گیتار....

دقیقا نمی تونم بگم که برای اولین بار کی بود که صدای گیتار رو شنیدم، صدای ساز در خانواده ی ما یه جورایی در وجود همه نقش گرفته و در دورترین خاطرات ذهن هایمان به ثبت رسیده است. از وقتی یادم می آید هر روز یا حداقل هر چند روز صدای گیتار زدن را از پدرم شنیده ام و همیشه وقتی کسی در خونه نبود از روی شیطنت چند باری از بالا به پایین دستم رو به ۶ تا سیم های زبرش کشیده ام تا از طنین صدایش لذت ببرم. تو خونه ای که از ساز سنتی گرفته تا کلاسیک توش پیدا میشه طبیعی بود که هر بچه ای به موسیقی علاقه مند بشه...، درست ۵ سال پیش بود، یعنی زمانی که تازه اومده بودیم رشت، که رفتیم تا بابا یک گیتار جدید بخره، یک مانوئل رودریگز دست ساز که واقعا به نظرم صداش در وجود هر کسی فرو می رود!!! اون شب به بابام گفتم که می خوام گیتار یاد بگیرم و اون فقط گفت اول باید " مولا رسول سیمی " رو بشناسی ، با خودم گفتم باز اینم از اون سر کاری های خفن بود دیگه حتما، اما حالا دارم می فهمم که تا کسی، مولا رسول سیمی رو در گیتار بلد نباشه هیچ وقت از حالت طوطی واری زدن نمی تونه در بیاد!؟
از بچگیم تا حالا خیلی ساز دستم گرفتم و باهاش کار کردم، از کیبورد گرفته تا تمپو و ساز دهنی و ...، اما به یقین میگم که پیانو و گیتار کامل ترین سازهایی هستند که به طور معمول وجود دارند و باید بگم که به همراه یک ساز ضربی که مادر سازهای جهان است می توانند هر موسیقی را به اجرا در بیاورند. گیتار رو هنوز گوشی میزنم و به این اعتقاد دارم که گوش مهم ترین اصل در موسیقی است و یک گوش خوب یک موسیقی دلنشین رو به وجود میاره و یا یک نابغه ای مانند "یانی" رو خلق میکنه!!!
هنوز نتونستم هیچ الگویی رو برای گیتار زدنم پیدا کنم و شاید به این دلیل بوده که فاصله ام برای درک حرفه ای خیلی زیاد است اما از سبک نواختن آرمیک همیشه لذت برده ام و او را یکی از نوابغ جهانی به حساب میارم. البته در ایران به خیلی از گیتاریست ها می شود افتخار کرد، کسانی مثل: بابک امینی، اردشیر فرح، برادران خواجه نوری(محمدعلی و داریوش)، لیلی افشار( بهترین گیتاریست زن سال ۲۰۰۰) و .... .
واقعا یکی از عجیب ترین چیزها در جهان فرتها یا پرده های گیتار است که به فاصله ی چند میل می توانند صدا و نواها را ۱۸۰ درجه تغییر می دهند. فکر می کنم زمانی یک گیتاریست را می شود حرفه ای نامید که بتواند از مرز ماشینی زدن خارج شود و با پنجه هایش تمامی احساسات را انتقال دهد... .
پی نوشت ۱: فکر نمی کنم هیچ چیزی در جهان بهتر از موسیقی باعث آرامش روحی شود... .
پی نوشت۲: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۳: همین.
مرد خاطرات پدر و آروزهای او شدن....

