مترسک...
هی با کلاغ های شهر پرواز کردی
دل را سپردی، با سیاهی ساز کردی
جدی نبودی با مترسک های تنها
باشانه های خسته از تکرار فردا
یک آسمان بود و کلاغی و نگاهی
یک مزرعه با یک مترسک، غرق آهی
یک بی خیالی و پری لای لباسش
یک یادگاری و همین، تکرار داسش
این بار هم بازیچه ام کردی، نشستی
من را میان این عروسکها، شکستی
اما مترسک با صدایت جا به جا شد
سلولهای مغزش از دستش رها شد
شاید کلاغی را بلد بودن محال است
اما بدان عشق مترسک ها حلال است
پی نوشت۱: هرچی تو ذهنتون اومد بنویسین...
پی نوشت۲: شاعرش رو هم اگه می شناسین، بگید کیه...
پی نوشت۳: آ حرف اول آب، آ اولین صدادار/// هم در میان شیطان، هم آخر خدا بود
پی نوشت۴: زندگی باید کرد...
پی نوشت۵: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۶: همین.
خسرو جان! هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت...
«سلام خسرو جان
بيخبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!
دو هفته پيش هم كه آخرين جايزهات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزهات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.
فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمهاي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف ميزدي!
يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.
آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نميدونستيم داري ميري. نميدونم خودت ميدونستي يا نه. ميگن آدماي خوب قبل از رفتن، حالشون خيلي خوب ميشه؛ چون دارن ميرن يه جاي خوب. ما از كجا بايد ميفهميديم كه اين حال خوب نشانهي چيه؟ هميشه بعد از اينكه اتفاق ميافته، ميفهميم. ولي فكر كنم خودت ميدونستي؛ چون هيچي نگفتي و اونجوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي ميكردي و ما نميفهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيليها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نميتونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف ميزدي، همهي خداحافظيات ميشد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر ميكنم، ميفهمم اينجوري بيشتر حرف زدي.
من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سالها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنههاي تئاتر ميدرخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.
بعدها هم كه تو روي پرده سينماها ميدرخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.
يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو ميگرفتي. كلي حال ميدادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.
ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوههاست. هر قلهاي رو كه فتح ميكنن، ميبينن پشتش يه قلهي بلندتر هست. من هرچي ميدوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اونور. نميدونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اونور برسم، تازه نميدونم در چه وضعيتي ميام اونور.
پس از اونور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اونوريها براي اينوريها زودتر مستجاب ميشه. اينجوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حالهاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقهي راهته.
من كه شاهدم، خودتم اگه حالشو داشته باشي، يه نگاهي به اينور بندازي ميبيني.
دست پر رفتي ديگه. ميبيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.
البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.
ميدونم اونجا كلي از بر و بچههاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.
ما كه اون دنيا به بازيگريمون ادامه ميديم. اونجا هم حتما نمايش هست. اونوريهام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اونجا بيكار نميمونيم. وقتي مردم رو سرگرم ميكنيم و حالشون خوب ميشه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون ميگن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو ميديدند و بياختيار لبخند ميزدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم ميفهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه ميكنن و جاتو خالي ميكنن، خدابيامورزيه ديگه.
ميبيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه رو بهت داده. پس اونطرف هم حتما تحويلت ميگيره و ميبردت روي صحنهها و پردههاي اونجا، كه بازم مردم اونور ببيننت و حالشون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.
به اميد ديدار»
رضا كيانيان
پی نوشت۱: نامه ی رضا کیانیان بود به مرحوم، خسرو شکیبایی...
پی نوشت۲: خب این هم از عادات مرده پرستی ماست که تا یکی میمره عزیز میشه...، خسرو شکیبایی تا وقتی زنده بود باید یادش می کردیم...
پی نوشت۳: تنها هنرمند می تواند ماندگار شود... .
پی نوشت۴: خیلی وقته که کاری به کار سیاست و دنیای سیاهش ندارم، برای همین خیلی ذهنم آروم تر شده و این رو در درجه ی اول مدیون "محمد نقوی" و بعد دوستانی مثل: کوروش و ....، هستم... .
