تبليغاتX
تار و ترمه

بازنده واقعی(جمیله کدیور)

انتخابات مجلس هشتم با رویاهای متنوع و متعددی همراه بود. این رویاها هم برای احزاب و گروههای سیاسی بود و هم برای اشخاصی که مستقلا در انتخابات شرکت کردند. هم برای زنان بود و هم برای مردان. البته بستری که برای برگزاری انتخابات آماده شد، بستری کاملا مهندسی شده و طراحانه بود؛ بستری که با بسیاری از رویاهای مشارکت جویانه و مبتنی بر رقابت همگون نبود. بستری که با هماهنگی دقیق هیاتهای اجرایی ، نظارت، شورای نگهبان، وزارت کشورو بسیاری از نهادهای پیدا و پنهان قدرت برای چینشی محاسبه شده ، سازمان یافت.

در این وانفسای پس از انتخابات همه گروهها و جریانهای سیاسی سعی می کنند با ارقام و آمار و عدد و رقم و تحلیل و تاویل و تفسیر و رمزگشایی آرا، خود را برنده واقعی انتخابات معرفی کنند. شاید از جهاتی همه هم راست بگویند و اظهارات هریک از جهاتی رگه هایی از واقعیت با خود به همراه داشته باشد. یکی سقف آرا را می بیند و یکی کف آن. یکی سقف را با رای اول مجلس ششم که به لحاظ اقبال عمومی مردم بی سابقه بود، مقایسه می کند و یکی کف مجلس ششم را با کل آرای فعلی و نه حتی با سقف آن.... یکی مو را می بیند و یکی پیچش مو!

من در این نوشتار اصولا به دنبال برنده انتخابات نیستم، چرا که بر این باورم این انتخابات برنده واقعی نداشت؛ حتی بعد از اعلام نتایج دور دوم هم هیچ جریان و گروهی نمی تواند خود را برنده انتخابات معرفی کند. انتخابات در عرف سیاسی ملزومات خاصی داشته و دارد که در این دوره حاصل نبود.به هر تقدیر هرچند انتخابات برنده حقیقی نداشت، ولی بازنده واقعی داشت و آن کسی نبود به جز ملت بزرگ ایران. اگر از این واقعیت اساسی بگذریم ، مشخصا یک قشر عمده نیز بازنده انتخابات بود و آن قشر ، زنان کشورمان بودند.

هر چند در هیچ انتخاباتی از چندین انتخابات گذشته، هیچ گاه حقوق زنان متناسب با خواسته ها ، شایستگی ها و آرمانهایشان تامین نشده ، ولی انتخابات مجلس هشتم از این جهت رکورد را شکست. به تعبیری چه می خواستیم و چه شد؟ از مدتها قبل از برگزاری انتخابات، زنان هر دو طیف که شاید تنها وجه مشترک شان زن بودن است، خواهان حضور 30درصدی در لیستها شدند. با این تصور که با این خواسته می توانند تعداد کرسی های موجود مجلس را برای زنان قدری افزایش دهند. اصولگرایان که عملا با تعدد کاندیداها مواجه بودند، به همین دلیل نتوانستند خواسته خود را پیش ببرند. اصلاح طلبان برعکس به دلیل رد صلاحیت گسترده کاندیداهای خود امکان معرفی زنان را مطابق خواسته 30 درصدی خود پیدا نکردند. به این ترتیب امکان حضور زنانی که عملا امکان حضور و کسب رای در انتخابات داشتند، در سراسر کشور بخصوص در تهران، افت جدی پیدا کرد. این در شرایطی بود که با مصوبه جدید مجلس کاندیداها با 25 درصد آرا امکان انتخاب شدن داشتند و بسیاری از کاندیداها(106 نماینده از جمله همه نمایندگان تهران) با حداقل مقبولیت عمومی و با حداقل آرا به مجلس راه یافتند و در برخی نقاط هم مطابق آمار حتی با درصدی کمتر از ربع آرا برکرسی نمایندگی مجلس هشتم دست پیدا کردند.

مقایسه تطبیقی تعدادنمایندگان زن در مجالس هفت گانه بعد از انقلاب به شرح زیر است:

مجلس اول 4 نماینده زن

مجلس دوم 4 نماینده زن

مجلس سوم 4 نماینده زن

مجلس چهارم 9 نماینده زن

مجلس پنجم 14 نماینده زن

مجلس ششم14 نماینده زن

مجلس هفتم 13 نماینده زن

مشخصا از مجلس چهارم به این سو تعداد زنان نماینده افزایش یافت، بخصوص زنان از شهرستانها امکان ورود به مجلس را یافتند.

در مجلس هشتم ( در دور اول ) تعداد زنان منتخب 5 نفر است، که در خوش بینانه ترین وضع ممکن در دور دوم به 12 نفر و درتحلیلی واقع بینانه و مبتنی بر وضع موجود به 9الی 10 نفر خواهد رسید. و این موضوع حتی بدون توجه به گرایش های زنان منتخب که همگی اصولگرا و یا منتسب به اصولگرایان هستند وبا در نطر گرفتن نوع نگاه خاص آنان نسبت به مسئله زنان، یعنی چند گام به عقب.

با این حساب آیا زنان بازنده اصلی انتخابات هشتم نبودند؟ به هیچ وجه تردیدی در این موضوع نیست.

(ویژه نامه اعتماد)

 

پی نوشت۱: بازنده واقعی این انتخابات مردم ایران بودند، که بار دیگر باید فقر فرهنگی و اقتصادی را تحمل کنند... .

پی نوشت۲: به امید ایرانی سربلند...