دوباره یک ۲۹ خرداد دیگر در راه است، روزی که نام تو با آن پیوند خورده است و بار دیگر خاطرات حسینیه ی ارشاد برای پدران و مادران امروز تازه خواهد شد.
نمی دانم باید از کجا شروع کنم، از چه چیز بنویسم، آخر دکتر علی شریعتی همه چیز است، خاطراتی فراموش ناشدنی، اسلامی زنده، پویا، شریعتی یعنی مردی که از موافق و مخالف، مومن و کافر و مرد و زن او را یگانه خاطره ی زنده می نامند، شریعتی یعنی زندگی با عزت و مرگی که پس از آن جز درود بر او چیزی به دنبال نداشت، زبان عامی ترین مردم کوچه و بازار که دوست داریم برای روشنفکر شدن خودمان را از آنها جدا کنیم و حیرت خاص ترین اساتید دانشگاهی بر سخنانش، یا بیش از یک سال زندان انفرادی و سر کردن با آیات قرآن، شریعتی یعنی مردم ایران یا نبض تپنده ی تاریخ... .
واقعا تو چه هستی که هنوز هم هیچ کس به خود جرات نقد علنی از تو را نمی دهد و هنوز خیلی ها برای انسان بودنشان محتاج تو هستند و چقدر بزرگی که اگر در کتاب تاریخ مدرسه هایمان نام تو را با اکراه بنویسند باز هم معلم هایمان به مردان و زنان آینده گوش زد می کنند که یادتان باشد: شریعتی همه چیز بود...
فاطمه فاطمه است، کجا و تفسیرهای بی سوادان امروز کجا، که تنها پهلوی شکسته از فاطمه دیدند، ابوذر تو کجا و اینها کجا، و تشیع علوی تو کجا و شیعه صفوی امروز....، و یگانه آزاد مردی به نام حسین(ع) که شهادت را برگزید تا ذلت نپذیرد و امروزی که جز درخواست های آب او برای فرزندانش چیز دیگری در کار نیست....
شریعتی یعنی پدر ،مادر، ما متهمیم، متهمیم به کج فکری های کودکانه یمان که امروز نیز گریبان ما را رها نمی کند، تفکری که تکه ای پارچه به نام کراوات را مرز دین داری و بی دینی می داند و یا پینه هایی که به جای دستان کار کرده بر پیشانی ها نشسته است تا زحمتی در کار نباشد....
شریعتی یعنی نیایش هایی که موی بر اندام راست می کند و شعرهایی که از درونی ترین احساسات یک مرد و یا بهتر بگویم یک انسان، سخن می گوید. مردی که وقتی درباره مسیح می گوید تمامی مسیحیان سراپاگوش می شوند و وقتی بودا را توصیف می کند بوداییان نیز سر تعظیم بر آن فرود می آورند.
وای خدایا، چه سرنوشت پاکی برای او رقم زدی، که جز یاد نیکو و خاطراتی پاک و درودهایی پی در پی چیز دیگری ندارد و چقدر پیامبرگونه او را هدایت کردی تا بدون کوچکترین تبلیغی یکپارچه و یک صدا نام او را به عنوان اسوه ی مسلمانی و آزادگی به زبان آورند. وای خدایا مگر می شود سه نسل جز نیکی از او نگویند و هرگاه که خواستم کتابی از او بخرم کتابفروشان با چنان لبخندی از او سخن بگویند که گویی پدر همه ی آنها بوده است. باور کردنی نیست تا آن درجات برسی و هنوز مردم روستایت مزینان را به خاطر داشته باشی و هر روز مردم منتظر قدمهایت باشند... .
به راستی شریعتی طرحی از یک زندگی بود و دفتر سبزی گشوده بر کویر فکرها و یگانه پدر تمام کودکهای گستاخ... .
شریعتی یعنی خاطراتی که پدرم از بارها گفتن آنها خسته نمی شود و مادری که هنوز او را ناشناخته می داند، شریعتی یعنی سراپاگوش شدن برای شنیدن دوباره ها....!
اي خداوند
به علماي ما مسئوليت
به عوام ما علم
به مومنان ما روشنايي
به روشنفکران ما ايمان
به متعصبين ما فهم به فهميدگان ما تعصب
به زنان ما شعور به مردان ما شرف
به پيران ما اگاهي به جوانان ما اصالت
به اساتيد ما عقيده و به دانشجويان ما نيز عقيده
به خفتگان ما بيداري به بيداران ما اراده
به مبلغان ما حقیقت
به دینداران ما دین
به نويسندگان ما تعهد
به هنرمندان ما درد
به شاعران ما شعور
به محققان ما هدف به نشستگان ما قیام
به راکدان ما تکان
به مردگان ما حیات
به خاموشان ما فریاد
به مسلمانان ما قرآن
به شیعیان ما علی
به فرقه هاي ما وحدت
به حسودان ما شفا به خودبينان ما انصاف
به فحاشان ما ادب
به مجاهدان ما صبر
به مردم ما خود اگاهي
و به همه ي ملت ما همت تصميم و استعداد فداکاري و شايستگي نجات و عزت ببخش ....
آمین!
دکتر علی شریعتی
پی نوشت۱: اگر تنها ترین تنها شودم باز هم خدا هست... .
پی نوشت۲:
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد...
نمی خواهم بدانم کوزه گر
از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازند
گلویم سوتکی باشد به دست
کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خموشش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم
سکوت مرگبارم را.....
پی نوشت۳: انسان با غرور میتازد، با دروغ میبازد و با عشق میمیرد
پی نوشت۴:خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۵: همین.
شاید روزی دیگر...
شخصا کابینه ی دولت نهم را یکی از ضغیف ترین کابینه های بعد از انقلاب می دانم، کابینه ای که نا مدیریتی و ناشایستگی در آن موج می زند و با بی کفایتی، سیر نزولی را در همه ی زمینه ها پیش گرفته است. پر در آمدترین کابینه با کم ترین بازده نشانه ی چیست؟، حتما نشانه ی هرچیز باشد، خبری از عدالت نخواهد داد!!!!
سه سال تمام است که مردم ایران بعد از گذر از یک بحران به بلای دیگری دچار می شوند و واقعا زبان انسان از برشمردن این بلایا قاصر است. چند وقت اخیر هم که مشکل جدی قطعی برق در سراسر ایران گریبان گیر خاص و عام شده و هر روز به مدت چند ساعت خانه هایی را به خاموشی می برد... .
من نمی خواهم مانند عده ای به عقیده ی من بی سواد و ناعادل بگویم که کابینه به عمد این روند را پیش گرفته یا دشمنی و خصومتی دارد.نه، همه ی ما می دانیم که هر رئیس جمهوری دوست دارد و هدفش این است که در دوره ی خود کشورش را به بالاترین قله ها برساند تا حداقل مردم از او به نیکی یاد کنند، اما جدای از عقاید و دسته های حذبی مسئله ی مهم شایسته سالاری و انتخاب مدیران موفق است که متاسفانه کابینه ی حاضر از بی مدیریتی رنج می برد، هرچند که بهترین انسانهای روی زمین و عادل ترین باشند باز هم ایران لقمه ای بزرگ برایشان خواهد بود.
---------------
مسئله ی دیگری که بی ربط هم به مسائل بالا نیست را چند وقت بود که قصد داشتم بیان کنم و امروز این فرصت بدست آمده است:
نمی دانم بعضی از مسئولین که دم از اسلام می زنند و عروسی فرزندانشان را آن گونه مضحک برگزار می کنند تا کنون نخوانده اند که حضرت علی(ع) هنگامی که قصد کرد حضرت فاطمه(س) را به خانه ی خود ببرد پیامبر(ص) این جمله را بیان کرد:
" ... اما علی جان! می دانی عروسی، بی ولیمه و اطعام مومنان نمی شود. من دوست دارم امتم هم در مراسم عروسی به مردم غذا بدهند و میهمانی و پذیرایی کنند."
و چقدر قشنگ پیامبر در این جمله دین شادی و سرور را به رخ می کشد، گویی که می داند نهروانیان در همه ی دوره ها حضور خواهند داشت!!
--------------
پی نوشت۱: وقت نیست....
پی نوشت۲: چه شکر فروش دارم که به من شکر فروشد/// که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم
پی نوشت۳: به امید روزی که همه تحقیق کنیم و کورکورانه عمل نکنیم....
پی نوشت۴:
من کسی خواهم شد...
آسمان هم باشی...
بغلت خواهم کرد...!
فکرگستردگی واژه نباش!
همه درگوشه ی تنهایی من جادارند...
پی نوشت۵: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۶: همین.
مهرداد بذرپاش، یک مدیر یا یک....!؟
وقتی مهرداد بذرپاش را اولین بار از طریق سایت آفتاب مورخ دوشنبه 20 آذر 1385 شناختم تا چند دقیقه تنها به شیشه ی مانیتور خیره مانده بودم، مهرداد بذرپاشی که در سال ۱۳۵۸ متولد شد و در سال ۱۳۷۷ به عنوان دانشجوی مهندسی صنایع وارد دانشگاه شریف شد، از سال دوم به عنوان یکی از فعال ترین عضوهای بسیج خود را معرفی کرد و اولین و جنجالی ترین اقدام او حمله به دانشجویان معترض به حکم اعدام هاشم اغاجری در سال ۸۱ بود و البته شکستن و برهم زدن تریبون دانشجویان دانشگاه علامه در همان سال و همچنین حمله به دفتر انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شریف در سال ۸۲ و ...، باعث شدند تا چهره و خاطه ی تلخ این مرد برای همیشه در ذهن دانشجویان شریف باقی بماند...!
مهرداد بذرپاش کسی بود که محمود احمدی نژاد با نظر به آنچه «تعهد»، «روحيه تلاشگری» و «مسووليت پذيری» خوانده بود، او را به عنوان رییس گروه مشاوران جوان خود منصوب کرد. اما بیشک دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف جزو این عده نیستند. دانشجویان دانشگاهی که بذرپاش مدت شش سال برای گرفتن مدرک لیسانس در آن تحصیل کرد و در این مدت خاطرات بسیاری از خود بر جای گذاشت.
«روحيه تلاشگری» بذرپاش به وی کمک کرد تا پلههای ترقی را بسیار زودتر از حد انتظار طی کند. با پیروزی اصولگرایان در انتخابات شورای شهر و انتخاب محمود احمدینژاد به عنوان شهردار تهران در سال 81، بذرپاش که در آن زمان ریاست بسیج دانشجویی دانشگاه شریف را بر عهده داشت به عنوان مشاور شهردار به خدمت گرفته شد. این سمت بعدها و در زمان تصدی پست ریاست جمهوری از جانب احمدینژاد باز هم تکرار شد، اما این بار بذرپاش در برابر «مسووليت پذيری» و خوش خدمتی خود در ستاد انتخاباتی احمدینژاد توقع بیشتری داشت. شاید همین توقع بود که باعث شد تا در تاریخ بهمنماه ۱۳۸۴، و تنها شش ماه بعد از انتصاب بذرباش به عنوان مشاور رییس جمهور، خبر عضویت وی در هیئت مدیره شرکت سایپا منتشر شود.
اودر سال ۱۳۸۶ یعنی وقتی تنها ۲۸ سال سن داشت از طرف قلعه بانی مدیرعامل سایپا به عنوان مدیرعامل شرکت پارس خودرو منصوب شد.
از اقدامات دیگر او حضور در تدفین کشته شدگان جنگ در اسفند ۱۳۸۴ در دانشگاه شریف بود، واقعه ای که باعث بروز اختلافات و حمله به دانشجويان شد. طی این جریان سه پیکر بینشان شهيدان جنگ در شبستان شمالی مسجد دانشگاه خاک شدند که در ادامه ی مطلب خلاصه ای از ماجرا را مستقیم از ویکی پدیا است می گذارم.
پی نوشت۱:
آبي دريا قدغن
شوق تماشا قدغن
عشق دو ماهي قدغن
با هم و تنها قدغن
براي عشق تازه
اجازه بي اجازه
پچ پچ و نجوا قدغن
رقص سايهها قدغن
كشف بوسه ي بي هوا
به وقت رويا غدقن
براي خواب تازه
اجازه بي اجازه
در اين غربت خانگي
بگو هرچي بايد بگي
غزل بگو به سادگي
بگو زنده باد زندگي
براي شعر تازه
اجازه بي اجازه
از تو نوشتن قدغن
گلايه كردن قدغن
عطر خوش زن قدغن
توقدغن من قدغن
براي روز تازه
اجازه بي اجازه
شهيار قنبري
پی نوشت۲: یک سال تا پایان....
پی نوشت۳: وبلاگ انگلیسی من در بلاگ اسپات
پی نوشت ۴: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۵: همین.

