زنی که دل کند!

زنی که دلش را به من نمی سپرد
عکس مرا هم آتش کشید و نبرد
به جاده زد خودش را و طلاق داد
دست یخ مرا که به دستش نخورد
مرا ادامه نداد و فرصت نکرد
نجات دهد دلی که با خودش نبرد
شبیه آونگ دار تکرار می شود
زنی که شبهای مرا نمی شمرد
زنی که بغض مرا هم ندید و رفت
ندید که یک مرد در کنارش جان سپرد
پی نوشت۱: من نمی دونم چرا همه دارن فوتبال می بینن...، ولی من دارم وبلاگ به روز میکنم و آهنگ گوش میدم... . نمی دونم فوتبال جذابه یا اونا دارن برای جلب مشتری این قدر داد میزنن!!
پی نوشت۲: حسن قریبی:
تو جنگجوی تازه نفس، من حریف خوب
من زورگوی قصه ام و تو ضعیف خوب
من مرد، افتضاح خداوند در زمین
تو شاه کار خلقت و جنس لطیف خوب
پی نوشت۳: مهدی فرجی:
حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم
آخ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم
پی نوشت۴: خیلی جالبه هاااااااااااااااا.... به مناسبت هفته ی کتاب، کتابخونه رو بسته بودند!!!
پی نوشت۵: حامد عباسیان:
عاشقی؟... این تست هوشی کار دستم میدهد
حرفهایت پشت گوشی کار دستم می دهد
باز هم تا نیم ساعت بعد هر دعوایمان
دکه های گل فروشی کار دستم می دهد
پی نوشت۶: اینجا بارون نیست ولی هوا سرده... یعنی میتونه بارون بیاد...، ولی نمی دونم چرا بارون نمیاد!
پی نوشت۷: گاهی باید حقیقت را پذیرفت..، فقط گاهی!
پی نوشت۸: یکی بیاد تا با هم به رتبه ی من تو نظرسنجی بلاگفا بخندیم...، عمرا فکر نمی کردم این قدر ضایع باشم!
پی نوشت۹: زهرا حسینی:
غروبها من دیوانه میزند به سرم
برای تو خورشید از خدا بخرم
پی نوشت۱۰: عکس از هیوا مسیبی... پینه های گلدار!
پی نوشت۱۱:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۲: همین.
چرخ، مسئله این است: زدن یا شدن!

زندگی من مرده است و
با جسدش می رقصم،
چرخ می زنم...
هی چرخ،
دوباره چرخ...
و چرخ میشوم زیر تیغ
زخم زبان های تو...
دوباره چرخ میزنم
تا تصویر تو باشد و
همه تار شوند...
آن قدر که سرگیجه بگیرم و
آروزیم شود:
اینها، "توهم"
که نه
"تهوعی"
بیش نباشد!!
زندگی من مرده است،
هنوز باورم نمیشود
که مرده ها هم شادند،
می رقصند،
چرخ میزنند،
و حتی
چرخ میکنند...!
پی نوشت۱: مهدی فرجی:
آهای روسریت بوی گل- بهار چه قدر...
و چشمهای تو در ساعت قرار چه قدر-
شبیه پنجره های به سمت باغ شد و
شکوفه داد به من، من که بی قرار چه قدر-
به چشم آبی تو تن سپردم و حالا
مرا به آب زدی، آه بی گدار چه قدر؟
پی نوشت۲: ژوزه ساراماگو:
" کشتن زمانی لازم است که وقتی آنچه هنوز زنده است، مرده باشد."
