلسوفی که اندیشمندی غربی _ هانری کربن _ آثارش را جمع آوری کرده و او را به ما شناسانده است.

ما ایرانی نیستیم. ما تغییر کرده ایم. هویت ایرانی ما گم شده است. ما گذشته خودمان را فراموش کرده ایم. ما مسخ و مبهوت کثافت های زر ورق پیچیده غرب و شرق و زنان دورگه و بزک کرده عرب شده ایم. ما بی تفاوت و سست شده ایم.

آذری های همیشه بیدار گذشته، امروز رقاص های ترکیه را بهتر می شناسد اما نمی داند کسروی که بود. شهریار که بود. وطن پرستی هدایت چگونه بود. علامه طباطبایی چه خدمتی به ایران کرد.

برخی از آذری های ما با اشاره یک مشت پان ترکسیم بی منطق، به جان فرهنگ و سرزمین خود افتاده اند. مگر شهریار دلش به حال این مملکت نمی سوخت. آیا باید به خاطر قومیت ایران ویران شود. کشوری مثل سوئیس هم قومیت های مختلف دارد. اما چگونه است؟

ما ایرانی نیستیم که درفش کاویانی مان را به جل پاره ای فروختیم. و شهوت را به نام عشق بر افکارمان حک کردند و در رقص عربی و موسیقی غربی غرق شدیم. ما می خواهیم بدانیم که فلان خواننده عرب که بینی اش مثل تونل مترو تهران است در چندمین عمل جراحی بینی و گونه چه قیافه ای پیدا می کند. اما نمی خواهیم بدانیم سعدی شیرازی_ این شاعر اجتماعی _ چه گفته است یا سنایی که بود؟ و یا ناصر خسرو هم وجود داشته است؟!! ما با آمدن نام ناصر خسرو تنها به یاد بازار تهران می افتیم.

ما معتاد به  عکس و موسیقی مبتذل، سکس و قرص اکستازی و رقص شده ایم که هر بلایی به سرمان می آید و خاموشیم.

 

 

********بیائید هر یک در تخصص و رشته تحصیلی خود در هر جای دنیا که هستیم پاسدار علم و ادب و هنر ایران زمین باشیم و آن را به جهان و جهانیان بشناسانیم و در راه پیشرفت و سربلندی ایران تلاش کنیم.

********بیائید آنچه ویران شده است آباد کنیم***********

********بیائید ایرانی باشیم. بیائید دوباره بزرگ شویم******

  

منبع:

 

کبوترخانه

 

پی نوشت: این جا جا داره که از محمد(مرد کبوتری) تشکر کنم که یک بار دیگر نشان داد هنوز ادمهایی بیدار هستند که ایران را خواهند ساخت!!!!

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 9:41 | سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 •

منم بازی...!

بازم مثل همیشه لطف دوستان شامل حال ما شد و این بار لیلا به یک بازی دعوتمون کرد ، که باید توش نام کتابهایی رو که نصفه ول کردیم رو بنویسیم و کلی خجالت بکشیم:

۱- لوتر مردی میان خدا و شیطان ( هیکو ابرمان ): خوب راستش رو بخواین از نثرش اصلا خوشم نیومد در نتیجه میون کتابهای کتابخونه یه جایی براش تعبیه کردیم تا زمانی که خودش رو اصلاح کنه!!!!

۲- سقوط ( البر کامو ): حتما باید بخونمش تازه الان یادم اومد که نخوندمش!

۳- بریدا (پائولو کوئلیو ): دیگه هیچی نگین چون اصلا در مقایسه با کتابهای دیگه اش خوب ننوشته بود خلاصه حال ما رو گرفت؟؟؟

۴- آهنگ پنهان ( ترین خوان ذوان ): چون دیدم هاوکینگ در " خلاصه تاریخچه زمان " بهتر در مورد این موضوع نوشته ترجیح دادم کتاب هاوکینگ رو ادامه بدم البته با عرض پوزش از آقای ذوان!!!!

۵- تلقی فاشیستی از دین و حکومت ( اکبر گنجی ): فکر کنم وقت کافی براش نگذاشتم ، دوباره امتحان می کنیم!؟

۶- روزی همچون روزهای دیگر ( گابریل گارسیا مارکز ): دلیل خاصی نداشت!!!!

۷- نامه به کودکی که هرگز زاده نشد ( اوریانا فالانچی): فکر کنم دوره ی تفکرات فالانچی گذشت!!!!

خدا رو شکر روی عدد مقدس ۷ تموم شد شانس آوردم ۱۳ نبود!!!!

اما جا داره از کسانی که این بازی رو ابدا و اجرا کردن تشکر کنم و با اجازه دو نفری رو دعوت کنم:

کوروش و نسیم بقیه رو هم که لیلا زحمتش رو کشیده بود!!!!!!!