پی نوشت۳: این هم آمار یونیسف از ایران:

With an estimated population of 71.4 million, Iran is the most populous country in the region, and the 16th most populous in the world. With a Gross Domestic Product of US$110 billion, Iran is the second largest economy in the region. It is also the second largest Organization of the Petroleum Exporting Countries (OPEC) oil producer and has the world's second largest reserves of gas. The human development trend, which had been positive and rising in the late 1980’s and early 1990’s may, however, reduced its accelerating trend and stagnated in the second half of the 90’s.

In 2001 Iran's Human Development Index remained classified as "medium" although it gained ground by moving from the 97th position in 2000 to the 90th rank in 2002. Iran continues to experience a transition from a traditional rural-based society to a semi-industrialized country and faces many challenges. These include: a) high unemployment (generally estimated to be above 25 per cent); b) a distorted distribution of income and; c) inequality of opportunity (although poverty is officially set at 18 per cent of the population, 16.5 million people can be considered as living under the relative poverty line).

The health status of Iranians has improved over the last two decades. Iran has been able to extend public health preventive services through the establishment of an extensive Primary Health Care network. As a result child and maternal mortality rates have fallen significantly, and life expectancy at birth has risen remarkably. Infant (IMR) and under-five (U5MR) mortality have decreased to 28.6 and 35.6 per 1,000 live births respectively in 2000, compared to an IMR of 122 per 1,000 and an U5MR of 191 per 1,000 in 1970.

Immunization coverage is over 90 per cent and polio is almost eliminated. Over 85 per cent of the population has access to health services and 90 per cent of births are attended by trained health personnel. The maternal mortality rate is reported at 37 per 100,000 live births. Tetanus Toxoid coverage of women stands at approximately 80 per cent. The prevalence of moderate to sever underweight, wasting and stunting are 11 per cent, five per cent and 15 per cent respectively. About 93 per cent and 73 per cent of households had access to safe drinking water and sanitary toilet in 2000 respectively. Malnutrition remains relatively high as a result of inadequate income distribution and poor caring practices, especially in rural areas.

Iran has one of the highest rates of drug usage in the region. In addition to its social and economic consequences, drug use is emerging as a major contributor to HIV infection and AIDS. Official figures show a total of 3,680 reported cases of HIV/AIDS but the Ministry of Health believes that the actual number of HIV infections is at least three times higher. Some 64.5 per cent of the cases were contaminated through intravenous drug use (IVDU), 8.9 per cent through sexual transmission, 5.1 per cent through blood and blood product transfusion, 0.4 per cent  through mother-to-child transmission (MTCT). Some 21.0 per cent of the contaminations were of unknown origin.

Developments in education have also been positive. In 2001 the literacy rate of the population aged over six years of age has reached 80.4 per cent (85.1 per cent of men and 75.6 per cent of women). The urban-rural gap has also narrowed to about 14 per cent  (86.25 per cent of urban population versus 72.4 per cent of the rural). There are, however, still noticeable differences among and within Iranian provinces. The net enrollment ratio is above 97 per cent and is almost equal among girls and boys.

However, national averages hide disparities related to gender and area. While the overall enrollment rate for boys is 98 per cent, it varies significantly between provinces. For girls, the range is between 99 per cent in Tehran and 84 per cent in Sistan and Baluchestan. The enormous gains in the educational status of the Iranian population can be attributed to massive government’s investment in public education (on average 45 per cent of the government’s social affairs budget since 1989). Unfortunately, with less than 15 per cent enrolment, Iran has a significantly low rate of pre-school attendance, with no significant difference between boys and girls. Hence efforts should be directed towards expanding opportunities for early learning of pre-school aged children. 

Despite all the investment in women’s education and health, women’s employment, which had reached a high of 13.8 per cent of total persons employed just before the Revolution, has actually declined since (12 per cent in 1996). In December 2001 the Cabinet approved the submission of a bill to the Parliament on Iran’s accession to the Convention on the Elimination of All Forms of Discrimination against Women (CEDAW) with a general reservation. The bill has however not yet been passed by Parliament.

The effectiveness of UNICEF in the country stems from its ability to bring new ideas and innovations to programmes -- such as Integrated Early Childhood Development, child protection and others -- to support them with its limited resources and then involve many partners. Work on juvenile justice, child abuse, street children and other child protection issues has shown that the Government is willing to listen and act on such issues if they are raised in their proper perspective and in a constructive manner.

Similarly UNICEF has had a catalytic role in the establishment and nation-wide scaling of Rural Child Care Centres (RCCCs), in ‘breaking the silence’ on HIV/AIDS, and in establishing literacy classes for Afghan refugee children which were later replicated in parts of Afghanistan. A breakthrough was reached with the state-run radio and TV company (IRIB) to broadcast a larger number of child rights programmes. The Say Yes! for Children campaign also attracted 1.3 million votes from children and young people. They identified their key concerns as being the fight against HIV/AIDS and education.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 20:10 | پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 •

تولدت پیشاپیش مبارک...!

 

گذشت، آری گذشت و میگذرد، چه بخواهی.... چه نخواهی! همین دیگه، تو هنوز همان کافر همیشگی هستی و نماز کفرت پا برجا. تو هر ۲۸ را ۱۲ بار شمردی به امید اینکه انسانیتت را در میان اعداد بیابی، اما نشد، چون بازیچه بودن را تجربه کرده بودی، چون هنوز همان عروسک همیشگی هستی، چون هنوز قمارباز را می خوانی و بر قمار دیگری مانده ای...؟!