پی نوشت۳: حافظ:
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد
پی نوشت۴: مراد قلی پور:
از پنجره هی عجیب بیخش شده بود
هر روز خدا، پیله و سیخش شده بود
با اخم نوشت روی شیشه...، گم شو
بیچاره و ساده باز میخش شده بود
پی نوشت۵: به نظرم آهنگ تازه ی شادمهر، "تقدیر" یک قدم عالی در موسیقی رخوت بار لس آنجلس برداشت:
باید تو رو پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی، تقدیر بی تقصیر نیست
پی نوشت۶: مهدی رضاییان:
هی سینه خیز می بریم، هی کلاغ پر
این رسم عشق نیست، عزیزم! یواش تر
پی نوشت۷: حسن صادقی پناه:
... و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبی ست
برای با تو نشستن بهانه ی خوبی ست
پی نوشت۸: حرفی نیست...، یعنی شاید حرفی باشد ولی فرصتی نیست..، ما در اتاق هایمان هم محدودیت داریم!!!!
پی نوشت۹: عکس از امیر خسروشاهی...
پی نوشت۱۰:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۱: همین.
رویای تبت...

یک روز از سر بیکاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که فقر بهتر است یا عطر؟ قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند فقر. از بین علم و ثروت هم همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند. عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود. فقط یکی از بچه ها نوشته بود عطر حس هایی را در آدم بیدار میکند که فقر آن را خاموش کرده است.
فریبا وفی( رویای تبت صفحه ی ۵۱-۵۲)
-------------------------------------------------------------------------
سکوت، سردی شب، یک چهار راه عریض
چراغ زرد، توهم، زنی ملیح و مریض
نگاه کن و بسوزان هر آنچه در من بود
و کوک دل ما را که شکل آهن بود
تراشکار مزخرف دلم برآمده نیست
تو گفتیش که بیا، ببین که آمده نیست
تمام توشه راهت دو بسته ی مگنا
که دود کردی و رفتی به کوچه ی رعنا
......
امیر(ته مانده های یک مرد)
پی نوشت۱: امروز اگه این دو تا رو نمی نوشتم می ترکیدم...!
پی نوشت۲:
سوگند به لحظه های پروانه شدن
در آتش تو اسیر و دیوانه شدن:
این کوچه غریب است برای من و تو
بن بست عجیب است برای من و تو
پی نوشت۳: علیرضا پنجه ای:
خوبم
که تو خوبی
خوبی
که من خوبم.
پی نوشت۴: امیر ارجینی:
قصد دل کندن ندارم از تو ای دل کنده از خود
از تو ای برده دلم را تا شب خوب تولد
پی نوشت۵: محمدرضا یه بار دیگه بعد از ۴-۵ ماه ممنون... آلبوم مولویه شهرام ناظری فراموش نشدنی است!
پی نوشت۶: مصطفی ستوده:
غزل به گوش دلم عاشقانه می خوانی
پری زبان دلم را چه خوب می دانی
پی نوشت۷: آلبر کامو:
یک طرف زیبایی است و، طرف دیگر، درهم شکستگان و پایمال شدگان. هر قدر هم که این کار دشوار باشد من می خواهم به هر دوطرف وفادار بمانم.
پی نوشت۸: سهراب:
عبور باید کرد
و هم نورد افق های دور باید شد
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد.
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.
پی نوشت۹: من یه کابل اتصال کیبورد می خوام، یک خرک بلندتر، یکی که ویولون بزنه، چند تا رمان و یکم وقت!
پی نوشت۱۰: عکس از هیوا مسیبی...
پی نوشت۱۱:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۲: همین.
خوش آمدی... خانوم!!

خوش آمدی به جغرافیای دلم خانوم
نیامده شدی آشنای دلم خانوم
دلم پیر می شود به پای شما هنوز هم
بمانید کمی به پای دلم خانوم
درست است که آدم نمی شود دلم، ولی
لااقل تو باش مثل حوای دلم خانوم
دست خودش که نیست اگر زود، زود، تنگ می شود
بگذار خودت را به جای دلم خانوم
بیچاره ناشیانه عاشق شما شده...!
نخندید که گرفته صدای دلم خانوم
کسی نبود قبل تو با دلم، همین و بس:
"خوش آمدی به جغرافیای دلم خانوم!"
