امنیت یا تشویش؟

برنامه ی "چراغ خاموش" دیشب خیلی ها را یاد کوله پشتی و اجرای به یاد ماندنی فرزاد حسنی که امروز تفاوتهایش با یک مجری ضعیف و غیر مردمی مشخص می شود ، انداخت... . فرزادی که دانست مردم قدرت اصلی هستند و پشتوانه ای از آنها بهتر وجود ندارد... .
فکر می کنم باید یک سوزن به خودمان بزنیم و یک جوال دوز به مردم، نیروی انتظامیی که زارع ها در آن مسئول حفاظات از مردم باشند ، فاتحه اش را خوانده است. دیشب چراغ خاموش یک فرزاد حسنی را کم داشت تا حقیقتها را بر مردم نمایان کند. امروز نام سردار رادان را در گوگل جست و جو کردم و انصافا اگر به جای او بودم همین امروز از مقامم کناره گیری می کردم، آخر تا چه اندازه نفرت در میان مردم باید شعله بکشد که این گونه، صفحات تصاویر سردار رادان با چهره های خون آلود دختران بی گناه گره بخورد و این گونه یک انسان مورد بغض واقع شود.
اگر امنیت اجتماعی تنها با چند سانت بلند و کوتاه شدن لباسها حل می شد که امروز ایران باید مهد عفاف بود و جهان از فساد مملوء! سردار رادان بدان تا زمانی که فکر من و تو اصلاح نشود حتی اگر همه ی بد حجاب ها را اعدام کنی باز هم فرزندانت نخواهند توانست ساعت ۸ شب منتظر تاکسی بمانند. در کشوری که اعتیاد و فریب و دزدی و قاچاق بیداد می کند دیگر مجالی برای یک سردار نمی ماند تا در جلوی دوربین اندازه شلوار و میزان تنگی مانتو را بیان کند.... .
من مانده ام که چرا در کشوری که شما مردمش را کافر و رئیس جمهورش را جانی معرفی می کنید و هر روز مرگ بر آن می فرستید با بیش از سه برابر جمعیت این صحنه های کریه جامعه ی ایرانی را مشاهده نمی کنیم و چرا زنان ایالات متحده می توانند در هر ساعتی از شبانه روز بدون کوچکترین واهمه ای پا به پای مردان قدم در راه سازندگی کشورشان بردارند...!؟.
من هرگز کشته شدن آن دختر پزشک را در کلانتری همدان به منظور امر به معروف و نهی از منکر فراموش نمی کنم، شما باید پاسخ گوی مردمتان باشید!
چشم ها را باید شست....
جور دیگر باید دید....
پی نوشت۱: وایسا دنیا ما می خوایم پیاده شیم....
پی نوشت۲: آهای کسی که راهت رو گم کردی با مردم باش و دست از سر تاریخ مرده بردار...!؟
پی نوشت۳: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۴: اشک نریز... زندگی عطر نفس هاست...
پی نوشت۵: همین.
من فراموش نکردم...

به یاد من هستی...
حتی اگر مردم فراموش کردند که ۸ ساله به کجا رسیدند، حتی اگر یک دانشجو، به نظر تو و یک انسان نما به عقیده ی من ، تو را هیچ کاره و فریب کار بداند، چون میدانم که تو هر ۹ روز با یک بحران جنگیدی، حتی اگر مردی که باعث سرافکندگیمان شده است، نیز کارهایت را به نام خودش تمام کند، حتی اگر مردم برگشتن سر ناوهای آمریکایی را به سوی عراق از یاد ببرند، حتی اگر ابر مرد تاریخ ایران که باید مجسمه ی طلایش بر دروازه های ایران نقش ببندد را دروغ گو بنامند...!؟