تو هر هدیه ای را برای امروز حساب کردی و شمع های خاموش شده را روشن کردی تا طعم شیرین به زیر دندانهایت بیاید، ولی هنوز همانی، آری حتی اگر امسال " کمدی الهی " را تجربه کنی، حتی اگر خط به خط هفده پایانیت را جشن بگیری و بنویسی که هجدهمین بار است و هجدهمین بار هستم، پس دوشهایتان تحملم کنند، پس گلوهایتان قدرت فرو بردن بغض ها را در شب تولدم داشته باشند... .

همه چیز بوده ای، نگاه کن و ببین، چه ها که نکرده ای، نگاه کن، نگاه کن و بدون شرم سر بالا بگیر و بگو، بگو حتی اگر عشق به فراموشی سپرده شود ، گل سرخ خواهد ماند، حتی اگر ذهن تو یاری نکند یادم می ماند، لحظه به لحظه ی گذشتن را و چقدر ماندگار میگذری.... .

تو فردا می آیی، با خود تو هستم ، تویی که دستت را روی سینه گذاشته ای و به کنارهایت می نگری ، با " احمدرضا " همانی که زندگی را خواهد دید حتی اگر هفده بار بگذرد و انتظار  بارهای دیگری داشته باشد... .

تولدت را در امتداد همه ی بلندی های بی پایانت تبریک میگویم تا پستی هایت را فراموش نکنی، کافر!

 

تولدم مبارک

احمدرضا توسلی

تولد:۲۸ فروردین ۱۳۶۹

وفات:؟

 

پی نوشت۱: تویی که نمیدونی امیدوارم به تمام دانسته هایت بخندی!

پی نوشت۲: احمدرضا توسلی برایش فردا روز دیگری است....!

پی نوشت۴:

خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد/// گرو عشق و جنون شد، گهر بحر صفا شد

مه و خورشید  نظر  شد، که  ازو  خاک  چو زر  شد /// به کرم بحر گوهر شد، به روش باد  صبا شد 

چو شه عشق کشیدش ، ز همه خلق بریدش   ///   نظر عشق گزیدش ، همه حاجات روا شد

به سفر چون مه گردون، به شب چارده پر شد  ///  به نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد

خنک آن گه که کند حق گنهت طاعت مطلق///خنک آن دم که جنایات عنایات خدا شد

سفر مشکل و دورش بشد و ماند حضورش/// ز درون قوت نورش مدد نور سما شد 

"خداوندگار بلخ"

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 19:35 | سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 •

مستقیم از راهه های باریک عمر....

 

رويه نوک انگشتان پايت بلند شده ايي...قدت به من نميرسد...ميخواهي صورتم روکامل ببيني...ميگويي تو صورتت کاملش زيباتر است...من ميخندم...رويه زانوهايم مينشينم...ميگويم توهم وقتي به بالانگاهت ميکنم زيباتري...
ميروي عقب تر...
دورميشوري...
ومن هنوز منتظرم که آخرين سويه چشمانم در انحناي عشقت به رقص درآيد....

 

پی نوشت۱: این ست تمام و کمال مال وبلاگ لیلا وزینی بود، همین...

 

پی نوشت۲: این لوگو رو هم کوروش برای وبم طراحی کرد، من که خیلی خیلی باهاش حال کردم، شما چطور؟

 

پی نوشت۳: پی نوشتها هم یک جایی به پایان می رسند دیگه، این هم پایان....

 


!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 20:52 | یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 •

پاینده باد ایران!!

دوشنبه ی هفته ی پیش بود فکر کنم، که در کلاس زبان بحث مهاجرت از ایران و رفتن به کشورهایی مثل استرالیا و امریکا و کانادا پیش اومد. خیلی برام جالب بود که در کلاس ۱۸ نفره ما تنها من و دو نفر دیگه از ماندن و ساختن ایران دفاع کردیم و انگار ان ۱۵-۱۶ نفر دیگه، تنها نامهای ایرانی داشتند زیرا چنان با تعصب از ایالات متحده و ... دفاع می کردند که گویی سالهای سال از پدر و پدربزرگ گرفته تا اجدادشان در منهتن نیویورک میزیسته اند. خیلی خنده دار شده بود که از کوچکترین نفر کلاس که فکر کنم دوم یا سوم دبیرستان بود تا استاد دانشگاهی که موهایش در هوای ایران زمین سپید شده بود ، قصد رفتن داشتند... . در اخر هم به ما لقب رویایی و رویاپرداز و خوشبین و ساده لوح و بچه و خیلی چیزهای دیگه دادند(دستشون درد نکنه!)، تنها چون خواستیم در کشورمان، در جایی که مشی و مشیانه ، پدر و مادرش بودند ، تا ابد بمانیم و  به ان خدمت کنیم تا مانند کوروش ذرات بدنمان خاک ایران را تشکیل دهد نه گورستانهای یخ زده ی مغرب زمین پذیرایمان شوند.... .

 من ایران را برای ادعا کردن روشنفکری دوست ندارم، برای این  دوست ندارم که در بزرگترین مراکز تفریحی دنیا گردش و گاه گاهی نیز یادی از ستونهای شکسته تخت جمشید کنم، ستونهایی که لیاقت ایرانی بودنشان از خیلی صاحبان شناسنامه های ایرانی بالاتر است، زیرا آنها زیر سختیهای دوران در ایران شکستند نه برای جایی دگر، آنها دانستند که مال ایرانند و مجسمه آزادی برای آمریکا و هیچ گاه ارزش آنها در کشوری به جز ایران اینقدر نخواهد بود.... .