پی نوشت۱: تاخیرهام داره کم کم رکورد دار میشه...!!!
پی نوشت۲: علیرضا پنجه ای:
زبان گریه فراموشی ست
و درد
رمز ناگشوده ای
که به دندان تاب
طاقت آورد
و لبخند
از حوصله ی روز گذشت.
پی نوشت۳: مهدی فرجی:
در لباس آبی از من بیشتر دل می بری
آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم...
پی نوشت۴: روزها آن قدر سریع از رویم رد می شوند که یادم می رود دلم برایشان تنگ شود...!
پی نوشت۵: محسن یگانه:
اومد که فریاد بزنه اما دیگه نایی نداشت
خواس بمونه پیشش ولی تو قلب اون جایی نداشت!
پی نوشت۶: یکی امشب گفت:
"وقتی آدامس اینجوری می جوم یعنی استرس دارم و این یعنی باید یک دختر کوچک را به یک شکلات بزرگ مهمان کنم...!"
پی نوشت۷: من جایی میون این همه "مجازی" پیدا کردم که به حقیقت زندگی نزدیک است...، جایی که یک دختر دستفروش می نویسد...، جایی که کاندیدای اول من برای انتخاب وبلاگ برتر است!
پی نوشت۸: مولانا:
زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر فتنه ی بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه ی کودکان کویم کردی
پی نوشت۹: هیلدا احمدزاده:
تکرار می شود سر خط فرد دیگری
با هق هق مداوم یک درد دیگری
-آقا مبارک است در و تخته جور شد؟!
در محضر مبارک نامرد دیگری
پی نوشت۱۰: پی نوشت ها زود به پایان رسیدند..، درست وقتی که حرفهای زیادی مانده بود...
پی نوشت۱۱: عکس از هیوا مسیبی...
پی نوشت۱۲:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۳: همین.
جایی همین نزدیکی...
جمعه ۱۷/۸/۱۳۸۷- جاده ی رشت به ماسوله، ۱۵ کیلومتر بعد از فومن، قله ای که فتح شد و نامش را هم نمی دانم و دختری به نام نیلوفر:
گاهی اوقات مثل امروز مغزم فرمان نمیده که باید چه احساسی داشته باشم، در برابر مردم کوهستان نشینی که به اندازه ی انگشتان دست هم نبودند نه توانستم حسود باشم و نه دلسوز!!!
فکر میکنم لنزهای دوربینهای ما خوب یاد گرفته اند زیبایی را ساکن نگه دارند تا برای همیشه به آنها خیره شویم اما پشت این دوربینها، در جریان واقعی زندگی چیزهای دیگری هم است، چیزهایی که چشمهای ما ولنزهای دوربینمان نمی توانند آن را ببیند، نمی توانند آن را لمس کند. چیزهایی مانند لبخندهای عمیق روستاییان برای دلخوشی های ما و خودشان، لبخند به کفشهای گران قیمت کوهنوردی برای تفریح و گالشهای سراسر گِل، لبخند به عکسهایی که از خانه های گلی گرفتیم و "فقر"ی که هیچ وقت درون کادر ما جایی نداشت... .
من هنوز هم نمی دونم که باید به زندگی طبیعی این مردم، حسادت کنم یا دلسوز خانه های کاهگلیشان باشم، دلم بسوزد از صورتهای شکسته شان یا به غذای آنها با روغن حیوانی دلخوش باشم...، من هنوز هم نمی دونم!!!!
نیلوفر دختری ۳ ساله که هیچ وقت تنهایی عکس نگرفت و مادربزگش را رها نکرد. دختری که هنگام صعود تمام مدت صف بلند مردان و زنانی "دلسوز" یا "حسود" (هنوز نمی دونم) را از پایین ترین دریچه ی خانه تماشا کرد و هنگام فرود در آغوش مادر بزرگش پیش آنها نشست، نیلوفر بهتر از مادربزرگش بوی غریبه را فهمیده بود،
"اما نیلوفر مهربان بود".