مردی که با نفت ۱۲ دلاری ایران را دروازه های تمدن کرد و امروز نفت ۱۰۰ دلاریمان به جیبهای مرد عدالت پیشه سرازیر می شود!؟ مردی که از موافق و مخالف و اپوزیسیون و اسلامی و غیر اسلامی عاشقانه خنده هایش را محمدی می دانستند و امروز هر حیوان کثیفی قصد دارد به مانند او لبخند بزند... .
مردی که وزیرانی به مانند عطاالله مهاجرانی و عبدالله نوری داشت و سرچشمه ی گفت و گوی تمدن ها شد تا جهانیان او را لایق دبیری سازمان ملل بدانند، اما چه فایده، که ۱۷ میلیون، او و ایران را از یاد بردند... .
کسی که جامه ی فخر ایران را بر تن می کرد و ریالی با خود به یادگار ندارد!!
سید محمد خاتمی، تو ابر مرد تاریخ ایرانی که نام تو را فرزندان ایران در کنار کوروش و امیر کبیر و شریعتی و مصدق پاس خواهند داشت... .
پی نوشت۱: پاینده ایران و جاوید ایرانی...
پی نوشت۲: من یادم مانده است...
پی نوشت۳: پروردگار، یار تو باد....
پی نوشت۴: تنها قدمهای تو لیاقت داشت که به کعبه قدم بگذارد...
پی نوشت۵: همین.
عکس و عکس و عکس!

( امروز تو کتابخونه از سر بیکاری از کتاب عکس گرفتیم...!؟)

( قابل توجه باشه که همه برا کنکور می خو ندن ما کتاب زبان!!!!!!)