ایران تو سرزمین فراموشی هایی، ایران تو سرزمین برباد رفته هایی، ایران بدان که از یادهای مردمانت رفته ای، ایران تو یادگار نابود شده ی دورانی، پس به فرزندان ناسپاست دل نبند، انها کاوه ی آهنگر نیستند که با دست خالی به جدال ضحاک ماردوش بروند، آنها پوچی های تاریخ تو شده اند، انها همه چیز می خواهند جز تو را، پس تو نیز مانند انها باش.... .

ایران می دانیم که دلت پر شده از بدنهای خفته ای که امروز تنها حرفهایشان گوش تو را پر کرده است ولی بدان که ما خفته نخواهیم بود حتی اگر همه خود را به خواب زده باشند... .

ایران چشمانت را به دماوند بدوز و ببین که چگونه بر بند می کشیم، و دستانت را بر فلک الافلاک هایت بگذار تا بدانیم تفتان روزی روشن خواهد شد... . 

 

پی نوشت۱: پروژه یاهو سر انجام به پیروزی رسید و این رو به همه ی ایرانیان تبریک می گویم و حال ما در صفحه اول گوگل هستیم پس سلام یاهو.... .

پی نوشت۲: نامه هایی به مسیح را بخوانید... .

پی نوشت۳:

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست///تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم///پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید///حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید///همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش،ارنه//ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت///گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل///هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست

سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر///وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

هوشنگ ابتهاج(ه.ا سایه)

 

پی نوشت۴:

                           "زین پس در این مکان، آزادی، آزاد خواهد بود.... ."

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 14:41 | شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 •

لیلا وزینی خواهد ماند....!

شاید در بین وبلاگنویس ها دوستهای زیادی داشته باشم اما همیشه می دونم که صمیمی ترینهایشان به اندازه انگشت های دستم نیز نمی رسند، امروز یکی از بهترین دوستهای اینترنتی من پست باید رفت رو نوشت، نمی دونم چرا اما لیلا وزینی هیچ گاه نباید وبلاگنویسی رو ترک کنه و اگر به تنهایی هم شده باشد نگهش می دارم، شاید اولین بار زمانی که پروژه مبارزه با حذف نام ایران از یاهو رو که با کوروش شروع کرده بودیم، بود که لیلی برای من کامنت گذاشت، که چرا بدون ذکر منبع از مقاله کوروش استفاده کرده ام و از اونجا بود که آشنایی من با یکی از خوش قلم ترین وبنویسهای ایران شروع شد، لیلا وزینی ها اگر بخواهند عرصه را به همین راحتی خالی بکنند باید بدانند که راهه های باریک به بی راهه ها خواهد رسید، باید بدانند که خیلی از وبلاگنویس های تازه وارد را نا امید می کنند و .... .

من برای اولین تجربه نوشتن در یک وب گروهی را به همراه محمد امین چیتگران و لیلا وزینی پیدا کردم و ای کاش وبی که نامش حروفهای اول اسمهای ما بود معمایش را نام نویسندگان پستها حل می کرد ، ای کاش لیلا وزینی بماند تا تنها یادش زینت ذهنهایمان نشود..... .

 این کامنت رو تقریبا ۱.۵ بعد از این که وبم رو باز کردم تو دومین نفری بودی که برام گذاشتی ، پس بدون همیشه ما نویسا خواهیم بود:

 

"نویسنده: لیلاوزینی
پنجشنبه 4 بهمن1386 ساعت: 20:11
سلام........موفق باشید.......
عالی بود....
برای اولین پستها .....
امیدوارم همین جورپیش بری........
موفق باشی

 
 
 

ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 17:31 | دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 •

نامه ای به مسیح(ع)

به دعوت کوروش ضیابری امروز باید همراه کامران نجف زاده و مازیار ناظمی و محمدرضا رهبر و هادی نیلی درد دلهای خودم و شکوه هایم را از این جهان بنویسم، از جهانی که بار دیگر با زیر پا گذاشتن تمامی مرزهای اخلاقی با ساختن "فتنه" باعث شد تا آزاده انسانهای جهان که راه تسلیم دارند و می دانند از آدم(ع) تا محمد(ص) و مسیح(ع) و موسی(ع) و ابراهیم خلیل الله و .... همه سخنی واحد داشتند و تا ابد تسلیمیت و اسلامیت نزد خدا را پیشه کرده اند در مقابل فتنه های پوچی که یاد آور جنگهای صلیبی خونین شده است بنویسند... .

امروز باید در مقابل کاریکاتورهای دانمارکی، فتنه اگیزی های "فتنه" و خیلی کارهای کریه نامه ای به تو مسیح بزرگ بنویسم ، شاید با خواندن نامه ام بدانی همیشه در ذهنهای تک تک انسانها جا خواهی داشت، شاید بدانی که می دانیم محمد را تو وعده دادی، شاید مریم، مریمی که امروز در میان پنج  زن بهشتی در کنار فاطمه جای دارد نیز خشمگین از قومی باشد که تنها ادعای دینداری می کنند، قومی یهودا صفت که مانند یهودیان که به عیسی رحم نکردند آنها نیز یه محمد ترحمی ندارند، قومی که نتوانستند مانند یوحناها و پطرس و مادلن و ... به پیامبرانشان ایمان بیاورند ور در راهه های سخت و پیچ در پیچ روزگار به مانند مرغهای منطق الطیر تنها سی مرغشان برای سیمرغ باقی ماند... .