من هنوز هم نمی دونم نیلوفر اگر نیلوفر کوه نشین بزرگ شود، خوشبخت است یا اگر نیلوفری در برجهای شهری، من هنوز هم معنی خوشبختی را درک نمی کنم. ولی می دونم که نیلوفر هم مثل تمام دخترهای کوه شبیه مادربزگش خواهد شد، پس کاش مادربزرگ او خوشبخت باشد... .
پی نوشت۱: اول بگم...، که از همه زودتر گفته باشم...، تولدت مبارک...!
پی نوشت۲: قالب به خاطر درخواست یک نفر عوض شد...، اما نشد مثل قبل خاکستری بشه...، سعی کردم نزدیکش کنم به حالت قبل!
پی نوشت۳: دوست دارم انگشتم را از اول کوچه روی دیوارش بکشم تا دیگر برای خاک دیوار، دستان مرا متهم ندانند!
پی نوشت۴: با اینکه خیلی خسته بودم...، اما ترسیدم فردا "نیلوفر" را فراموش کنم.
پی نوشت۵: نیما دهقانی:
به ما چه کودکی در فقر جان داد؟
معلم هی جریمه بی امان داد
سپس بابا بدون اسب آمد
نه در دستش سبد بود و نه نان داد
پی نوشت۶: امروز یه چوپانی گفت:" میخواید از من عکس بگیرید تا بعدا به من بخندید؟!"
پی نوشت۷: سهراب:
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
پی نوشت۸: عکس از خودم... "نیلوفر و مادربزرگش در جایی همین نزدیکی"
پی نوشت۹:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۰: همین.
برای شما...

تمام شعر من شکست زیر پای شما
وقتی که "ما" گذاشتم به جای "شما"
خورشید گم شده ام، چشمهای تو
غروب هم غروب چشمهای شما
گرچه بود و نبود من فرق نمی کند
اما، هرچه بود و نبود فدای شما
بغضم شکست، معاف کنید مرا و بس
نخواهید دوباره بیافتم به پای شما
چیزی نمانده از دفتر شعر من ولی
این بیتهای شکسته هم برای شما
پی نوشت۱: من برگشتم...
پی نوشت۲:
پسرک اسیر غول است، به دادش برسید
پدرش به فکر پول است، به دادش برسید
قهرمان قصه دنبال "ژل" و "آینه" است
قهرمان هم که سوسول است، به دادش برسید!!
پی نوشت۳: فریبا وفی(کتاب پرنده ی من):
"... پیاده روها لطمه ای جدی به عشقم می زند. آن قدر تنگ و باریک است که نمی شود شانه به شانه رفت. یا باید جلوتر بروی یا عقب بمانی. یا تند بروی و یا راه بدهی..."
پی نوشت۴: مادر بزرگ ها دوست داشتنی های فراموش شده اند...، یکیشون یکم کسالت داشت...، حالا بهتره...، خدایا ممنونم.
علیرضا مرتضی قلی:
امن یجیب مضطر اذا دعا و چند نقطه...
دستی بلند شده سوی خدا، و چند نقطه...
پی نوشت۵: خب خیلی خوشحالیم چون به تعداد زیادی کتاب شعر دست پیدا کردیم...، هرچند کفگیر خورد ته دیگ!!!!!
پی نوشت۶: مژگان عباسلو:
دلم که یاد شما گاه گاه می افتد
به سمت کوچه ی چشمت به راه می افتد
پی نوشت۷: انگار نویسنده های مرد ایران کم کم دارند از خانومها عقب میفتن..، انصافا "زویا پیرزاد" و "فریبا وفی" و "روح انگیز شریفیان" استثنایی ترین اثرهای امروز را آفریده اند... .