( اینم بقیه کتابخونه!؟)
-------------------------------------------------------------------------------------------------
بقیه اش آپلود نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
------------------------------------------------------------------------------------------------
پس پاینده ایران...
بدون پی نوشت....
همین.
برگ سبزی...
من جنگل عشقت را در دست تبر دادم///این عشق ز هر بیتم بیزار نخواهد شد
آزرده شدی از من ، دانم که بدی کردم///در کوچه ی تنهایی دیدار نخواهد شد
هرچند تو را دیدم در خواب پریشانم/// بر فکر شب و روزم آوار نخواهد شد
هر لحظه تو را عمری از روی وفا دادم/// این نیز تو را بخشم، بسیار نخواهد شد
با قبله ی چشمانت من توبه ی خود کردم/// دانم که بدون تو هوشیار نخواهد شد
من منزوی بیتم، شاید که نبخشیدی/// این زبان بیمارم ، غمخوار نخواهد شد
از دیده سفر کردن آغاز ز دل رفتن/// هر بار اگر می شد این بار نخواهد شد
پی نوشت۱: شاید از این بیش تر چیزی نداشتم....
پی نوشت۲: عشق چیزی نیست که تجربه اش از یاد برود...
پی نوشت۳: امروز هم نشد، اما دلیل پاکی داشت...
پی نوشت۴: پس تا یکشنبه...
پی نوشت۵: همین.
بازی...
انگیزه وبلاگ نویسی رو اولین بار، یاور همیشه مومن ، کوروش در من ایجاد کرد ، درست در ميان امتحانهاي ترم اول سال 85 در دي بود كه وبلاگ دانشگاه ها رو زدم و تقريبا يك سال بعد در بهمن 86 اون چيزي كه هميشه مي خواستم رو بدست آوردم و انگيزه درست كردن اين وبلاگ، با مولانا و شريعتي دو معلم هميشگي شكل گرفت... .
دوستان زيادي پيدا كردم، دوستاني كه مجازي بودنشان را از خيلي حقيقت ها بيش تر مي پسندم، دوستاني مانند ليلا و محمد امين و حسين و مهدي و محمد و هديه كه به كمكشان در اينجا براي شما مي نويسم، نوشتيم، اما حيف كه خيلي ها نماندند... .
" هميشه دوستاني مانند آنها به ياد خواهند ماند."
همين.
پي نوشت: ندارد!!
فراموش کن...!؟
![]()
اگر ننویسم زیباتر است یا شاید راحت تر.....!؟
شاید لباس یک دوست بود یا خاطره ای که پاک نشد یا چند قطره خون. شاید هجی کردن " دوست " و بالا رفتن، آیینه ی آسمان شدن...، اما نه، آسمان آبی بود و پیراهنت قرمز و مجازی های رنگها و چقدر هوا تو را نفس می کشید و بوی تند خشم و انسانیتی که کم رنگ می شد و فراموشی یادت و یادی از فراموشی هایم....!
همه بازی می کردیم، از هم کلاسی هایت تا خبرنگاری که ثروتمند شد و میله های زندانی که تو را در بر می گرفت، از تک تک رادیو ها و موسیقی های عکس واره شده و شاعرانی که عشق را مبارزه جلوه دادند و شعار و شعار و شعار...!؟
از تکرار تیرهایی که گذشتن لحظه های بازگشت را هدیه دادند و تو بی بازگشت شدی، برای پیراهنت وبازیهای ما. آنهایی که بازی کردند برای نام و دیگران نیز برای هیچ کس و تنها بودی و طرحی از روشنی.
صدای گامها و کوبش را به خاطر داری و از همیشه بیزارتری از بیداری و به خواب زدن را دوست میداری تا صداها آزارت ندهد و دیگر فراموشی برای یک لحظه تو را رها نکند.
آسوده باش.
پی نوشت۱: نمی دونم چرا یاد تو افتادم...!
پی نوشت۲: خوابیدن را فراموش نکن!
پی نوشت۳: این جا باید از یاد برد...!؟
پی نوشت۴: برای منم دعا کن، تا فراموش کنم، دوست دارم همه رو از یاد ببرم، هیچ وقت نخوانم، دوست دارم فریاد بزنم و بگم:
" مردم من شما رو از یاد بردم "
تا شما هم........!
پی نوشت۵: همین.
عاشقی بیدار است...
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمانها مرده است.
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد، پاسبانها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می خواهی؟
من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
پی نوشت۱: نازک باشیم........!
پی نوشت۲: عاشقی بیدار است...
پی نوشت۳: آره " زویا پیرزاد " درست گفت:
"عادت می کنیم"
پی نوشت ۴: این جا ما برای شما می نویسیم.
پی نوشت۵: تا سقف و ستون باشند، دست من و چتر تو/// بر ما شبحی حتی آوار نخواهد شد
پی نوشت۶: من نوشتم که نویسا باشیم!؟
پی نوشت۷: تمامش رو می دونی دیگه.... .
پی نوشت۸: و دوباره:
" خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر"
همین.
شاید راه دیگری نبود....
دویدن هایت و گریزهایی که عاشقیت را هیچ نشانی از آدمیت ندارد و پیچ هایی که زمان می پروراند و می دزدد حرفهایم را، که دیگر توانی نبود که پای به پایت نفس فرو برم برای دیداری، و بمانم به پایی که کودکان بازیگوش، ملعبه هایی در دستانشان می نگرند و خنده هایی که لحظه هایم را در اوج می کشند و چه تمسخرآمیز است چهره ی روزمرگی های شهر و عاشق شدن بر سقوط...!؟
آسانی را ندانستی و آخرین را نادیده گرفتی و من صبرها را کیسه کیسه به زباله دان ها می سپارم تا شاید لحظه ای درنگهایم یادآوری کنند ساعتهایی را که بالا و پایین کردن هایشان تفاوتی نکرد، که تو اول می شوی و من مردانه میان خدا و شیطان باقی می مانم و شکرگذار دوستی هایم هستم و آستینهای برخاسته ی تو...، و هر روز از آن می گذری تا شاید لحظه ای فراموشمان نشود که می توان فراموش کرد و چه زیبا ابتدای نامه های مرا می گشایی تا شاید شرمنده ی فروگذاری ها نشویم...!
و آن قدر هم سخت نبود که زبانهایی بگیرد و صداهایی را در گلو بشکاند اما شکستن ها را خندیدی و گرفتی گلوهایی را که که مغازه دارهایی می دانستند که خریدها نیز تنها بهانه ای برای باختی خود خواسته در قمار بود...!؟
من یادگارها را همیشه به یاد می دارم، اما این را اطمینانی نبود، که تو نیز...........!؟
پی نوشت۱: همه چیز بود مگر ادامه ای....!
پی نوشت۲: و فراموشی های هر روزه!!!
پی نوشت۳:
اگرچه هیچ کس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
همین....!
تصاویر تجمع شکوه مند در حمایت از خلیج فارس.... .
آدمک!!

ادمك اخر دنياست بخند
ادمك مرگ همين جاست بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخيه كاغذيه ماست بخند
ادمك خر نشوي گريه كني
كل دنيا يه سراب است بخند
ان خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثله تو تنهاست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گريه چه زيباست، بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند
پی نوشت: فعلا.....!
خلیج تا ابد فارس....
عکس فضایی خلیج فارس
این هم از عاقبت دروغ گویی

جام خلیج فارس

آقا درس رو گوش کن!!!

این درسته!!