مسیح دستهای تو معجزه گر تاریخ است، مسیح برای ما طلب بخشش کن برای منی که خیلی کوچک تر از آن بودم تا بخواهم نامه ای برای تو بنویسم، پس خودت نامه های مغفرتمان را تایید کن، امروز جای کسانی مانند شریعتی خالی است تا با زبان سرخشان دلهای داغ دیده را آرام کنند پس تو بدان که بالاترین ها در اسلاممان تو را می ستایند و خداوندگار بلخ برایت می سراید:

 طبیبان فصیحیم که شاگرد مسیحیم///بسی مرده گرفتیم درو روح دمیدیم

 

چند گویی دود برهان است بر آتش خمش///بینمت بی دود آتش گشته و برهان شده

چند گشت و چند گردد بر سرت کیوان بگو///بینمت همچون مسیحا بر سر کیوان شده

 

از طبع خشکی و تری همچون مسیحا بر پری///گردابها را بر دری راهی کنی یکسو شوی

 

گهی از روی خود داده خرد را عشق و بی صبری///گهی از چشم خود کرده سقیمان را مسیحایی

 

اگر بر زندگان ریزی برون پرند از گردون///و گر بر مردگان ریزی شود مرده مسیحایی

 

خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد///یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود

 

 

پی نوشت:این هم یک لینک از بیست هفتمین تنیس باز زن جهان که یک مسلمان هندی است ، و کوروش اون رو نوشته است.... . 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 18:50 | یکشنبه هجدهم فروردین 1387 •

کوچه.....!

امروز آمدم تا تنها یک شعر رو براتون بنویسم، شعری که با آن زندگی می کنم و همیشه در خاطراتم پایدار است، شعری که زیباییهایش را  شاید من دانستم یا نمی دانم زشتی هایش را، اما این شعر تبدیل به من یا شاید هم من آن شعر شدم ، اما فرازهایم همیشه در زیر چتر وجودت بوده است تا  سقفهایمان بر هم باشند تا دستهایت نوید بخش ایمان و کفرهایم برایت خدای همیشه عاشق دنیا بماند پس در کوچه های بی وسعت دلتنگیم بمان تا وسعت وجودت را بدانی: 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

                                   همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

                                  شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخت در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب، آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق!؟ ـ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم، نه گسستم

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق" ندانم

نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم، نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

بی تو اما

   به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

"فریدون مشیری"

 

 

پی نوشت۱: گویی این شعر هر روز تازگی جدیدی می یابد تا که صد باره بخوانیم!!

پی نوشت۲:امیدوارم کوچه هایمان به بن بستهای ابدی نماند، چون کوچه روان است، چون کوچه رگه ای است از رگه های شهر خشک شده دلها ، چون کوچه از پا به پا رفتنمان هیچ گاه به آخر نرسید، اما من از آن کوچه به تنهایی گذشتم تا تو به تنهای خدایی برسی... .

 

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 22:33 | شنبه هفدهم فروردین 1387 •

پاسخ دکتر سروش به نامه آیت الله سبحانی

بشر و بشیر

 

پاسخ عبدالکریم سروش به آیت الله جعفر سبحانی
 

 


نسخه قانون ما عین شفاست         مصحف ما مستفاد از مصطفاست
ای مبارک آن گلیم گل تو را             وی خنک آن وصف مزّمّل تو را
نه ملک بودی نه دلخسته ز خاک      ای بشیر ما بشر بودی و پاک


استاد مکرّم، حضرت آیت الله آقای جعفر سبحانی

پس از تقدیم تحیّت، نامه پدرانه و محترمانه و نیکخواهانه شما را در پایگاه خبرگزاری فارس خواندم و آن را حاوی موعظه حسنه و جدال به احسن یافتم. شک ندارم که وظیفه روحانی و غیرت ایمانی و عرق مسلمانی و "دولت احمدی و معجزه سبحانی" شما را به نوشتن آن نامه برانگیخته است. من جسارت نمی کنم و همچون شما نمی گویم که "عواملی در کارست و از شما بهره کشی می کنند" چرا که نه داعی و نه دلیلی برین امر دارم و نه آوردن چنین کلماتی را زیبنده یک بحث علمی و طلبگی مشفقانه و منصفانه می دانم. پیش از شما چهار نفر از فضلای حوزه علمیه نیز درین بحث شرکت جسته بودند، و همه به زبان تحلیل و استدلال، و بدون طعن و تکفیر سخن گفته بودند مگر "قرآن شناسی" که رسم مروت فرونهاد و سخنهایی نه بر سبیل حکمت گفت و مرا از قرآن ستیزان خواند.

نمی کنم گله ای لیک ابر رحمت دوست         به کشتزار جگر تشنگان نداد نمی
چرا به یک نی قندش نمی خرند، آنکس         که کرد صد شکر افشانی از نی قلمی


باری شگفتی من، نخست از این است که فرموده اید "سکوت او را می توانم گناهی نابخشودنی در مقابل این گزارش بشمار آورم". آیا خبر یقینی دارید که من در این مورد سکوت کرده ام؟ آیا مصاحبه مرا با روزنامه کارگزاران، درین خصوص نخوانده اید؟ یا گناه از مخبران است که این خبرها را از شما دریغ می کنند؟

من درین جا عین آن گفتگو را می آورم و سپس به تفصیل پاره ای از مجمل ها خواهم پرداخت و شما خواهید دید که پاسخ کثیری از انتقادات شما و دیگران بصراحت و کفایت در آن هست و اطمینان دارم که اگر آن را پیش تر ملاحظه فرموده بودید، زحمت تان کم تر و رحمت تان افزون تر و صورت و سیرت نقدتان دیگر می شد.