ادامه مطلب
فاطمه، فاطمه است!
- ای کنیز خدا، بر من آب بریز تا خود را شست وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل کرد و سپس جامه های نویی را که پس از مرگ پدر کنار افکنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای پدر بیرون آمده است و اکنون به دیدار او میرود.
به ام رافع گفت :
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبکبار بر بستر خفت، رو به قبله کرد، در انتظار ماند.
لحظه ای گذشت و لحظاتی …
ناگهان از خانه شیون برخاست.
پلکهایش را فروبست و چشمهایش را به روی محبوبش ـ که در انتظار او بود ـ گشود.
شمعی از آتش و رنج ، در خانه علی خاموش شد و علی تنها ماند . با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند ، گورش را کسی نشناسد و … و علی چنین کرد .
اما کسی نمی داند که چگونه؟ و هنوز نمی داند کجا؟
در خانهاش؟ یا در بقیع ؟ معلوم نیست.
و کجای بقیع ؟ معلوم نیست.
آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه .
مدینه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سکوت مرموز شب گوش به گفتوگوی آرام علی دارد.
و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی پیغمبر، بی فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت ها است.
شب ـ خاموش و غمگین ـ زمزمه درد او را گوش می دهد، بقیع آرام و خوشبخت و مدینه بیوفا و بدبخت، سکوت کرده اند، قبرهای بیدار و خانه های خفته میشنوند.
نسیم نیمه شب کلماتی را که به سختی از جان علی برمیآید، از سر گور فاطمه به خانه خاموش پیغمبر میبرد :
ـ بر تو، از من و از دخترت ـ که در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام ای رسول خدا.
ـ از سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا ـ شکیبایی من کاست و چالاکی من به ضعف گرایید . اما، در پی سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اکنون جای شکیب هست.
من تو را در شکافته گورت خواباندم و در میانه حلقوم و سینه من جان دادی، “انا لله و انا الیه راجعون”.
ودیعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدی است و اما شبم بیخواب، تا آنگاه که خدا خانهای را که تو در آن نشیمن داری، برایم برگزیند.
هماکنون دخترت تو را خبر خواهد کرد که قوم تو بر ستمکاری در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر.
اینها همه شد، با این که از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوی شما سلام. سلام وداع کننندهای که نه خشمگین است، نه ملول.
لحظهای سکوت نمود، خستگی یک عمر رنج را ناگهان در جانش احساس کرد. گویی با هر یک از این کلمات، که از عمق جانش کنده میشد ـ قطعهای از هستیاش را از دست داده است.
درمانده و بیچاره بر جا مانده؛ نمیدانست چه کند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اینجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گویی دیوی است که در ظلمت زشت شب کمین کرده است. با هزاران توطئه و خیانت و بیشرمی انتظار او را میکشد.
و چگونه بماند؟ کودکان؟ مردم؟ حقیقت؟ مسؤولیتهایی که تنها چشم به راه اویند و رسالت سنگینی که بر آن پیمان بسته است؟
درد چندان سهمگین است که روح توانای او را بیچاره کرده است. نمیتواند تصمیم بگیرد، تردید جانش را آزار میدهد، برود؟ بماند؟
احساس میکند که از هر دو کار عاجز است، نمیداند که چه خواهد کرد؟
به فاطمه توضیح میدهد: “اگر از پیش تو بروم، نه از آن رو است که از ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگر همین جا ماندم، نه از آن رو است که به وعدهای که خدا به مردم صبور داده است بدگمان شدهام”.
آنگاه برخاست، ایستاد، به خانه پیغمبر رو کرد، با حالتی که در احساس نمیگنجید، گویی میخواست به او بگوید که این “ودیعهی عزیز”ی را که به من سپردهای، اکنون به سوی تو بازمیگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برایت همه چیز را بگوید، تا آنچه را پس از تو دید یکایک برایت برشمارد.
فاطمه اینچنین زیست و اینچنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز کرد. در چهره همه ستمدیدگان ـ که بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند ـ هالهای از فاطمه پیدا بود. غصب شدگان، پایمال شدگان و همه قربانیان زور و فریب نام فاطمه را شعار خویش داشتند. یاد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ایمانهای شگفت زنان و مردانی که در طول تاریخ اسلام برای آزادی و عدالت میجنگیدند، در توالی قرون، پرورش مییافت و در زیر تازیانههای بیرحم و خونین خلافتهای جور و حکومتهای بیداد و غصب، رشد مییافت و همه دلهای مجروح را لبریز میساخت.
این است که همه جا در تاریخ ملتهای مسلمان و تودههای محروم در امت اسلامی، فاطمه منبع الهام آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است.
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است. فاطمه، یک ” زن ” بود، آن چنان که اسلام میخواهد که زن باشد. تصویر سیمای او را پیامبر خود رسم کرده بود و او را در کورههای سختی و فقر و مبارزه و آموزشهای عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه ابعاد گوناگون زن بودن نمونه شده بود.
مظهر یک دختر، در برابر پدرش.
مظهر یک همسر در برابر شویش.
مظهر یک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر یک ” زن مبارز و مسئول ” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وی خود یک “ امام ” است، یعنی یک نمونه مثالی، یک تیپ ایدهآل برای زن، یک “ اسوه ” ، یک شاهد برای هر زنی که میخواهد ” شدن خویش ” را خود انتخاب کند.
او با طفولیت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجی و داخلی، در خانه پدرش، خانهی همسرش، در جامعهاش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ میداد.
نمیدانم چه بگویم؟ بسیار گفتم و بسیار ناگفته ماند.
در میان همه جلوههای خیره کننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بیشتر از همه برای من شگفتانگیز است این است که فاطمه همسفر و همگام و هم پرواز روح عظیم علی است.
او در کنار علی تنها یک همسر نبود، که علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت. علی در او به دیده یک دوست، یک آشنای دردها و آرمانهای بزرگش می نگریست و انیس خلوت بیکرانه و اسرارآمیزش و همدم تنهاییهایش.
این است که علی هم او را به گونه دیگری مینگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علی همسرانی میگیرد و از آنان فرزندانی مییابد. اما از همان آغاز، فرزندان خویش را که از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا میکند. اینان را “بنیعلی” میخواند و آنان را “بنیفاطمه”.
شگفتا، در برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر و پیغمبر نیز دیدیم که او را به گونهی دیگر میبیند. از همهی دخترانش تنها به او سخت میگیرد، از همه تنها به او تکیه میکند. او را ـ در خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خویش میگیرد.
نمیدانم از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟
خواستم از ” بوسوئه ” تقلید کنم، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لویی، از ” مریم ” سخن میگفت . گفت : هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن دادهاند.
هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان کردهاند.
هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را به کار گرفته اند.
هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان، چهرهنگاران، پیکرسازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.
اما مجموعه گفتهها و اندیشه ها و کوششها و هنرمندی های همه در طول این قرنهای بسیار، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمتهای مریم را بازگویند که: “مریم (س)، مادر عیسی (ع) است “.
و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم. باز درماندم :
خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است!