پی نوشت۵: حامد عباسیان:
یک پاکت سیب می خرم دو تا کم/// یعنی من و تو از غم این دنیا کم
هی! میوه فروش کاش آدم نشوی،/// شرت ز سر آدم و حواها کم
پی نوشت۶: کنکور آخر رو هم دادیم... خلاص....
پی نوشت۷: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۸: همین.
به نام پدر...
به نام دستهایی که پینه بستند، کسی که آب داد...، نان داد...،به نام کسی که جان داد، او که سال لباسهای کهنه اش تمامی ندارد و خستگیش نیز، به نام تک تک لقمه هایی که حلالیت طلبیدند و آن روزی که خندید، بغض کرد و دوباره خندید و دوباره خندید و دوباره خندید... .
به نام نوک آتش سیگار، فندک، سرفه های تکی، بافاصله، با فاصله ای به اندازه ی سالها، با محبتی به نزدیکی رفاقت. به نام اولین و دومین حروف الفبا، سادگی کلمات، عمق وجود، عشق، احترام، یک اخم، صورتی شکسته، به نام تجلی یک خاطره، خنده ای محو، تقلید، صدایش، کارهایش، زخمهایش، به نام زخم هایی کهنه، مرهم هایی تازه، چینهایی به عمق ابدیت و سری که خم نیست، بالاست، بالاتر از اوج زندگی... .
به نام قدم زدن در امتداد کمری شکسته، کودکانه ها، به نام آدم، معنای انسانیت، زلالیت آب، گرمی نان، یک صندلی به روانی سرنوشت... .
به نام کسی که "هست" حتی اگر نباشد، به نام نامی زندگی، صدای پای آب...،
به نام پدر...
پی نوشت۱: روز تمام کسانی که هستند، یادشان هست، روز تمام کسانی که مردیت را می دانند، جاودانه باد...!
پی نوشت۲: ساده باشیم، چه در باجه ی یک بانک، چه در زیر درخت... .
پی نوشت۳: زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. آری، تاشقایق هست، زندگی باید کرد... .
پی نوشت۴: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۵: همین.
من فردا نیستم...
می خوام اون موقع بگم که حالا هستم، اما فردا...، آره فردا نیستم...، پس یک روز برای...، پس این لحظه ها هدیه ی تو... .
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
فقط همین.
***********
یک بازی به دعوت لیلا وزینی...
نفس های بی هدف...

دارم الان به یکی از بهترین صداهای مورد علاقه ام گوش میدم، بالاخره آلبوم "محسن یگانه" از فیلترهای تنگ ارشاد و ...، رد شد و امروز با طراحی زیبای روی جلدش در ویترین همه ی سی دی فروشها به چشم میخوره. نمی دونم دیگه الان اگه واقعا ادعا داریم که آدمهای فرهنگیی هستیم، باید بریم و پولی که شاید قیمت دو بسته آدامس هست رو برای کمک به موسیقی دانهای جوان کشورمون خرج کنیم، یادمون باشه فقط ۱۰۰۰ تومان!!!
اول به خود محسن یگانه تبریک میگم چون وقتی از نزدیک دیدمش فهمیدم که بسیار آدم خاکی و ساده ای هست، بعد هم قصد دارم که آلبومش رو معرفی کنم:
آلبوم "نفسهای بی هدف" دارای ۱۱ آهنگ است که تمامی آهنگسازی ها و ترانه سرایی ها مربوط به "محسن یگانه" بوده و تنظیمهای اون توسط "شهاب اکبری" صورت گرفته است:
- گیتار اسپانیش: فیروز ویسانلو
- کلارینت: بابک یوسفی
- گیتار الکتریک: شاهرخ پورمیامی
- لوت: بهنام حکیم
- کارمون: ابراهیم زاهد
- ضبط: استودیو آفاق
Programing- سازهاي الكتريكي – پيانو: شهاب اكبري و محسن يگانه
Sound edit- حميد آداب- شاهرخ شريفي
برای دل من، واسه جسم خستم
منی که غرور و تو چشمات شکستم
واسه من که برعکس کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راحت بشینه
هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی، جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم، همش فکر اینم
که دستاتو بازم، تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم که بازم
با چشمای کورم به راحت بشینم
سر از کار چشمات....