متن مصاحبه



کلام محمد، اعجاز محمد

س - در پاره ای از روزنامه ها و سایت های اینترنتی اخیرا آورده اند که دکتر سروش رسما "نزول قرآن را از جانب خدا انکار کرده و آن را کلام بشری محمد دانسته است." آیا چنین است؟

* شاید مزاح کرده اند یا خدای نکرده اغراض سیاسی و شخصی داشته اند.

س- حالا نظر و توضیح شما چیست؟

* انشاء الله حسن نظر و غفلت از معنا داشته اند و گرنه کسی که با ولایت کلیه الهیه آشناست و قرب اولیاء خدا با خدا را می داند و از تجربه اتحادی آنان با خبر است چنین منکرانه سخن نمی گوید. اولیا خدا چنان به خدا نزدیک و در او فانی اند که کلامشان عین کلام خدا و امر و نهی شان و حب و بغضشان عین امر و نهی و حب و بغض الهی است. پیامبر عزیز اسلام بشر بود و خود به بشریت خود مقر و معترف بود (قل سبحان ربی هل کنت الا بشرا رسولا؟)، اما در عین حال این بشر چنان رنگ و وصف الهی گرفته بود، و واسطه ها (حتی جبرئیل) چنان از میان او و خدا برخاسته بودند که هر چه می گفت هم کلام انسانی او بود هم کلام وحیانی خدا. و این دو از هم جدا نبود.

همچو سنگی کو شود کل لعل ناب              پر شود او از صفات آفتاب

انشاءالله با تامل درین دقیقه عرفانی گره مشکل گشوده شود و سر کلام آشکار گردد.


س- پس نزول جبرئیل و آوردن وحی چه می شود؟

* در نظر عارفان، جبرئیل به خداوند از محمد (ص) نزدیکتر نیست، بل جبرئیل است که تابع پیامبر است. مگر در داستان معراج نیامده است که جبرئیل از همراهی با پیامبر بازماند و از سوختن بال و پرش هراسید؟ معنی این حکایت چیست؟ مگر رهبر فقید انقلاب نگفت که "جبرئیل را هم پیامبر نازل می کرد"؟ آیا معنی این سخن این است که خدا جبرئیل را فرونفرستاده است؟ یا معنایش به قول مولانا این است که:

من نخواهم لطف حق از واسطه             که هلاک خلق شد این رابطه
من نخواهم دایه، مادر خوشتر است        موسیم من، دایه من مادر است

این که بگوئیم قرآن کلام محمد(ص) است، درست مانند این است که بگوئیم قرآن معجزه محمد (ص) است. هر دو به یک اندازه به محمد(ص) و به خدا انتساب دارند. و تاکید بر یکی به معنی نفی دیگری نیست. هر چه در عالم رخ می دهد به علم و اذن و اراده باری است. یک موحد در این شکی ندارد. با این حال همه می گوئیم آلبالو، میوه درخت آلبالو است، آیا باید بگوئیم خدا میوه آلبالو می دهد تا موحد باشیم؟ این اشعریت کهن را جامه تقدس نوین نپوشانیم. و سخن بقاعده بگوئیم و معنی سخنان دقیق و راز آلود را نیز نیکو دریابیم. قرآن میوه شجره طیبه شخصیت محمد (ص) بود که باذن خدا ثمر بخشی می کرد(توتی اکلها کل حین باذن ربها) و این عین نزول وحی و تصرف الهی است.

توصیه من به منصفان (با مغرضان نمی دانم چه بگویم) همان توصیه مولاناست که سوء ظن نسبت به اولیاء خدا را فروگذارند و اولیاء حق را از حق جدا نشمارند و آن عزیزان و محبوبان درگاه حق را از مسند رفیع قرب و ولایت پایین نیاورند:

ای اولیاء حق را از حق جدا شمرده          گر ظن نیک داری بر اولیاء چه باشد؟
از پشت پادشاهی مسجود جبرئیلی        ملک پدر بجویی ای بی نوا چه باشد؟

س- گویا شما هم در این باب اشعاری داشته اید.

* بله در منظومه ای که چندی پیش به عشق پیامبر اکرم سرودم و تقدیم آن فاتح آفاق تجرد کردم، آورده بودم که:

توسن تجربه ای فاتح آفاق تجرد                 در شب واقعه راندی زمداری به مداری
ز سوادی به خیالی ز خیالی به هلالی        پای پر آبله جبریل و تو چالاک سواری
بال در بال ملائک به تماشای رسولان          طایر گلشن قدسی تو و خود عین مطاری

اشاره من در این ابیات به آن روایت شریفه نبوی است که پیامبر در سجده با خدا می گفت: سجدلک سوادی و خیالی و آمن بک فوادی.

- متشکریم.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 12:54 | چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 •

تو تنها بنویس و هیچ مپرس...!