ما اینیم دیگه!؟
![]()
و البته سازمان ملل:

پی نوشت۱: رسیدیم دیگه همین....
پی نوشت۲: البته باید برای نمایشگاه کتاب هم یک بار دیگه بیایم تهران، این بار رو دیگه خدا خودش بخیر کنه!!
پی نوشت۳:از کرامات شیخ ما اینست شیره را خورد و گفت شیرین است...!!
پی نوشت۴:....................................!؟
اینجا تهران است....
آخه نه خداییش اینم شد شهر، جواب سلام آدم رو نمیدن انگار با خودشونم قهرند، این کتاب زیست ۲ هم که شده برای ما بلای جون، همین جور عین کابوس جلوی چشم آدمه، قیافم شده عین "اسپیروژیر"!!!
موس این کامپیوتر هم که راه نمیره، حالا چی میشد این بابای ما از خیر اون لپ تاپ می گذشت و میداد ما با خودمون بیاریمش، حالا خوبه هیچ کاری هم باهاش نداره و همین دو روزه که ما رفتیم می خواد هرچی کار توی دنیاست رو با اون انجام بده!؟
آقا چشمت رو درویش کن باید از یک طرف چشمم به مانیتور باشه و از یک طرف به توی کچل پر مو( می خواستم بگم میدونم پارادوکس چیه)!!!
راستی دیشب رفته بودیم فوتبال ، نمی دونید که کی رو اونجا دیدم، حدس بزنید بینم:
.
.
.
.
.
.
بله جناب محسن یگانه حضور پیدا کردند و همین طور به ما طعنه زدند، آخه برو شعرت رو بخون دیگه چرا اومدی ما رو میزنی؟؟ البته عکس هم باهاش گرفتم که بعدا میزارم براتون....!
حالا نگاه کن ببین توی این کافی نت چند جور آدم میاد، آخه این جا اسمش کافی نته نه کافی شاپ!!
میگم تهرانی های عزیز اگه وقت کردند یکم ماشین بیارن تو خیابون، خفه شدیم بابا!!
گفتم دیوان شمس رو بیارم ها میگن جا نداریم، آخه بابا، نه کامپیوتر بیاریم، نه کتاب، نه گیتار، آخه پس چی کار کنیم ، بشینیم با شما غیبت کنیم نا لوتی ها؟؟؟
خدا تا سه شنبه رو بخیر کنه ما برگردیم ولایتمون....!
این دیگه کیه با کوله ی کوه اومده کافی نت، اقا اون موس رو آروم هم تکون بدی از استند بای در میاد لازم نیست بزنیش زمین آخه اون جوری نمیشکنه!!!! یکم هم وقت کردی فوت کن تو صورت من آخه خیلی خوش بویی دارم خفه میشم...! چقدر من خفه شدم امروز هی بچه ها گفتند برو شنای اصولی یاد بگیرها ما گوش نکردیم.... غریق نجات داشتید بگید بیاد...!
پی نوشت۱: خدا رو شکر رشت نیستیم بهانه داریم برای کوروش کادو نمی خریم، اما تولدت رو از ۳۶۰ کیلوتری تبریک عرض می کنم....، امیدوارم این ۱۸ سالگی تو رو...... کنه، دیگه خودت فهمیدی که؟؟
پی نوشت۲: ای کوفت چقدر ببین آه کشید ها ، معلوم نیست داره چه غلطی میکنه که این قدر افسوس میخوره، آقا اون اسمش ایترنته فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟
پی نوشت۳: نه یارو زیاد الوات نیست عکس ارگ بم رو زده این جا....
پی نوشت۴: نه خانوم امکان نداره برو بیرون دیگه داریم می نویسیم ها....
پی نوشت۵: شعر امروز رو هم از دیوار کافی نت دزدیدم:
"بعضی آنچه را می دانند میگویند و بعضی می دانند چه می گویند" البته شعر نبود...
پی نوشت۶: دو نکته هم بگم که دیوارهای اینجا گوش زد کردند:
"لطفا سکوت را رعایت فرمایید"
"لطفا شئونات اسلامی را رعایت فرمایید"
مهم اینه که رعایت فرمایید....
پی نوشت۷: دیگه من برم ، وگرنه این آقا این قدر فوت میکنه که ما رو باد میبره... آقا رفتیم دیگه ول کن!
عجب پر روییه به خدا میگه دستشویی کجاست، نه تو رو خدا تعارف نکن خونه ی خودته...!
!؟