"گناهی ندارم"
محسن یگانه
پی نوشت۳: رایت نکنید.....۱۰۰۰ تومن.... پول سی دی خام از این بیشتره..... خجالت داره اگه کسی رایت کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پی نوشت۴: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۵: همین.
این جا، جاپای خداست!
پیرمرد همسایه ی ما با کمر شکسته تاریخ حفظ می کند تا شاید عصایش بفهمد اهل کجاست و زمین چه کسی را می تراشد. کوچه ای ها همه بغض اند و همه خنده، اشک اینجا اشک است، اشکی به بهای از دست رفتن تعدادی صدف و صدف خانه ی پنهان تمام مرواریدها...!!
باغچه ها قد لژهای کف کفش دخترکی گِل دارند، که دو ـ سه بذری گُل هدیه آورده، دوستی اینجا لبریز فهمیدن یکدیگر است، لبریز جدالهای جنجالی عشق... .
کوچه ی ما لبریز خداست، اینجا خدا در میان اشیا حضور دارد،
شاید کوچه ی ما، جاپای خداست...!
پی نوشت۱: این گونه بودن سخت است، این گونه شدن سخت تر...
پی نوشت۲: صدا کن مرا، صدای تو خوب است...
پی نوشت۳: یکبار دیگر عشق، یکبار دیگر تو/// شور مجدد تو، شوق مکرر تو
پی نوشت۴: من هستم...
پی نوشت۵: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۶: همین.
من همین ورا هستم....
میگم: چرا ما!؟
اما تو دیگه رفتی، که دلها رو بشماری!!
****
میام تو حیات و زیر درخت، هیچی معلموم نیست، فقط صداشون میاد....،یه دونه از شاخه ها رو پایین کشیدم، که.....، و صدای بالهایی که بهم می خورد.... .
نمی دونم، شاید تو هم با یک شاخه رفتی، ولی من منتظر شمارش دل خودم می مونم!؟
پی نوشت۱:
هی ورق میزنم، ذهن پاره ای را/// که پیدا می کنم، خاطره ای را
از اول تا ابد می خوانمش تا/// که آرامش دهد، بیچاره ای را
پی نوشت۲: چشمی به تخت و پخت ندارم. مرا بس است/// یک صندلی برای نشستن کنار تو
پی نوشت۳: من خیلی چیزها می خوام....، احساس من زنده است...
پی نوشت۴:
...عجب بلایی بچه!
از کجا میایی بچه؟
نمی بینی خوابه جوجه م
حالش خرابه جوجه م
از بس که خورده غوره
تب داره مثل کوره؟
تو این بارون شر شر
هوا سیا، زمین تر
تو ابر پاره پاره
زهره چیکار داره؟
زهره خانم خوابیده
هیچکی اونو ندیده...
پی نوشت۵: من ترا دوست دارم، و شب از ظلمت خود وحشت می کند.
پی نوشت۶: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۷: همین.
هر چی شما بگید...
وقتي كه گلايه ها فرياد شوند
آواز كبوترانمان ياد شوند
از بغض شكسته در گلوها آن روز
با زمزمه ها حسرت يك داد شوند
بر بال پرنده ها نوشتم شايد
با خوش خبري نشانه از باد شوند
در بي قلمي، غزل نوشتن كار است
باشد اثري به روي غمباد شوند
از نسل خودم گذشته ام، فردا شد
روزي كه درون خاك، نوزاد شوند
وقتي كه قفس دليل پرواز شود
در بند نشسته ها، آزاد شوند
پی نوشت۱: ۱۹۸۴ رو تا حالا نخونده بودم....، ولی جورج اورول با این کتاب و مزرعه حیوانات انصافا عالی کار کرده...