زویا پیرزاد: چراغ ها را من خاموش می کنم(بهترین رمان سال۱۳۸۰ مهرگان ادب، بهترن رمان سال ۱۳۸۰ بنیاد گلشیری، لوح تقدیر از نخستین دوره ی جایزه ادبی یلدا۱۳۸۰، بهترین رمان سال در بیستمین دوره ی کتاب سال۱۳۸۰)
روح انگیز شریفیان: چه کسی باور میکند(برنده جایزه بنیاد گلشیری۱۳۸۳)
فریبا وفی: پرنده ی من( بهترین رمان سال ۱۳۸۱ بنیاد گلشیری، بهترین رمان سال ۱۳۸۱ جایزه ادبی یلدا۱۳۸۱، تقدیر شده توسط داوران جایزه مهرگان ادب ۱۳۸۱، تقدیر شده توسط داوران جایزه ادبی اصفهان سال ۱۳۸۱)
پی نوشت۸: امیر ارجینی:
خوب میدونم غریبه ای با دلم
از تو یه دنیا فاصله س تا دلم
اما بازم میخوام که برگردی و
تموم کنی این همه نامردی و
پی نوشت۹: من کلی کار دارم که همه رو هم تلنبار شدن...، یکی بیاد کمک...، عمرا امشب بشه خوابید!
پی نوشت۱۰: عکس از هیوا مسیبی...
پی نوشت۱۱:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۲: همین.
من مانند تهران نیستم...!

من نیستم...
اگه نتونستم به همه سر بزنم، باید ببخشید...!
من توی شهری هستم که نه شبی دارد،نه سکوتی و نه حتی کویری که مرا یاد باران بیندازد...
پی نوشت۱: باز هم من تنها سرگرمیم بالا و پایین رفتن در خیابان "انقلاب" است!
پی نوشت۲: مژگان عباسلو:
پیراهن سپید عروسی ست در برم
یک کاسه آب ، آینه ، قران برابرم
این زن که توی آینه لبخند می زند
هی فکر می کنم که منم یا که مادرم
مادر تمام فرصت گل در شکفتن است
جرمم چه بود این که نشکفته پرپرم ...؟
-دوشیزه مکرمه این بار دوم است ...
مادر بگو کجاست پس آن نیم دیگرم ...
پی نوشت۳: روزی تمام شهرها به زشتی یک "شهر" می شوند...!
پی نوشت۴: فعلا وقت نیست...
پی نوشت۵:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۶: همین.
خواب و خیالات کودکی که می خندید...

به ما چه فقر و تحریم و تورم
خیار و سیب زمینی، نان و گندم
به ما چه پول نفت و گاز و معدن
"بگو بینم که چندتایی میدن زن"!؟
بشین دَرسِت بخون، کنکور نیفتی
به ما چه مدرکای مفتی مفتی
نگو کردان و بی مدرک گرفتن
اراذل اوباشو، تک تک گرفتن
گرفتن دخترای چکمه پوشو
گرفتن خانومای بی روپوشو
نگو اینجا بده، استغفرلا...
میگن شورش گری به جان مولا
به ما چه گردن آقا کلفته
دم خونه ش همه چی مفته مفته
به ما چه قبر کوروش، تخت جمشید
اوزون پاره شده بی نور خورشید
دیگه هیچ وقت نگو مغزا پریدن
عرب ها، دخترامونو خریدن
نگو "شرق" و گرفتن، "نوش جونش"
تریبون و شکوندن، "نوش جونش"
ببین خودرو زدیم، اسمش "سمنده"
تمام کشورا موندن که چنده!؟
ما دیگه اینجا بیکاری نداریم!
به بمب هسته ای کاری نداریم!
خدایی که ماها اوج کلاسیم
نگو این قد میگن ما آس و پاسیم!
تمام اخبارا از ما نوشتن
از آسیا به آمریکا نوشتن
نه که این قد عدالت برقراره
دیگه هیچ فوتبالی داور نداره!
تمام بچه ها با هم ردیفن
خدایی اینها "زیدانو" حریفن!