 

پی نوشت:

چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی         نی به خدا که از دغل چشم فراز می کنی

چشم ببسته ای تا خواب کنی حریف را              چون که بخفت بر زرش دست دراز می کنی

سلسله ای گشاده ای دام ابد نهاده ای               بند که سخت می کنی بند که باز می کنی

عاشق بی گناه را بهر ثواب می کشی               بر سر گور کشتگان بانگ نماز می کنی

گه به مثال ساقیان عقل ز مغز می بری              گه به مثال مطربان نغنغه ساز می کنی

طبل فراق می زنی نای عراق می زنی              پرده بوسلیک را جفت حجاز می زنی

جان و دل فقیر را خسته دل اسیر را                   از صدقات حسن خود گنج نیاز می کنی

پرده چرخ می دری جلوه ملک می کنی            تاج شهان همی بری ملک ایاز می کنی

عشق منی و عشق را صورت و شکل کی بود    اینک به صورتی شدی این به مجاز می کنی

گنج بلا نهایتی سکه کجاست گنج را                صورت سکه گر کنی ان پی گاز می کنی

غرق غنا شو و خمش شرم بدار چند چند          در کنف غنای او ناله ی آز می کنی 

مولانا ( خداوندگار بلخ)

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 17:20 | یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 •

و اما عشق...!

یا مریم ;

             خواهم شیشه عطری بشکنم تا بویش ناراضیان را سرمست کند....

             امروز خواهم با اشک چشم غبارها را بشویم تا دیگر عیسی در سرای دل کسی دنبال اب نگردد....

           

            تنها با گل سرخت عشق خواهم ورزید

           زیرا ان است که هیچ گاه به خطا نخوهد رفت

یا مریم ;

            امروز به خواب کودکان ما جز خون و شمشیر چیزی نیست

           پس خواهم عشق ورزیدن را یادشان بیاورم;

 

" زیرا هنگامی که هر چیز دیگری به پایان میرسد عشق خواهد ماند "

 

 و دیگر هیچ ....؟؟

 

 

 

پی نوشت۱: ماده ۳ اعلامیه جهنی حقوق بشر: هرکس حق زندگی، آزادی و امنیت شخصی دارد.

 

 

پی نوشت ۲: فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزاء بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد. ( کوروش بزرگ )

 

 

پی نوشت۳:

بین تو و من
چیزی دیوار نخواهد شد
ور فاصله نیز افتد بسیار نخواهد شد
با عشق
تنفس نیز یک حادثه تازه است
در قصه ما چیزی تکرار نخواهد شد
عشق آمد و زانو زد
پس چیدت و بر مو زد
آری
تو که گل باشی
گل خوار نخواهد شد
وقتی تو هواداری از باغ کنی دیگر
سرخورده ترین بیدش هم دار نخواهد شد

جز زلف تو یک سنبل بر باد نخواهد رفت
جز چشم تو یک نرگس  بیمار نخواهد شد
تا سقف و ستون باشند
دست من و چتر تو
بر ما شبحی حتی آوار نخواهد شد
از دیده سفر کردن
آغاز زدل رفتن
هر بار اگر می شد
این بار نخواهد شد
شاید دلی از یک دل آزرده شود اما
هرگز دلی از یک دل بیزار نخواهد شد

"حسین منزوی"

 

 

پی نوشت ۴: خواهیم بود.... تا ابد!!!!!!!!

 

 

 

 

 

     

 

 

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 13:22 | جمعه دهم اسفند 1386 •

دیگر بهانه ای نیاورید برای ملیتش، که خود گوید همه چیز را...! (مولانای ایرانی)

مولانا خود می گوید که ایرانی است! 

 در این روزها بحث بر سر اثبات ملیت مولانای ایرانی بار دیگر جان گرفته و این بار ترک تباران خواستار این شده اند که یکی از عارفان تاریخ ایران را که بزرگترین تاریخ نویسان و ادیبان، او را ایرانی می‌دانند ترک جلوه دهند. این در حالی است که مولانا جلال الدین محمد خراسانی حتی یک بیت شعر به زبان ترکی نسروده و به دلیل حمله قوم وحشی مغول در قرن هفتم به خراسان بزرگ مجبور شد به همراه پدرش سلطان العلما به بهانه زیارت کعبه خراسان را بدرود گوید و به یکی از توابع حکومت بزرگ خوارزمشاهیان به نام قونیه(ترکیه امروزی) هجرت کند تا از گزند قومی وحشی که به امثال عطار نیشابوری نیز رحمی نکردند به دور باشد

نه پدر و نه مادرش و نه برادران و خواهرانش هیچ کدام کوچکتر نسبتی به ترک تباران ندارند و حتی همسر او گوهر خاتون نیز از توابع شهر لارنده بوده و او نیز هیچ خویشاوند ترکی ندارد. همچنین اگر به نامهای فرزندان مولانا نیز بنگریم نمی توانیم کوچکترین ریشه ای از زبان ترکی را در ان بیابیم مانند بهاء الدین محمد که بعدها به سلطان العلما مشهور گردید.

در متون تاریخی و ادبی معتبر ترکها نیز از مولانا به عنوان فردی نیک سیرت و ایرانی نام برده شده که زمانی از عمرش را در قونیه به سر برده و مزار او نیز مو جب رونق شهری مانند قونیه و ترفیع رتبه این شهر شده است که سالانه درامد زیادی را از طریق صنعت توریست به دولت ترکیه امروزی می رساند.