بنویس، بنویس تا بدانیم نوشتن دردمان را کاست و دوا نکرد، بنویس تا قدم هایمان با قدمت همراه شود، بنویس تا راهوار گامهایت باشیم، بنویس تا بدانیم عطر کاغذت در میان برگهای ذهنمان ابدی خواهد شد، بنویس تا رنجهایمان رنگی شوند، بنویس تا خطهایمان پر از درد و سطرهایمان پر از عشق باشند و صفحه هایمان طعم آزادی بدهند، بنویس برای سفره های خالی، برای بابا هایی که نان دادند، برای مادرانی که آب زندگی جاری ساختند، بنویس برای دانه دانه ی انار، بنویس برای دستهایمان که پینه هایش کلنجارهای زمان است، بنویس برای روزگارمان که می گذرد، بنویس برای ما تا بمانیم، بنویس برای غروب بی پایانمان، بنویس برای آن اسپندهایی که چهارراه هایمان را بدرقه ماشینهای سردمان کردند، بنویس برای نانوشته ها، بنویس برای کفشهایی که ندانستند به پای چه کسانی می روند، آخر می دانی چشم های کفش هایمان همیشه رو به زمین بوده است!، بنویس برای سوتکهایی که آرام آرام طنین صدایشان گوش می نوازد، بنویس برای بافتنی های مادرم، بنویس برای چشم های پدرم، بنویس برای روضه رضوانی که پدرم فروخت، بنویس برای دانه ای جو که می فروشم، بنویس برای گره های پیشانیمان، بنویس برای کج روی راه هایمان، بنویس برای عطر نان گرم، بنویس برای چراغ هایی که خاموش اند، بنویس برای جامهای شکسته، بنویس برای مستی پیوسته، بنویس تا بدانیم نمی دانیم، بنویس تا افتخار کنیم به نداشته هایمان، بنویس تا اشک نگوید، بنویس تا گل ببوید، بنویس برای عادت هایمان، بنویس برای خنده ی آرزو شده ی پدر بزرگ، بنویس برای ترس همیشگی مادربزرگ، بنویس برای جهالت، بنویس برای رفاقت، بنویس برای سقوط، بنویس برای فراز، بنویس برای دینم، بنویس از کجا هستم، بنویس از نازک ترین رشته ها، بنویس از زنجیر شدن لحظه ها، بنویس از مهرهای داغ زده بر پیشانی ها، بنویس از بلندی های بادگیر، بنویس از آواز قو، بنویس از ناتمام ها، بنویس از گسستن، از گسستن زندگی، بنویس از غرور بی فروغمان، از پایی که لب جوی شکست، بنویس از خارهایی که خانه شان سر دیوار است، بنویس از ابروهای شکسته جای چشم، بنویس از جاده هایی که هرگز نرسیدند، بنویس از خطهای موازی، بنویس از خوش یمنی فردا، بنویس از طلوع صبح، بنویس از آن جا که هوا تاریک است، بنویس از شور شیدایی، بنویس از تک تک صداهایی که ساز شدند، بنویس از قبور شکسته، بنویس از گمنامی یکایک سنگها، بنویس تا رود جاری شود، بنویس تا نوک کاج همیشه تو را نشان دهد، بنویس برای اینکه بدانیم هنوز مینویسی، بنویس تا بدانیم در میان مردگان زنده خواهی بود، بنویس از گناه هایمان، از گناه های نادان هایت، بنویس بنویس لااقل تو دیگر خجالت زده نباش  که تو خدا بودی و ما خدایی کردیم... .

 

هر کدام از  نوشته هایم، نوشته ی تو باد، تا بنویسی عطر خوش زندگی را...!

 

 

من که از آتش دل چون خم می در جوشم

 

          مهر برلب زده خون می خورم وخاموشم

 

 

قصد جانست طمع در لب جانان کردن

 

       تو مرا بین که دراین کار به جان می کوشم

 

 

من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم

 

                 هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

 

 

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

 

              این قدر هست که گه گه قدحی مینوشم

 

 

هست امیدم که علی رغم عدو روز جزا

 

                فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

 

 

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

 

           نا خلف باشم اگر من به جوی نفروشم

 

 

خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست

 

               پرده ای برسر صد عیب نهان میپوشم

 

 

من که خواهم که ننوشم به جز از راوق خم 

 

                      چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

 

 

 گر ازین دست زند مطرب مجلس ره عشق

 

                  شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

 

"حافظ" 

 

پی نوشت: این بار دیگر پی نوشتی نگذاشتم تا بدانیم نوشته هایمان همیشه نقطه سر خط... .

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 13:54 | جمعه نهم فروردین 1387 •

کمکمان کن تا بدانیم که بودی!

 

 

محمد تو را باید از نو شناخت ، تو پیامبر عشق و صلح هستی، تو پیامبر سفیدی ها و عطر و مهربانی بودی، تو پیامبر رحمت، تو پیامبر بخشش، تو پیامبر زیبایی، تو پدر فاطمه ای، فاطمه بزرگ، تو همسری به نام خدیجه داشتی که ثروتش از آن اسلام بود، چون اسلام از آن او بود، تو علی را داشتی، همان علی که عدالتش او را شهید کرد، تو پدربزرگ حسن و حسینی بودی که هیچ گاه ذلت را نپذیرفتند، تو پیامبر روحی ، تو نویدآور جسمی....، محمد تو پیامبر کشتن و خون ریختن و سرکوب نیستی، نه هرگز نمی شود پیامبری که سیاه بر تن نمی کرد حکم سنگسار صادر کند، نه نمی شود پیامبری که اعتدال سرلوحه ی دینش بود و تمامی سخنانش را بر ضد تندروی ها گفته است روزی بنیادگرایی کند، محمد به یاد ندارم که کسی گفته باشد که دستان تو را بوسه می زده اند زیرا کمال انسانی را تو به ارمغان آوردی، محمد تو پیامبر راز و نیاز و جذبه پروردگاری وگرنه غار حرا خانه ات نمی شد، محمد تو پیامبر عزا نیستی می دانیم، تو پیامبر خنده و شادی و سروری ، تو پیامبری هستی که عیسی گفت، تو پیامبری هستی که موسی گفت، آری تو همانی که آدم نیز آمدنت را نوید داشت، تو همانی که خدا جهان را به خاطرت حفظ کرد، محمد ما را ببخش که تو را نشناختیم، ما را ببخش که کاری کردیم تا هر ناچیزی اجازه ی بی حرمتی به خود بدهد، ما را ببخش که خودمان را منفور کردیم، ما را ببخش که نام مسلمانی را یدک می کشیم و صلیب به گردن می اندازیم تا تجدد پیدا کنیم، ما را ببخش که در وقت نیازمان تو را می دانیم، ما تو را نشناختیم پس کمکمان کن تا از نو بشناسیمت!!