پی نوشت۲: خدا خودت کمک کن...
پی نوشت۳: یه دوستی راست میگفت: " عشق درگیری تنها شدن است"
پی نوشت۴: خبر آمد، خبری در راه است /// سرخوش آن دل که از آن آگاه است
پی نوشت۵: فکر کنم تا حالا هیچ کس با " فروغ" فال نگرفته باشه، اما من گرفتم!
مرمان در گوش هم آهسته می گویند:
" آه...، او با این غرور و شوکت ونیرو
در جهان یکتاست
بی گمان شهزاده ای والاست!"
پی نوشت۶: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۷: همین.
برای تویی که طغیان کردی....
کاش بر خلاف جریان آب شنا کنی، با آب همراه شدن آسان ترین کار است، آب نبض زندگی را در دست می گیرد هر طور که دلش خواست حرکتت می دهد، گاهی بالا، گاهی پایین، چپ، راست، ولی اختیار و قدرت تو را خواهد گرفت.
تا به حال تا این حد در عمومی، خصوصی نشده بودم، ولی می گویم زندگی طغیانی بی پایان است. زندگی بدون طغیان روحی ندارد و تنها زنده ماندن است... . می خواستم بگم بری و سهراب بخونی اما ترجیح دادم بنویسم، نمی دونم شاید صدای پای آب همه چیز رو بهتر بگه:
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خاک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مرده است
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد
زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود
یک بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود
کاکل پوپک
خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید
و بلوغ خورشید
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادرک ریاضی حیات
پله هایی که به بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست
شهر پیدا بود
رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مردگاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
کلمه پیدا بود
آب پیدا بود عکس اشیا در آب
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
سمت مرطوب حیات
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود
سفر دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خک
ریزش تاک جوان ازدیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت کلام
جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی بایک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ نازی ها با ساقه ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله کاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
حمله لشکر پروانه به برنامه دفع آفات
حمله دسته سنجاقک به صف کارگر لوله کشی
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله واژه به فک شاعر
فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهربه دست سه چهار اسب سوار چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک یک توپ
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست دولت
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در کوچه یونان می رفت
جغد در باغ معلق می خواند
باد در گردنه خیبر بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود
مردمان را دیدم
شهر ها را دیدم
دشت ها را کوهها را دیدم
آب را دیدم خک رادیدم
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم
جانور را در نور ‚ جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمنک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
چک چک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق
مترکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شونم
و صدای پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها
تپش قلب شب آدینه
جریان گل میخک در فکر
شیهه پک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق
و صدای باران را روی پلک تر عشق
روی موسیقی غمنک بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
آشنا هستم با سرنوشت تر آب عادت سبز درخت
روح من در جهت تازه اشیا جاری است
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
روح من بیکاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
روح من گاهی مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
بوته خشخاشی شست و شو داده مرا در سیلان بودن
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی
تا بخواهی خورشید تا بخواهی پیوند تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه
من به یک اینه یک بستگی پک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف می کند
من صدای پر بلدرچین را می شناسم
رنگ های شکم هوبره را اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید
سار کی می اید کبک کی می خواند باز کی می میرد
ماه در خواب بیابان چیست
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر
زندگی شستن یک بشقاب است
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور اینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست
هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زیمن مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادرک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی اید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم کجاییم
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی چه شبی داشته اند
پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی اید
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد
لب دریا برویم
تور در آب بیندازیم
وبگیریم طراوت را از آب
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است
و فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوترنیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می اید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت پر کسیژن مرگ است
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
پی نوشت۱: فکر کنم همه چیز رو گفت.... .
پی نوشت۲:
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
پی نوشت۳: خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۴: همین.
از واژه تا معجزه....
مجزه ای که پشت واژه ها پنهان می کنم تا اگر رویاست، پایان نیابد
و اگر حقیقت است رویاگونه بماند... .