امروز فهمیدم عدالت یعنی فراموش کردن ۱۶.۵ میلیون ایرانی تنها برای این که خجالت زده ی جهانیان نشویم، عدالت یعنی فراموش کردن میلیون ها میلیون بیماری که از هپاتیت، ایدز، تالاسمی، هموفیلی، سرطان، ام اس و .... در رنج هستند تا تو دارویی بسازی و ادعا کنی سومین کشور در جهانی، عدالت یعنی مجلس تک قطبی، عدالت یعنی جلوه ی ظالم بودن خشایارشا در کتابهای دبیرستان و خندیدن ۳۰۰ یونانی به ریشهایمان، عدالت یعنی مصدق هیچ ، عدالت یعنی پاسارگاد غرق شده در آب، عدالت یعنی اعتیاد، یعنی قبرستانهای طبقاتی، یعنی اسلامی که فراموش می شود، یعنی خرابه های تخت جمشید، یعنی نبود تاریخ، یعنی مرسدس هایی که نورافکنهایشان خواب را از چشمان کارتن خوابها می گیرد، عدالت یعنی موسیقی خفقان، زندان، بازداشت، سرکوب، عدالت یعنی ماشینهای از رده خارج شده ای که عنوان هفدهمین خودروساز می گیرند و تابوتهای مرگ هستند، عدالت یعنی کت و شلوارهای پیرگاردن و گوچی و والنتینو و زانوهایی که صدها بار وصله می شوند، عدالت یعنی کشتن به جرم صحبت با دوست، یعنی جنازه ی پدرانی که شبها به خانه می آید، یعنی ازدواج مجدد، یعنی صیغه، یعنی فساد، یعنی کلاه شرعی، یعنی روشنفکران خواب زده، یعنی خواب زدگان روشنفکر، یعنی فرار، فرار مغزها، فرار مردم، فرار ملت، فرار ایران، فرار مهر، محبت، عشق، سازش، عدالت یعنی زمستان در بهار، یعنی قهر خدا، قهر جهان، عدالت یعنی بگویی تو برحقی و همه ی جهان کافر، عدالت یعنی ۱۴۰ کشور جهان هیچ، یعنی سجاده های آب کشیده شده، یعنی تک تک داغهایی که بر پیشانی میزنی برای دزدی، یعنی چهره های کثیفی که روی نگاه کردنشان را نیز نداری، یعنی غرب زدگی، شرق زدگی، تهمت،دروغ، نیرنگ، استعمار، یعنی ۷۰۰ میلیارد دلار خرج برای هیچ ، یعنی خاتمی فراموش شده، یعنی ناوهایی که لوله هایشان متمایل به هر نقطه شده اند، یعنی نابودی، جنگ، فتنه، آشوب، عدالت یعنی کافری مومن، مومنی کافر، دخول خوارج و خروج ....!؟
پی نوشت۱: این رو نوشتم تا جهتم رو برای یک ایرانی شرح داده باشم.... .
پی نوشت۲: ایران فراموش نکن...، فقط همین...!
پی نوشت۳: کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است/// آرامگهت غرقه به زیر آب است
پی نوشت۴: و لالایی هایی که قطع نمی شود...
پی نوشت۵: با من غریبگی نکن...!
پی نوشت۶: مرا گویی کرائی من چه دانم/// چنین مجنون چرایی من چه دانم
پی نوشت۷: "و گفتند: آنچه در شکم این چهارپایان است، مخصوص مردان ماست و بر زنان ما حرام است، و اگر مرده باشد همه(مردان و زنان) در آن شریک باشند. خداوند آنها را به مجازات این گرفتار به زودی می رساند و خدا درست کردار و داناست."(سوره انعام- آیه ۱۳۸)
پی نوشت۸: مردم شما من رو حلال کنید و خدا.....!
پی نوشت ۹:
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟
بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا ؟
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان نازكن با ما چرا ؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پريشان مي كند
درشگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا ؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا ؟
"استاد شهریار"
پی نوشت۱۰: میگم کی خواسته بود بره حالا....، هر خداحافظیی که معنای رفتن نداره....، که شما تو پست قبلی گفتید نرم، یک بار دیگه پست قبل رو خواهشا بخونید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خاموش!؟

سکوت.....؟
فقط همین....!
پی نوشت۱: بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه می کند (سقراط)!؟
پی نوشت۲: دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد/// سعادت آن کسی بیند که از تن ها بپرهیزد.
پی نوشت۳: تا دو قرن سکوت خدانگهدار....!؟
پی نوشت۴: .................!؟