محمد برای شناختنت با تو خواهیم خواند:

بسم الله الرحمن الرحیم

اقرا بسم ربک الذی خلق(۱) خلق الانسان من علق(۲) اقرا و ربک الاکرم(۳) الذی علم بالقلم(۴) علم الانسان ما لم یعلم(۵) کلا ان الانسان لیطغی(۶) ان رءآه استغنی(۷) ان الی ربک الرجعی(۸) ارءیت الذی ینهی(۹) عبدا اذا صلی(۱۰) ارءیت ان کان علی الهدی(۱۱) اوامر التقوی(۱۲) ارءیت ان کذب و تولی(۱۳) الم یعلم بان الله یری(۱۴) کلا لئن لم ینته لنسفعا با لناصیه(۱۵) ناصیه کاذبه خاطئه(۱۶) فلیدع نادیه(۱۷) سندع الزبانیه(۱۸)کلا لا تطعه و اسجد و اقترب(۱۹)

سوره علق

 

پی نوشت۱: میلاد محمد(ص)، محمد بزرگ را به شما شادباش می گویم... .

پی نوشت۲:

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید///معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار///در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی صورت معشوق ببینید///هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه  بدان  خانه  برفتید/// یک  بار  از  این  خانه  برین  بام  برآیید

آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتید///از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت///یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد///افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

 

مولانا

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 10:53 | سه شنبه ششم فروردین 1387 •

امیدوارم امسال هم خوش بگذره....

خوب این پست رو باید اولین پست سال ۱۳۸۷ بدونم، به قول بچه های وب گروهی زمان می گذرد و زمانه نیز هم، خیلی سال ۸۶ سریع گذشت ، اما یکی از سالهایی بود که خیلی دوستش داشتم چون حس می کنم در طی اون سال طرز فکرم خیلی نسبت به گذشته تغییر کرد و رشد فکری خوبی داشتم...!

دلم می خواهد در این پست از زحمات یک بزرگ با زبان کوچکم تشکر کنم، بزرگی که شاید خیلی هایمان نفهمیده یا فهمیده هیچ گاه او را به درستی نشناختیم و هیچ گاه از او برای زحماتش تشکر نکردیم، امروز می خواهم بگویم که دکتر عبدالکریم سروش که امروز در سن ۶۰ سالگی یکی از ۱۵ روشنفکر و فیلسوفان اصلی جهان به حساب می اید یکی از افتخاراتمان است که در دانشگاه هایی مانند هاروارد و پرینستون امریکا به تدریس فلسفه می پردازد و به عقیده ی من او را می توان بدون درنگ بزرگترین مولانا شناس تاریخ ایران و جهان دانست.

دکتر سروش به خاطر ناسپاسی هایمان عذر می خواهم و از تو برای تمامی زحماتت از طرف مردم ایران تشکر می کنم...!

 این هم کارت تبریک کوروش برای من که خودش طراحی کرده:

(دستت درد نکنه و منم دوباره سال نو را به تو دوست خوبم شادباش می گویم)

 

 

در آخر هم می خو اهم با یک شعر از خودم به پایان برسم:

 

در یاد حضور تو دیوار نخواهد بود /// بر خوابگه شعرت آوار نخواهد بود

شاید که نبودم من آن نظم وجود تو /// اما تو بدان جز من بسیار نخواهد بود

من عشق تو را هرگز بر قهر نمی دانم /// بی شک که تو را هرگز تکرار نخواهد بود

تا سایه و گام تو بر سقف اتاقم هست /// در قلب من بیدل بیزار نخواهد بود

بی نوای لالایی این خواب می آید /// جز چشم من عاشق بیدار نخواهد بود

هر روز که من یادی از گل رخ تو کردم /// آن روز مرا هرگز در خار نخواهد بود

بی تو، تو بدان ایزد از یاد برد ما را /// گویی که مرا اینک دادار نخواهد بود

روزی که وجود من در درد نیاز توست /// جز خاطر شیرینت غمخوار نخواهد بود

در پشت سرت هر دم من یاری تو خواهم /// زیرا که ندانستم رهوار نخواهد بود

 

پی نوشت۱:نمی دونم چرا عید که اومده همه ی بچه ها تنبل شدند و خبری ازشون نیست؟؟

پی نوشت۲: دیروز من و کوروش رفتیم سر خاک شهید پورهمرنگ یعنی دایی کوروش، فکر می کنم ایران همیشه به مردان و زنانش خواهد بالید، اسطوره هایی مانند سورنا در جنگ چالدران، رستم فرخزاد در جنگ قادسیه مقابل اعراب و به پورهمرنگ ها که نگذاشتند یک بار دیگر سعد ابن ابی وقاثی بیاید و خاک مقدس ایران را با قدوم کثیفش آلوده سازد و اجازه ندادند تا وحشی هایی که تا دیروز شیر شتر می خوردند ارزوی درفش کاویان کنند و فرش بهارستان ایران را به اندازه ی پنجه های سیاهیشان به غارت برند و باید بگویم که ایران جاودان خواهد بود تا ابد با داشتن فرزندانی این چنینی!!!

ز شیر شتر خوردن و سوسمار

 عرب را به جایی رسیده است کار

 که تخت(تاج) کیانی کند آرزو 

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

فردوسی بزرگ

 

 

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 20:14 | شنبه سوم فروردین 1387 •