کی گفته جیب ما خالیه بچه!؟
ببین وضع همه عالیه بچه
حالا بازم بگین روغن نداریم
تو خون بچه ها آهن نداریم
بگین ایرانسلا آنتن نمیدن
"به جاش یک عالمه جاییزه میدن"
برو اینها همه خواب و خیاله
نگو اصلاح این مردم محاله!!
پی نوشت۱: گفته بودم که: " تمام دنیای من شوخی های کودکانه است...، زیاد جدی ام نگیرید"!
پی نوشت۲: خب وردپرس هم از ترس اینکه من نقل مکان نکنم و به بلاگر نرم...، آدم شد!
پی نوشت۳: به دلیل طولانی بودن شعر دیگه از خیر پی نوشت میگذریم که مشتری ها نپرن!
پی نوشت۴:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۵: همین.
شرحی بر صدای پای آب(ق دوم)

پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است
>سهراب در شعرهایش بارها پای نقاشی و نقاش بودن را وسط کشیده است و جالب است که در اکثر مواقع از نقاشی یک پرنده سخن به میان می آورد، در این شعر سهراب قصد دارد طرحی از یک شقایق را بکشد که بتواند آواز بخواند اما این در نقاشی غیرممکن است و تنها یک شاعر می تواند از عناصر خیال انگیز این چنینی استفاده کند و سهراب غبطه خوردن یک نقاش را به نمایش می گذارد و از این رو می گوید: "چه خیالی...چه خیالی...!"
در ادبیات معاصر ما ماهی نماد حیات است و خالی بودن حوض نقاشی از ماهی در شعر سهراب نشان از بی جان بودن و سکون تابلوی نقاشی است.
اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک
نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
>از این قسمت شاعر به معرفی اصل و نسب خود می پردازد و طبق گفته ی "سیروس شمیسا" این قسمت از شعر دو سطح دارد: در یکی از پدر و مادر خود و در دیگری از پدر و مادر انسان نوعی و تاریخی سخن می گوید.
گیاهی در هند اشاره به اسطوره ی آریایی ها در ایران و هند: مشی و مشیانه دارد که از دو ساقه ی به هم چسبیده ی ریباس به وجود آمدند. سیلک یکی از باستانی ترین مناطق جهان است که به عقیده ی "دکتر گریشمن" اولین خاستگاه بشر در کره ی خاکی است. از این منطقه تا کنون سفالینه های بسیار کهنی به دست آمده است.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشت زمانها مرده است
>یکی از قدرتمندترین قسمت های شعر صدای پای آب مربوط به توضیح چگونگی از دست دادن پدر سهراب است که مشخصا از عمیق ترین نقاط وجودی و احساسی شاعر فوران کرده است. در ابتدا با به میان آوردن چلچله(بهار)، برف(زمستان) و مهتاب(تابستان) و عدد دو مرور فصل و سالها را به رخ می کشد و بسیار رمزگونه میگوید که دو سال پیش پدر فردی خود را از دست داده است و هزاران سال پیش(پشت زمانها) پدر نوعیش را. در این میان سوالی که خودنمایی می کند نبود فصل پاییز در میان فصل ها و نشانه هاست، به عقیده ی "دکتر مهدخت معین" که در کتاب نگاهی به سپهری آمده است نبود این فصل ظاهرا نشانی بوده از این که: وقتی پدرش زنده بود، زندگیشان خزان نداشت!
پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد
>در اینجا به عقیده ی "دکتر شمیسا" شدت اندوه باعث می شود که سهراب آسمان را زیباتر ببیند و یا متوجه زیبایی آسمان شود. و همین طور در قسمت بعد بی خبر پریدن مادر از خواب و زیبا شدن خواهر یعنی سهراب با درک بدبختی مادرش متوجه زیباییهای خواهرش می شود و یا متوجه گذر زمان و بزرگ شدن خواهرش!
پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند.