موسیقی، گم شده است!؟
متاسفانه امروز موسیقی ایران به خصوص موسیقی های غیر سنتی( پاپ، جاز و ...) را می توان یکی از ضعیف ترین و عقب افتاده ترین موسیقی ها در سطح جهان به حساب آورد، موسیقیی که هنوز نتوانسته هیچ مبدا و مقصد مشخصی را برای خود ترسیم کند و تنها به تقلید کورکورانه وبسیار ضعیف از موسیقی های دیگر نقاط جهان پرداخته است، این موسیقی مجموعه ای از سبکهای عربی، رپ، کانتری آمریکا، سنتی، ترکی، راک و .... ، را شامل می شود و برای هر سبک شناس و آهنگ سازی می تواند باعث تمسخر شود.
سواد اندک، مهارت کم و از همه مهم تر نداشتن امیدی به آینده، موسیقی ایران را هر روز به عقب تر می راند و بعد از پوچی و ضعف شدید موسیقی لس آنجلسی ، فعالان داخل ایران نیز به همان سرنوشت نزدیک می شوند. ایران را می توان از معدود کشورهایی دانست که به موسیقی کمترین توجه را دارد و به دلیل برگزار نشدن فستیوالها و رقابتهای موسیقی به صورت سراسری و رسمی موسیقی آن سیر نزولی را در پیش گرفته است.
امکانات بسیار اندک برای خوانندگان نوپا باعث به وجود آمدن موسیقی های زیر زمینی با کیفیتهای بسیار پایین شده است که نه از لحاظ بین المللی و نه ملی هیچ جایگاهی را نخواهند داشت.
اگر موسیقی ایران را در ابتدا بررسی کنیم و شروع تقریبی پاپ و جاز را به " ویگن " نسبت دهیم ، خواهیم دید که موسیقی در آهنگهای ویگن بسیار غنی و به زمان خودش قابل قیاس با بزرگترین گروه های جهانی بوده است. موسیقی جاز ویگن با آمدن خوانندگانی به مانند عارف راه خود را بسیار عالی رو به صعود طی کرد و آثار جاودانه ای را از خود به جای گذاشت و کاری کرد تا پدربزرگ ها، پدرها و امروز فرزندان نیز از شنیدن آنها لذت ببرند و باعث آرامش شود.
همزمان با موسیقی پاپ موسیقی کلاسیک ایران هم گامهای بلندی را برداشت و بزرگانی در هر دو سبک مانند: جواد معروفی، انوشیروان روحانی( پدر شهرداد روحانی)، آرمیک، بابک بیات، پرویز یاحقی، جهان بخش پازوکی، ناصر چشم آذر و ...، فعالیتهای جاودانه ی خود را آغاز کردند.
وجود ترانه سرایان توانایی در آن سال ها قدرت موسیقی ایران را در شعرهای غنی نیز تقویت کرد که از آن دست باید به: شهریار قنبری، ایرج جنتی عطائی، اردلان سرفراز، هما میرافشار و ...، اشاره نمود.
پس از سالهای ۱۳۴۸ و در ده ی ۵۰ ایران در قله ی موسیقی پاپ در تاریخ خودش قرار گرفت و نابغه هایی فراموش نشدنی قدم به این عرصه گذاشتند و نام خود را در ذهن های ایرانیان جاودانه ساختند، اساتیدی به مانند: فرهاد مهرداد، داریوش، گوگوش، ابی و ... .
هنوز هم پس از گذشت بیش از ۳۰ سال از اجرای برخی آهنگها نمی توان جایگزینی برای آنها یافت، آهنگهای جاودانی که تسخیر کننده ی خاطرات اند: کودکانه( بوی عیدی) از فرهاد مهرداد، چشم من از داریوش، داغ عشق از گوگوش، سفر از فرامرز اصلانی، پیچک از ابی، زمستون از افشین مقدم، گل یخ از کوروش یغمایی، نیاز از فریدون فروغی، جان مریم از محمد نوری، دل دیوانه از ویگن، گل گلدون از سیمین غانم، دریاچه ی نور از عارف، فرنگیس از سیاوش قمیشی و ... .
امروز موسیقی داخلی ایران را در مجموع موسیقی سطح پایین و ناشیانه و غمگین باید تلقی کرد و به جز تعدادی به اندازه ی انگشتان دست نمی توان از میان آنها کسی را به عنوان موسیقی دان یا خواننده برگزید.
ایران در دوره ی هخامنشیان مبتکر سازهایی از قبیل: نقاره، شيپور، ني، بربط، تنبك، كوس، كرناي، سرنا، دمامه، خم، جلجل و گاودمن بود یا این که مزدك در اصول دين خود چنين آورده است: خداوند آسمان ها مانند پادشاهي بر تخت نشسته و چهار قوه يعني ( شعور – عقل – حافظه – شادي ) در پيش او ايستاده اند. قراردادن يكي از نيروهاي معنوي چهارگانه ، كه قوه شادي و نماينده موسيقي است در رديف سه قوه ديگر دليل بر اهميت موسيقي نزد ايرانيان آن دوره است.
دوره ی ساسانی را می توان شکوفاترین عصر موسیقی ایران دانست که در زیر نام چندی از موسیقی دانان آن دوره را ذکر خواهم کرد:
از موسيقي دان هاي معروف خسرو پرويزعلاوه بر باربد كه همه ما كمابيش داستان هايي درباره وي شنيده ايم مي توان به زني به نام نكيسا نيز اشاره كرد كه چنگ مي نواخته و به او لقب "چنگي خسرو پرويز " داده بودند. موسيقي دان هاي ديگر ساساني عبارتند از: سركش، بامشاد، رامتين، آزاد وار چنگي، كوسان نواگر، آفرين، خاركش، خسرواني و كاسه گر.
باربد : يكي از اين موسيقي دان هاي معروف خسرو پرويز، باربُد(بَربُد) بوده كه بسياري از الحان و نواهاي موسيقي را كه هنوز بعضي ار آن ها با همان نام در رديف دستگاه هاي موسيقي كنوني ما باقي مانده است از ساخته ها و پرداخته هاي او مي دانند و برخي اختراع "مقامات" را به او نسبت مي دهند ؛ او براي هر روز از سي روز ماه، لحني ساخته بود كه آن را "سي لحن باربد" نام نهادند و براي سيصد و شصت روز از سال، سيصد و شصت لحن ساخته بود.هم چنين براي هفت روز هفته نيز، هفت آهنگ به نام "خسرواني" ساخت كه هر روز، يكي را اجرا مي كرده است. او بربت(عود) مي نواخته و زادگاهش را جهرم فارس ذكر كرده اند. داستان هايي كه به باربد نسبت داده اند اغلب جالب اند. از آن جمله اين كه: باربد بسيار تلاش مي كرد كه به ديدار خسرو پرويز برسد ولي بر اثر حسادت فردي به نام سركش(سرکيس) كه رييس موسيقي دان هاي دربار بوده، نمي توانسته با خسرو پرويز ديدار كند تا اينكه با موافقت مَردويِه باغبان اختصاصي شهريار ساساني، موفق مي شود در بالاي درختي،مشرف بر تخت گاه شهريار پنهان شود و با هنر نمايي خود، مورد توجه شهريار ساسانی قرار گيرد. يا داستان ديگري در رابطه با مرگ شبديز، اسب محبوب خسرو پرويز، كه هيچ كسي جرات نمي كرده است مرگ شبديز را به خسرو پرويز اطلاع دهد ولي باربد با خواندن شعري آهنگين و نواختن آهنگي غم انگيز به آن اشاره مي كند. يا داستان ديگری در رابطه با زنداني شدن خسرو پرويز به وسيله پسرش شيرويه است كه وقتي باربد از اين كار مطلع شد و حال زار خسرو را در زندان ديد، چهار انگشت دست چپ خود را بريد تا نتواند پرده هاي ساز را بگيرد و ساز خود را نيز سوزاند.
سي لحن باربُد :
آرايش خورشيد، آيين جمشيد، اورنگي، باغ شيرين، تخت تاقديس، حقه كاووسي، راح و روح، رامش جان، سبز در سبز، سروستان، سرو سهي، شادان مرواريد، شبديز، شب فرخ، قفل رومي، گنج ساخته(گنج سوخته)، گنج بادآورد، كين ايرج، كين سياوش، ماه بركوهان، مشك دانه، مرواي نيك، مشك مالي، مهرگاني، ناقوسي، نوبهاري، نوشين، باده، نيم روز، نخجيره گان، گنج كاروان.
به انصاف می توان گفت که موسیقی اصیل و سنتی ایرانی هنوز راه خود را گم نکرده و پر قدرت به آن ادامه می دهد و هنوز اساتید ارجمندی به مانند: محمدرضا شجریان، شهرام ناظری و ... به افزایش رونق این رشته کمک می کنند.
به امید موسیقی هایی که آرامش دهنده ی ابدی ذهن هایمان شوند..... .
پی نوشت۱: موسیقی را بپذیریم....
پی نوشت۲:
شراب و موسیقی از دید دکتر علی شریعتی:
ما می بینیم که پیغمبر اسلام در ۲۳ سال رسالتش ، اسلام و تمام احکام و عقایدش را در همان سال اول مطرح نکرد ؛ به تدریج مطرح کرد : اول مسئله توحید را طرح کرد و تا ۳ سال هیچ کلمه دیگری بر آن اضافه ننمود :
قولوا لا اله الا الله تفلحوا
خوب ، نماز چیست ؟ هنوز نمی خوانند !
روزه چیست ؟ هیچ !
حج ؟ اصلا ندارد !
زکات ؟ اصلا !
قید و بندی ، حدودی ، عملی ؟ اصلا
یک چیز فقط فکری است :همین است که بتها را در ذهنشان و اعتقادشان نفی کنیم و به خدا معتقدشان کنیم.
بنابر این کسانی که در ۳ سال اول مسلمان شدند و به توحید معتقد شدند و مردند ، احتمالا « شرابخوار » بودند ، « نماز نخوان » ، « روزه نگیر » ، « حج نکن » ، و .... بودند.
بعد از اینها در سال هفتم ، هشتم حجاب مطرح می شود ؛ یعنی بعد از هجده ، نورده ،بیست سال کار روی مردم حجاب را مطرح می کند.
همچنین مسأله شراب مطرح می شود. شراب را چگونه طرح می کند ؟
از همان مکه نمی گوید که « آهای مردم ، آهای ملت ، آهای عرب ها ، تا به توحید معتقد می شوید ، باید دیگر تمام کارهایتان راست و ریست باشد » ! نه ! کی ؟ در سال های آخر بعثتش مسأله شراب را مطرح می کند .
محمد (ص) گفت :
فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما
یعنی گناه دارد و نیز برایتان منفعتی دارد ؛ اینطور نیست که من آدم متعصبی باشم ، ارزشش را ندانم و نفهمم ؛ نخیر ، قبول هم دارم ، درست ! اما زیانش بیشتر است .
شنونده در برابر چه کسی قرار می گیرد ؟ یک آدم روشنفکر که شعور دارد ، تعصب ندارد و شراب را ، به صورت تابویی ،جنی ، غولی نجس ، و متا فیزیکی و غیبی تلقی نمی کند ؛ اما به خاطر اینکه زیان های اجتماعی و انسانی زیاد دارد ، در عین حال که منافعش را هم قبول دلرد و می شناسد ، نفی اش می کند .
آدم حرف او را گوش می دهد ؛ اما هیچکس حرف آن ملایی را که می گوید ، « موسیقی حرام است » ، ولی اصلا نه در عمرش موسیقی شنیده و نه اگر بشنود می فهمد ، گوش نمی دهد ! ای کسی که می گویی « غنا» حرام است ، اصلا تو می فهمی « غنا » چیست ؟
اصلا تو این را که این موزیک حماسی است یا ملی است یا علمی است ، تشخیص می دهی ؟!
موسیقی هزار شعبه دارد ، تاریخ دارد ، نقش های گوناگون دارد ، بنابر این وقتی که تو فتوا می دهی « حرام است » ، هیچکس گوش نمی کند ؛ برای اینکه تو نمی فهمی که چیست !
« دکتر علی شریعتی »
( زن ، ص ۲۷۵ و ۲۷۶ و ۲۷۷ )