روح بزرگ مولانا را نمی توان به یک کشور و یا حتی این جهان مادی محدود کرد اما به راستی که هویت او در ایران شکل گرفت، ایرانی زیست و ایرانی از جهان رفت از همین بابت بود که روحش نیز همواره برای ایران سرود. مولانا تا اخرین روز عمر خود نیز به زبان شیرینی پارسی سخن گفت  و او را می توان پس از حضرت فردوسی به عنوان بزرگترین شاعر در حفظ زبان پارسی شمرد.

این شاعر گران قدر بارها در شعرهای خود از اسطوره های سرزمین بزرگش ایران برای بیان احساساتش بهره برده تا به همگان نشان دهد که تنها تمثیلهای ایرانی یارای مقابله با کلمات او را دارند و از مشهورترین آنهاست:

زین یاران سست عناصر دلم گرفت /// شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

 و همان طور که می بینیم مولانا برای نشان دادن مردانگی و جوانمردی، از رستم اسطوره‌ی ایرانی در اشعار فردوسی بهره می گیرد و با آوردن نام حضرت علی(ع) و توسل به او برای نزدیکی به خدا پیوندی محکم میان دین و ملیت ایجاد می کند و خود را دانسته و با آگاهی، یک ایرانی مسلمان معرفی می‌کند. حتی می‌توان یاران سست عناصر را نیز در این شعر به ترک تباران و شاگردان بی محبت اطراف او که در اخر نیز با کشتن شمس، زهر خود را به مولانا می زنند نسبت داد و در این جاست که حتی مولانا انزجار خود را از این مردم غریبه بیان می کند. در اشعار مولانا بارها نامهایی مانند ایران و توران به چشم می خورد که از جمله‌ی آنهاست:

ز جوش بحر آید کف به هستی /// دوپاره کف بود ایران و توران

اما شاید محکمترین دلیل و سند اثبات ایرانی بودن مولانا را باید از زبان خود او در دیوان شمس جست. آنجایی که در یکی از غزلیات معروفش در وصف شمس تبریزی، از ایرانی بودن خود سخن می‌گوید و می‌فرماید و با زبان بی‌زبانی، ترکهای غیرآذری را به صفتهای وحشیگری و جنگ‌طلبی نسبت می‌دهد:

تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم /// دانم من این قدر که به ترکی است آب سو

آب حیات تو گر از این بنده تیره شد /// ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو

با این حال به نظر می‌رسد که تلاشگران برای جعل هویت مولانا، بیشتر به ادبیات و فرهنگ ترکیه لطمه می‌زنند و آن را زیر سوال می‌برند، چه که اگر بپذیریم مولانا یک شاعر اهل ترکیه است، در این صورت آنقدر برای زبان و الفبای مادری خود، اهمیت و ارزش قایل نبوده که حتی یک بیت شعر ترکی نیز نسروده است. در این صورت، بهتر است حتی آنانی که با انگیزه‌های سیاسی و غیرعلمی می‌کوشند این واقعیت تاریخی را جعل کنند، حداقل به آبروی فرهنگ کشور مسلمان‌نشین ترکیه بیاندیشند که با این ادعاها، شکاف بین مولانا و ترکان را بیشتر و عمیقتر می‌کند.

از سوی دیگر، اگر صرف دفن شدن یک انسان در کشور بیگانه پس از مرگ، می‌تواند موید تغییر هویت و ملیت او باشد، در این صورت باید دکتر علی شریعتی را نیز یک دانشمند عرب دانست چه که او در حال حاضر در سوریه دفن شده است!

شمس تبریزی که چراغ وجود مولانا را روشن کرد و او را به اوج رساند هم نمی‌توان یک ترک دانست چه که او از آذریهای ایرانی بوده و امروز نیز مزار او در شهر تبریز میعادگاه عاشقان و دلسوختگان عالم ادبیات شده و حتی جالب است بدانیم که برخی از مورخان نیز پدر و مادر و خاندان شمس را اهل خراسان ایران دانسته اند که احتمال درست بودن و یقین پیدا کردن به آن نیز کم نیست.

حتی نگاهی ساده به نام بهاء الدین ولد پدر مولانا، مومنه خاتون مادر حضرت، علاء الدین محمد برادر مولانا و گوهر خاتون همسر وی نیز به هر شخص بینا و آگاهی این پیام را می‌رساند که مولانا نه اصل و نسبی ترک‌تبار داشته و نه پدران یا فرزندانی اهل ترکیه داشته, هرچند که حقیقتاً هدف از بیان این واقعیات، به وجود آوردن شکاف قومی نیست. ترکان ترکیه، هم‌کیشان مسلمان ما هستند و ریشه‌یی ایرانی دارند، با این حال غافل از آنند که سیاستمداران آنها با تحریک قدرتهای بزرگ، به چه خطای بزرگی دست می‌زنند.

 احمدرضا و کوروش

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 20:56 | شنبه چهارم اسفند 1386 •