این روزها تنها خیالات است،
که به زندگیم معنا داده و کسالت روزمرگی ها را از من می گیرد،
و شاید، واژه واژه تا به دریا شدن،
عطر تو را می آورد... .
پی نوشت۱:
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست....
پی نوشت۲:
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
پی نوشت۳: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۴: همین.
وقتی خدا عاشق شد...
متهم گناه شدن براي حوا دشوار بود؛ اما گنجاندن زندگي در باور عشق را ممكن مي ساخت ...، حوا انتخاب مي كند، شروع عشق، پايان بهشت و يا زندگي در حسرت يك طغيان!. سخت است از اوج نعمت به شروع معنا دست يابي و اين جاست كه خدا نيز روحش را هديه ي مخلوق مي كند... .
حوا لياقت آدم را براي داشتن روحي آسماني نشان داد، مي توانست عروسكي تا ابد خجسته در بهشتي ساختگي بماند، اما قصد كرد كه بهشت سازي كند، مخلوقي خالق نما شود و شايد لياقت رسالت را به آدمش عطا كند... .
اين بار بهشت رنگي دگر داشت، آن دوزخ در كالبدش مبدل به تك شعله اي شده بود كه هنگامه اي براي عاشقي پروردگارش باشد ... .
حوا به سيب نيازي ندارد، سرشار از بهشت است و بهشت از آن اوست...
پی نوشت۱:
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله ی مذهب بالا.
تا ته کوچه ی شک،
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
پی نوشت۲:
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد، با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت، از یاد من و تو برود.
پی نوشت۳:
همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم.
پی نوشت۴: خاطره ای در درونم است... .
پی نوشت۵: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۶: همین.
زندگی در جریان است....
تو امروز، لذت رود شدن را نیز گرفتی تا سدی بر جاری تقدیر شوی و من چقدر دور و گمنام در خود گم گشته ام و برای یافتنم تا فراسوی وجود قصد سفر دارم .... . یافتن به قصد روزهایی است که با تحجرت از من دریغ داشتی و رفتن برای شکستن تو در درونم.
و شاید روزی دیگر.....
پی نوشت۱:
ما چون دو دریچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت ، اما ... آه
بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
کنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
" نفرین به سفر ، که هر چه کرد او کرد "
مهدی اخوان ثالث
پی نوشت۲: زمان می گذرد و زمانه نیز هم....
پی نوشت۳: من اناری را میکنم دانه، به دل می گویم، خوب بود، این مردم دانه های دلشان پیدا بود... .
پی نوشت۴: هیچ نگویم، که به تنها شدن عادت کردم... .
پی نوشت۵: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۶: همین.
از همه چیز از همه جا....
همیشه مادرم...
روزت جاودانه باد.... .
پی نوشت۱: عبدالکریم سروش در مصاحبه با شهروند امروز به مناسبت درگذشت شریعتی چه کار کرد، واقعا عالی بود... .
پی نوشت۲: فردا ریاضی ها کنکور دارند، امیوارم موفق باشید...
پی نوشت۳: پس فردا ما کنکور داریم، امیدوارم همه اون طوری بشن که خدا صلاح میدونه....
پی نوشت۴: روز مادر بر همه ی مادرهای خوب مبارک باشه و همین طور هم روز زن بر تمامی زن های ایرانی....
پی نوشت۵:
آن یکی خر داشت و پالانش نبود/// یافت پالان، گرگ خر را در ربود
کوزه بودش، آب می نامد به دست/// آب را چون یافت، خود کوزه شکست
پی نوشت۶: به یاد نادر ابراهیمی، یک عاشقانه ی آرام:
عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان....
از شباهت به تکرار میرسیم، از تکرار به عادت، از عادت به بیهودگی، از بیهودگی به خستگی و نفرت...
دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل عشق نیست، آواز عاشقانه خواندن، دلیل عاشق بودن است...
مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود...
پی نوشت۷: خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش/// بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۸: همین.