ایران آن چیزی نیست که هر کسی می گوید...!
کوروش کار جالبی رو شروع کرد و آمارهای دقیقی از وضعیت ایران در جهان بدست آورد و من امروز این کار را انتشار و ادامه خواهم داد ، تا بگویم به ذره ذره خاک ایران افتخار می کنیم:
برای این که بدانیم ایران کشور بزرگ و پرافتخاری است، لینکهای زیر را یکی یکی باز می کنیم:
۹- هشتمین قدرت برتر نظامی جهان( بالاتر از: آلمان، ژاپن، ایتالیا، انگلیس، اسرائیل و ... .)
۱۵- بیست و دومین کشور در داشتن نیروی کار(بالاتر از: کره ی جنوبی، کانادا، اتریش، هلند، سوییس و ... .)
پی نوشت۱: برای من که خیلی شورانگیز و خوشحال کننده بود.... .
پی نوشت۲:
کمی بلند بیاندیش
تا آستین کوتاهم آزارت ندهد
اصلا کمی بیاندیش
آنگاه خواهی فهمید
که خانه جای مترسک نیست
و مترسک ها چقدر هیچند
چفیه ام را که از خستگی هایم تر بود
در آن سوی خاکریز بستان
به چوب خشکی آویخته ام
سوگند خورده ام
جز دشمن
کسی را نترسانم
"خلیل جوادی"
پی نوشت۳: ایرانی باشیم، و خودمان مشکلات را حل کنیم، نه بیگانه!!
پی نوشت۴: چرخ های ایران در حرکت است.... چه سریع و چه آرام....!
پی نوشت۵: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۶: همین.

خدایا.......!؟
احمدرضا فهمیدم که آدم پستی هستی ، فقط ادعا داری، فقط ادعا، اما از درون خالیه خالی!!
آخه مرد حسابی تو چطور دلت میاد که از سوسک بدت بیاد، سوسکی که قدرت دفاع از خودش رو هم نداره، به خدا خیلی پستی... .
چشمها را باید شست....
جور دیگر باید دید.....
----------------------------------------------------------
خدایا....
مگذار که زیستنم اسباب غم برای مردم و مردنم وسیله ی شادی آنها باشد....
مرا مرگی روا دار که اندوهی برای بازگشت نباشد و خاطراتی زنده....
یادم بیاور که عاشقی بیدار است و خواب زدگیم بیهوده.....
و مگذار که روزمرگی ها تو را از من بگیرند....
خدایا....
زندگی چیزی نیست که تو را از یادمان برد...، پس تو یادمان کن...،و دستهایت را بر شانه ام بگذار تا بدانم قسمتی از تو شده ام.
خدایا...
تولدی ناخواسته و مرگی بی اختیار روا داشتی، پس بگذار مردی میان تو و شیطان باشم!!
دوستی هایت را دوست می دارم و چه دوستی هستی که دشمنی هایم را نیز دوست می داری، پس تو یگانه عاشق باش...!
خدایا....
زندگی قماریست که باختن آن هوسی برای بردن بود، پس قماربازی را یادم بیاور...!
تو مرا آموزگار باش تا شاگردت حالا بنویسد....!
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
همین.

یک پست پی نوشتی.... همین.
پی نوشت۱: به نام پاکی بی پایان...
نه..... ،حسین جعفریان راست میگه:
" به یاد پاکی بی پایان "
خیلی چیزها عوض شد....
پی نوشت۲: پی نوشت که نه.... سر نوشت....
پی نوشت۳: تجربه ی زندگی در طبقه ی ۱۳ آن هم به عرض ۳۰ سانتی متر جالب بود...
پی نوشت۴: می دانم خدایان انسان را بدل به شیئی می کنند، بی آنکه روح را از او برگیرند. تو نیز بدل به سنگی شده ای، در درون من، تا اندوه را جاودانه سازی... .
پی نوشت۵: هیچ گاه ترحم را دوست....؟ از دیرباز..... نداشتم!
پی نوشت۶: شمع دوم میمیرد... حتی اگر تو نخواهی...
پی نوشت۷: بگذار کلام به موسیقی بازگردد....
پی نوشت۸: همه چیز قابل بازیافت است... حتی....!؟
پی نوشت۹: زندگی عطر نفس هاست.... بمان....
پی نوشت۱۰: عشق یک لحظه شیفتگی نیست، عشق تجلی نیرومند و سخاوتمندی از زندگی ماست!
پی نوشت۱۱: ماده ی۲۹، بند الف، اعلامیه ی جهانی حقوق بشر بود که گفت:
" هرکس در مقابل آن جامعه ای وظیفه دارد که رشد آزاد کامل شخصیت او را میسر سازد"
پی نوشت۱۲: تولدی دیگر.... فروغ.... هیچ وقت تا آخر نخواندمش.... شاید زیبا... اما من نخواندمش... تو میدانی!؟
پی نوشت۱۳: چه کسی باور کرد؟
جنگل جان مرا....
آتش عشق تو خاکستر کرد....
می توانی تو به من
زندگانی بخشی، یا بگیری از من
آنچه را می بخشی...
پی نوشت۱۴: سنجش خوب نبود....
پی نوشت۱۵:می توانست بادبادک باز باشد... این مهم بود....
پی نوشت۱۶: ببار ای بارون ببار....
پی نوشت۱۷: سر ستیز ندارم.... توانش را نیز....
پی نوشت۱۸: بچرخ آسان....
پی نوشت۱۹: فرهنگی مستقل....
پی نوشت۲۰:پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته....
پی نوشت۲۱: مهم نیست.... یکی میسوزه.... یکی خاک میشه.... تو هم می مانی....
پی نوشت۲۲: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت ۲۳: همین.

شمارا به تبسم و تفکر دعوت می کنم!