>پاسبان مظهر خشونت و شاعر مظهر لطافت و مهربانی است. و به گفته ی خود سهراب، او می خواست درباره ی آنچه که نیست و مایل بود باشد صحبت کند.
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
>سهراب از این قسمت وارد زندگی می شود و به نوعی نشان می دهد که گرفتاریها و خرج زندگی به عنوان پسر خانواده بر دوش او می افتد. در اینجا بسیار هوشمندانه سهراب مقایسه ای بین دو واحد اندازه گیری: "من" و "سیر" می آورد که اولی واحد بزرگ وزن بوده و دومی واحد کوچک وزن کردن، و این می تواند نشانه ای باشد از اینکه چیز بی ارزشی مانند خربزه را به "من" هم می شود خرید اما دل خوش را به "سیر" هم نمی فروشند!
پی نوشت۱: قسمت اول شرح صدای پای آب...
پی نوشت۲:
وقتی که به ساز من تو می رقصیدی
از حال دلم بگو چه می فهمیدی؟!
از حال دلم خبر بگیری یا نه
در دفتر شعر من همان خورشیدی!
پی نوشت۳: مهدی فرجی:
تو می خوری غم و غم می خورند باغچه ها
از این حیاط قلم می خورند باغچه ها
پی نوشت۴: سرم بدجور شلوغه...، نشد زودتر از این به روز کنم!
پی نوشت۵: وردپرس هم داره با ما بازی در میاره، نمیشه وارد بخش مدیریت بشم...، شیطونه میگه بار و بندیل رو ببندم برگردم همون بلاگر...!
پی نوشت۶: از یک شاعر گیلانی که متاسفانه اسمشون رو به خاطر نمیارم:
دل به تو دادم، به همین سادگی
تا شوم آدم، به همین سادگی
پی نوشت۷: خیام:
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
پی نوشت۸: این روزها فرهاد زیاد گوش میدم...
پی نوشت۹: گاهی آدم یهویی تنها میشه...، تا دیشب ما شش نفر بودیم...، حالا منم و مامان و بابا...، ولی ما سه نفری هم خیلی هستیم... .
پی نوشت۱۰: نقاشی از سهراب...
پی نوشت۱۱:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۲: همین.
من رفته ام...، باور کن!

دیگر درون خودت مرا جستجو نکن
بیهوده از مرور من، گفتگو نکن
من رفته ام ز یاد تو، سال هاست عزیز
دیگر برای ماندنم، آرزو نکن
دل کندم از تو ای همیشه خاطرات من
من را دوباره با دلم رو به رو نکن
شاید که رفتنم، باورت نمی شود
من رفته ام، نیستم، پرس و جو نکن!
پی نوشت۱:
گفتی: که " گم شو"...، گم شدم، یادت می آید؟
همرنگ این مردم شدم، یادت می آید؟
من دیگر از "من" بودنم، بیزار بودم
رفتم که رفتم، گم شدم، یادت می آید؟
پی نوشت۲: هیلدا احمدزاده:
کاش روزی غریبه ای برسد با نشانی که از تو می گوید
چشمهای غریب دختر را توی صندوق پست بگذارد
پی نوشت۳: حمید حامی:
با من باش، با من بیا و بمان، که من بدون تو
به روزگار، تلخ، سرد، اندوه وار
فقط نگاه می کنم!
پی نوشت۴: گاهی آن قدر خسته از جاده ایم که جرات به دریا زدن را می یابیم...!
پی نوشت۵: زهرا حسینی:
غروب ها من دیوانه می زند به سرم
برای تو خورشید از خدا بخرم
پی نوشت۶: ای کاش مثل خدا بودیم...، تنهای تنها، با یه عالمه...؟!
پی نوشت۷: مردم ایران خیلی غمگینند...، فراموششان نکنید!!
پی نوشت۸: عکس از هیوا مسیبی...
پی نوشت۹:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۰: همین.