شاعر بلوتوث های ایران را اولین بار با "محکمه ی الهی" شناختم، شاعری طنز پرداز به نام "خلیل جوادی" که طنز را دعوتی به تبسم و تفکر می داند و امروز خود را عنوان یکی از نوین پردازان در شعر کلاسیک معرفی کرده است... .
خلیل جوادی متولد ۱۳۴۳ در روستای هلیل آباد زنجان است و او را می توان از ترانه سرایان برتر ایران نیز دانست. تاکنون از او دو کتاب به نامهای "در سایه غزل" به صورت مشترک و "خیابان خوابها" به چاپ رسیده است که ترانه ی خیابان خوابها توسط علیرضا عصار به اجا در آمده است.
این هم از شعر معروف محکمه ی الهی که هر روز از طریق گوشی های موبایل در سراسر ایران بر محبوبیت خود و آفریننده اش می افزاید....:
یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جــوری چشامو بستـه بـودم
سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد
یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد
...
تــو خواب دیدم محشر کــبری شده
محکـمــه الهــــی بــر پــــا شـــده
خـــدا نشستـه، مــردم از مــرد و زن
ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن
...
چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه
به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه
میگه چـرا این همــه لج می کنیـد؟
راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد؟
...
آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد
بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید
دلای غــم گرفتــه رو شــــاد کنیــد
بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد
...
عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد
نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد
مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم
نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم
...
من که هـواتونو همیشـه داشتـــم
حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم
امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد
نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد
...
هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد
از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد
یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟
این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟
حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن
خــر نبـاشیـن گـــاو رو نمـی پرستین
...
از تـوی جـم یکــی بـُلند شد ایستاد
بُـلند بـُلند هــی صلـــــوات فرستـاد
از اون قیافه هــای پـشـم و پـيـلـي
از اون اعُجـوبـه هـاي چـرب و چـيـلي
...
گفت چــرا هیشکی روسری سرش نیست
پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست
چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن
مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟
...
خــدا بهش گفت بتمـرگ حرف نــزن
اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن
یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت
حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت
...
چشاش مـی چرخه نمی دونم چشــه
آهان می خواد یواشکی جیم بشــه
دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا
یواش یواش شـد از جماعت جـــدا
...
بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت
یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت
قــراولا چـــند تــا بهش ایست دادن
یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن
...
فوری در آورد واسه شون چک کشید
گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد
دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده
دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده
...
اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه
تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه
قراول حضــرت حــق دمش گــــرم
بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم
...
گـــوشای یــارو رو گرفت تو دستـش
کشون کشون برد و یه جایـی بستش
رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن
تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن
...
حاجیــه داش بـُلند بُـلند غر مـــی زد
داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد
خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی
یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی
...
ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن
بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن
یـــه عالمه نامــه داریـم نخــونده
تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده!!!
...
نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه
کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟
بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه
ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه
...
یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی
بنده هــای مـــــارو سیـاه مـــی کردی
تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی
چقدر ولا الضّــــالّین رو مـی کشیـــدی
...
این همه که روضه و نوحــه خونـدی
یه لقمه نون دست کسی رسـونـــدی؟
خیال می کردی ما حواسمــون نیست؟
نظم نظام هستی کشکـی کشکی ست؟
...
هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن
می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن
خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه
بـــــازم دُرُست نمـی تونست بشینــــه
کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رفت
تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رفت
...
قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه
جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه
از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن
کشون کشون همـه رو پیش آوردن
...
گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار کردن
بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟
مأموره گفت میگم بهت مــن الان
مفسد فی الارض کــه میگن همین هان
...
گفت: اینـــــا بهشت فروشی کـردن
بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن
بنـــــام دین حسابی خــوردن اینها
کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا
...
بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن
زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن
روی زمین خـــدایی پیشــه کــردن
خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن
...
اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن
بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن
همیشـــه در حــال نظاره بــــودن
شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟
...
خیام اومد یه بطری ام تــو دستش
رفت و یه گوشــه یی گرفت نشستش
حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم
گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم
...
خدا بهش گف تـــو دخـالت نکــن
بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن
بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی
این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی
...
نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو
نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو
نـــه مال این نــــه مال اونـو برده
فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده
...
آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم
اینجا خــــودم براش شراب گذاشتـم
یهــــو شنیــــدم ایست خبردار دادن
نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن
...
حضرت اسرافیل از اونــــور اومد
رفت روی چـــار پایــه و چــند تا صـــور زد
دیــــدم دارن تخت روون میــــارن
فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن
...
مونده بودم کــه این کیـــه خدایا؟
تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا؟
فِکر می کنید داخل اون تخت کی بود
الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟
...
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد
همون کــــه این لامپــارو اختـراع کــــرد
همونکه کاراش عالی بود اون دیگه
بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه
...
خــدا بهش گفت دیگـــه پایین نیـا
یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا
وقت و تلف نکن تــوماس زود برو
بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو
...
از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی
مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی
باز حاجــی ساکت نتونس بشینـــه
گفت کـــه : مفهــــوم عدالت اینـــه؟
...
آخه ادیسون کــه مسلمون نبود
ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود
نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر
نــه شمـر می دونست چیـه نــــه خـنجــر
...
یــه رکعت ام نماز شب نخــونـده
با سیم میماش شب رو به صُبح رسونده
حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید
خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد
...
حضرت حق خــودش رو جابجا کرد
یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد
از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ
[ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور
...
با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود
خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود
شمـــا عجب کلّـــه خرایی هستید
بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد
...
شمر اگه بود آدولف هیتلــرم بود
خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود
حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه
و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه
...
میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود
اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود
اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟
در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو
...
اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه
دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه
درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد
نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟
...
تومـاس نه بُمب ساخته نه جنگ کرده
دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده
من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم
اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم
...
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد
تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده
یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده
...
خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت
دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت
طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته
اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه
...
یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه
چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه
اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم
دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم
...
گفت:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست
وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست
اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست
متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست
...
خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه
مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه
خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیست
صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیست
...
شمــــا زمینی هـا همـــش همینیـــد
اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد
همینجوری می خواست بلند شه نم نم
گفت : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم
...
وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم
داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم!!!
.........................................
كار بعدي از خليل جوادي كه از قدرت طنز سياسي- اجتماعي آن بسيار لذت بردم
جاتون خالي يه جايي مهمون بوديم
پـاي بسـاط تلـويـزيـون بـوديـم
برنامه شون سازي و آوازي بـود
اما سازش قايم باشك بازي بود
بچّه ي صابخونه كه فيلمو مي ديد
رو به باباش كرد و با خنده پرسيد
اون دو نفر كه پشت اون گلدونن
شونه شونو هِي چرا مي جنبونن
باباش بهش گف پسرم گير نده
خنده زياديش پيـش مهـمـون بده
اون دو تا اونجا گِل لگد مي كنن
اونـا دارن كـاراي بـد مي كـنـن
آلت موسيقي ميگن حرومه
اگه نـيـگا كـنـي كـارت تـمـومـه
هر كي چشش ساز ببينه لوچ ميشه
مخش يهو سوت ميكشه پوچ مي شه
اونايي كه صاحب تلويزيونن
خير و صلاحِ همه رو مي دونـن
ميگن نوازندگي عـلاّفيـه
آقـاي خوانـنـده خـودش كـافـيـه
اين صداي سازه كه خيلي خوبه
خودش يه تيكه پوست و سيم و چوبه
همين ناقاره كه صداش عاليه
نـيگـاش كنـي يـه طـبـل تـو خالـيـه
اينم بگم اصل قضيه چوب نيست
آلت موسيقي يه خورده خوب نيست
ميگن زن و بچه مياد رد ميشه
اگه نشون بديم يه وخ بـد مي شه
اينارو كه ميگم يك از هزاره
كـلـي پـيـامــداي ديــگـه داره
بچه هه گف بابا يه خورده صب كن
كنـتـرلـو بـگيـر جـلو عـقب كـن
تلويزيون پاك شده پشم و شيشه
ما بچه ها تكليفمون چي مي شه ؟
شبانه روز دارن كانال مي زنن
مي شينن اونجا ضد حال مي زنن
برنامه ها تكرارين هميشه
آخـه بابا اينجوري كـه نـمـيـشـه
بودجه كه تصويب ميشه ميليارديه
فيلما چيه ؟ فـقـط لـورل هـارديه
سازو كه گفتين بده ، وافور چطور ؟
ديدنِ صحنه هاي ناجور چطور ؟
هر كي مي خواد آينه ي عبرت بشه
مياد تو اين فيلما مواد مي كشـه
اينجا يه كم حرفا تو هم _تو هم شد
با يه كشـيـده روي بـچـه كم شد
وقتي كه يارو فارغ از كتك شد
گفت : آخيش چقد دلم خنك شد
اينا همش تقصير روزگاره
بچه و اين حرفا ، چه معني داره
ما آم كه اين حرفارو مي شنفتيم
پيرو فـرمايـش يارو گـفـتـيـم
از تلويزيون نبايد بد بگي
تو دهنت هر چي كه اومد بگي
بودجه ي ميلياردي داره كه داره
فقط لورل هاردي داره كه داره
فيلماي تكراري چه عيبي داره
چشت درآد بشين ببين دوباره
ماها اينيم يهو سگ هار ميشيم
رو بهمون بدن طلبكار مي شيم
دوره ي مشروطه كه يادتونه
بازم اگه شُـل بـگـيـرن همونه
شاخ اتابكو زدن شكوندن
فاتحه ي ممدلي شاهو خوندن
عهدو شكسته كه شكسته باشه
مجلسو توپ بسته كه بسته باشه
بُلنگو دس گرفتن و جار زدن
شيخ به اون گندگي رو دار زدن
تورو خدا نگين اين حرفا زشته
من نـمـي گـم تـو كـتـابا نوشته
یِپرمِ بدبختو زدن كشتنش
بچه ها موندن روي دست زنش
اون از امير كبير، اين از مصدق
به اون عذاب دادن به اين يكي دق
خلاصه اينكه ، اين سياست بده
عـقلـتـو دسـت ايـن جـماعـت نده
ما كه سياست سرمون نمي شه
جون شمـا ايـنـو مـيـگـم هـمـيشه
حالا با اين توضيحايي كه دادم
دل نـگـران احــمــدي نـــژادم
بسّه ديگه زياد بگم بد ميشه
يـهـو صـلاحـيـّتـمـون رد مي شه
---------------------------------------------------------------
و پايان بدون پي نوشت:
نقاش به جاي چشم منقار كشيد
معمار به جاي سقف ديوار كشيد
دود از سر من بلند شد، پرسيدند
آقا، چه كسي بود كه سيگار كشيد؟
همين.

آرشیوها زنده هستند!؟
وبلاگهای مرده رو خیلی دوست دارم، آرشیوهایشان زنده اند، پر از خاطره و سرنوشت هستند... .
امروز می خوام چند تا پستی که خیلی تو وبلاگها دوست دارم رو این جا بزارم تا هم نویسنده هاش دوباره بخونن هم کسایی که نخوندن:
----------------------------------------------------------------
345
خوش به حالتون که روشن فکر نیستین ... من که هر وقت شبا بیرون میرم کلی پشه دور سرم جمع میشن ...
نويسنده: Minimalist
سایت: مي ني ماليده
تاريخ: يكشنبه يازدهم فروردين 1387 ساعت 11:56
آذر زنده است!
امروز سوم آذر بود
چند روز بعد هفتم آذر است
اما آذر هيچ وقت چهلم ندارد...!
نويسنده: ايمان( كوروش ) ضيابري
سایت: ايمان امروز
تاريخ: پنج شنبه سوم آذر 1384 ساعت 9 صبح
نوشتن موهبت شیرینی است و من به پاس شکرانه اش بار دیگر خواهم نوشت:
مي نويسم براي تو در بي پرده ترين گفتارهاي نانوشته ام. و تو چون هر باره و هر باره، خواهي شنيد گفتني های ناگفته ام را... ديرگاهيست چنان در خود تنيده ام گويي مرا از پيشگاه مهرت رانده اي و من اين روزها چله نشين تمامي داشته ها و نداشته هايم، پاي پوش تپش های خواندنت گشته ام... .
دل از هوس های خواسته و ناخواسته بریده ام و چنان رها گشته ام گویی به هیچ زمانه می گذرد و زمینیان تو را از یاد برده اند که نه یاد رفتن می کنند و نه پاس ماندن... .
خداوندا! این روزها با هر دل آویزی رعد و باران دل برهنه به دنبالت دویده ام و چنان تهی دست بازگشته ام انگار هرگز نبوده ام... كه مرا هراس تلخي است از اين رها شدن!
نويسنده: نينا توسلي
سایت: اين جا نينا مي نويسد... ديگر هيچ
تاريخ: جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 16:07
------------------------------------------------------------
بدعكس ترين پست...!!
رويه نوک انگشتان پايت بلند شده ايي...قدت به من نميرسد...ميخواهي صورتم راکامل ببيني...ميگويي تو صورتت کاملش زيباتراست...من ميخندم...رويه زانوهايم مينشينم...ميگويم توهم وقتي به بالانگاهت ميکنم زيباتري...
ميروي عقب تر...
دورميشوري...
ومن هنوز منتظرم که آخرين سويه چشمانم در انحناي عشقت به رقص درآيد....
نويسنده: ليلا وزيني
سایت: راهه هاي باريك عمر
تاريخ: بيست و پنجم فروزدين 1387 ساعت20:21
-------------------------------------------------------------------
هديه خداوند
چه مغرورانه اشك ريختيم... چه مغرورانه سكوت كرديم... چه مغرورانه التماس كرديم... چه مغرورانه از هم گريختيم...
غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند. هديه شيطان را به هم تقديم كرديم و هديه خداوند را پنهان كرديم...
نويسنده: ناصر
سایت: زندگي؛ عشق، صلح و ديگر هيچ
تاريخ: ندارد!
پی نوشت۱: من دیوانه نیستم.... این رو یه بار جبران خلیل جبران گفت و حالا من...!
پی نوشت۲: زندگی در جریان است... پای من در لب رود است.... گذر خواهد کرد!
پی نوشت۳: هر وقت پستی می نویسم بیش تر به فکر پی نوشتهاشم.... دوستشون دارم!
پی نوشت۴: ۱۹۴۸ میتونه ۱۹۸۴ باشه اگر نویسنده بخواهد...
پی نوشت۵: یادمان باشد تا اگر همه از یاد بردند ما یادآور باشیم....
پی نوشت۶: گیر ندین....
پی نوشت۷: دقیقا از ساعت ۶ که از کتابخونه اومدم تا الان پشت کامپیوترم، چشم داره میترکه!
پی نوشت۸: هنوز بیدارم.... خدایا شکرت....
پی نوشت۹: همه چیز یهو میاد... دقیقا به موقع... نه قبل...نه بعد....
پی نوشت۱۰: ما داریم میایم.... در حرکتیم... شاید کند.... اما روزی سرازیر خواهیم شد....
پی نوشت۱۱: مینی مال.... هنوز دقیقا تعریفی براش ندارم....!؟
پی نوشت۱۲: گذرت ناپیداست..... گذر خواهد کرد!
پی نوشت۱۳: می توانست بادبادک باز باشد.... امیر.... حسن.... علی.... هزاره ها.... می توانست بادبادک باز باشد.... تنها این مهم است....
پی نوشت۱۴:خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۵: همین.

یاد باد آن روزگاران یاد باد....
عطا تو خیلی مهربون بودی، من همیشه صورتت رو به خاطر دارم تو همیشه موهات رو کپ می زدی ، یادته؟؟ عطا می بینی تو رو خدا همین الانم تو چشام اشک جمع شده آخه منم آدم بودم که تو باهام دوست شدی؟؟
انگار همین دیروز بود که تازه اومدیم رشت ، من سوم راهنمایی بودم و رفتم میز جلو کنار یه پسر چاق عینکی نشستم، مادرم اومد جلو و به اون گفت پسر من غریبه این جا رو بلد نیست.... که یهو گفت خب منم غریبم، مهرشاد حالا اون قدر بزرگ شده که همه ی بچه ها ازش حساب ببرن، فکر کنم چند دقیقه نشده بود که دیدیم یکی با یه کیف آبی بزرگ اومد سر کلاس و آقای کاظمی(ناظم) گفت بیا کنار اینها بشین، یادم نمیره اون پسر لاغر اولین سوالی که از من پرسید گفت معدلت چنده و من همون جا فهمیدم باید از اون زرنگها باشه، آره محمدرضا هنوزم درس خونه و من همیشه از اون عقب تر و هنوز هم جزو همیشه دوستهاییه که ماندگاریش در دل است نه در ذهن... .
ما با هم خیلی صمیمی بودیم و چند میز عقب تر سمت راست یه پسر عینکی که شبیه هری پاتر بودش نشسته بود، زمانی که خواستیم روزنامه برنیم ناخداگاه باهاش همکار شدم و فهمیدم واقعا از نظر ذهنی از همسال های خودش قوی تره، اون قدر با هم صمیمی نبویدم تا سال اول دبیرستان که کوروش(ایمان) یکی از دوستانی شد که خیلی از تصمیم های زندگیم را به او مدیونم...
سه نیمکت عقب تر در سال سوم راهنمایی هنرپیشه ی کمدین تئاترهای مدرسه، مبصر رقاص سال اول دبیرستان، شاعر سال دوم، آهنگساز سال سوم، و همکار گیتاریست پیش دانشگاهی، شایان می نشست، شایانی که مبصریش هم تماما دموکراسی بود و ما رو میز میزدیم و او می رقصید، من به یاد ندارم شایان اسم کسی رو به معلمی داده باشه!!
سال اول دبیرستان سالی بود که همیشه به عنوان یکی از بهترین سالهای تمام عمرم از اون یاد می کنم، هیچ وقت یادم نمیره سر کلاس آقای ابوالفضل زاده اخراج شدم و چند ثانیه ی بعد کوروش به خاطر من از کلاس اومد بیرون و اون جا فهمیدم که دوستی یعنی چی؟؟
یادمه کوروش اون قدر گچ دیوار کلاس رو کنده بود که آخرها می رفت رو صندلی تا دم سقف رو هم بکنه و یا وقتی داشت با تسبیح سر کلاس دینی ادای صلوات دادن رو در می آورد و معلم تسبیحش رو پاره کرد و یا امین مهاجری دوستی که زیاد با هم در یک کلاس نبودیم اما صدای اون بود که وقتی " مرغ سحر" رو در دفتر مدرسه خوند بهش توپ فوتبال رو دادن و همون صدا سال ۱۳۸۶ در جشن مولانا درخشید... .
سال دوم دبیرستان سالی بود که کوروش و مهرشاد به ریاضی رفتند و من و محمدرضا تجربی، سالی که دوست صمیمی دیگری هم پیدا شد، دوستی به مانند محمدرضا رهبر که گروه دوستی ما رو کامل کرد.
تموم شد خیلی سریع تموم شد، یک صف دیگه، آخرین صف، آخرین سخنرانی آقای شهرستانی، آخرین تهدید آقای جنگجو برای آوردن شهریه و آخرین تقلب ها با شیمی به پایان رسید، فکر کنم آخرین نفر محمد شکریه بود که بهش رسوندم، همه رو به خاطر می سپارم، چه کسانی که دیگر نمی بینمشان و چه دوستانی به مانند: عطا، کوروش، محمدرضا، محمدرضا، مهرشاد، شایان.
پی نوشت۱: عطا نمی دونم دیگه چی بگم... شاید یک فاتحه....
پی نوشت۲: کوروش ما هنوز هم با ایرانیم دیگه.... نه؟.... ما هنوز هم یک هیئت دولت خوبیم دیگه.... نه؟..... من هنوز هم وزیرم دیگه.... تو هنوز هم رئیس جمهور.... تو هنوز هم دبیر سازمان ملل.... ما هنوز هم با رویاهای دوستیمان!!
پی نوشت۳: محمدرضا نه هنوز نوبت تو نیست محمدرضا.... اون یکی محمدرضا، محمدرضا(کدیور) تو حتما پزشک میشی من میدونم....
پی نوشت۴: حالا نوبت تو شد استاد، محمدرضا(رهبر) تو همیشه عکاسی و ما مگاپیکسلت، تو بهترین طراحی و بهترین حامی شهرام ناظری، من هنوز "مولویه" را گوش میدم.... مطمئن باش.
پی نوشت۵: شایان تو همراه همیشگی شب شعرها از آقای پنجه ای گرفته تا فارسی، همراه همیشگی کتابخونه، همراه همیشگی گیتار زدنها، ضبط کردنها، ترانه سرایی ها، تو همراه همیشگی محسن چاوشی شنیدنهایی.... .
پی نوشت۶: مهرشاد تو خیلی ساده هستی، کسی که با اون هیکلش که همه رو می ترسونه یکی از مهربون ترین قلبها رو داره، تو رو به خاطر همه ی وبیره هایی که زنگ تفریح ها رو من اجرا می کردی و می گفتی باجنبه ام ، دوست می دارم....
پی نوشت۷: ما هنوز هم یک تیم خوب فوتبالیم حتی اگه همه به ترکیبمون بخندن و اولین تیم حذف شده تو کاپ باشیم چون ما تونستیم آقای بخشی رو از خواب بیدار کنیم، یادتونه که؟؟
پی نوشت۸: چشمام باز باز شده، انگار هیچ خستگیی ندارم... .
پی نوشت۹: ما ایران را خواهیم ساخت.... .
پی نوشت۱۰:خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۱: همین.

اروند و خرمشهر یعنی ایران زنده است...

۳ خرداد یعنی روز تولد ایران، روزی که فرزندان رستم فرخزاد نشان دادند اعراب آرزوی قادسیه را با خود به گور خواهند برد و عقده های قرارداد الجزایر در قلب صدام ثبت می شود.
اروند رود و خرمشهر یعنی ایران زنده است و هنوز فرزندانش فرش بریده شده ی بهارستان را به خاطر می آورند و وحشی گری ها اعراب را سرکوب می کنند. سوم خرداد روزی است که ایران سورناهای جوان زیادی را روانه ی صفحات تاریخ کرد و قهرمان چالدران برای وسعت روح فرزندانش به سجده درآمد.
ایران در خرمشهر تنها دشمنی به نام عراق نداشت، از عربستان سعودی گرفته تا فلسطین، لبنان، کویت و به طور غیر مستقیم شوروی، ایالات متحده، آلمان، انگلیس و تمامی قدرت های بزرگ دنیا در مقابل آریامردان ایران ایستادند اما آتشی که به کارون کشیده شد خطی بود برای سوزاندن هر بیگانه ای که به خاک مقدسمان نفوذ کند.
همان اعرابی که در هنگام اشغال خرمشهر و اروندرود با سرودهای "شط العرب مبارک" جشن پیروزی می گرفتند امروز به بدترین وجه ممکن به خاک و خون کشیده می شوند، مرگ و بی خانمانی گوارایتان باد تا بدانید جوانهای ایران، جاودان شهدای تاریخ اند.... .
پی نوشت۱: ایران برای ایرانیست... .
پی نوشت۲: من هیچ گاه یاری کنندگان عراق را به عنوان دوست و ستم دیده نخواهم دید... .
پی نوشت۳: جهان آرا یعنی ۴۰ روز مقاومت و نجات ایران...
پی نوشت۴: این بار برنده ی قادسیه ما بودیم....
پی نوشت۵: پاینده ایران...جاوید فرزندانش...
پی نوشت۶: فراموش نکنیم....
پی نوشت۷: خرمشهر می توانست پایان دهنده باشد.... اما نشد و ۶ سال دیگر ادامه یافت!؟
پی نوشت۸: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۹: همین.

اسم ندارد...

تنفر از تمام این خیابان/// از این انسان نمایی های حیوان
از این حرمت شکستنهای هر دم/// از این دنیاپرستی های بی غم
از آن وقتی که دخترها شکستند/// پسرها را به جرم عشق بستند
همان روزی که مادر خود فروشد/// برای بچه ها دیگی بجوشد
از آن لحظه پدر نانی نیاورد/// به چشمانش دگر جانی نیاورد
از آن وقتی که زندانها گشودند/// چه دانشجو، چه عاشقها ربودند
از آن لحظه که هم میهن نداریم/// برای تخلیه شیون نداریم
از آن روزی که آزادی نباشد/// برای مردم آبادی نباشد
خدا در این حوالی جا نداری/// تو هم کاری به کار ما نداری
تو هم خسته، تو هم تنها نشستی/// چه آسان در دلم بی جا نشستی
خدایا ما برایت در دعاییم/// نمی دانم کجایی و کجاییم
ولی هر جا که رفتی عاشقی کن/// تو هم یادی ز حال رازقی کن
پی نوشت۱: با سانسور...
پی نوشت۲: ۳۱/۰۲/۱۳۸۷ ..... ۱۱:۰۴ شب
پی نوشت۳: من رو یادت میاد!؟
پی نوشت۴: شر شدم....م.ص
پی نوشت۵: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۶: دیروز بارون اومد...
پی نوشت۷: همین.


