تبليغاتX
تار و ترمه

یک مصاحبه ی دیگر!

 

 

مصاحبه با انوشه انصاری اولین ایرانی که از مرزهای زمین خارج شد در نشریه های  The People's Voice ایالات متحده و Mideast Youth خاورمیانه و Tehran Times ایران منتشر شد. این گفت و گو که تمام زحماتش را کوروش انجام داد و به صورت مشترک منتشره شده است را از لینکهای زیر بخوانید:

The People's Voice

Mideast Youth

 Tehran Times

Tehran Times 2

پی نوشت۱: مصاحبه ی با شنن کلی در لینکهای تازه:

OEN

HelloYahooMail

ThePeople'sVoice

The Populist party

لینکهای قدیمی:

MediaLeft

OhmyNews

پی نوشت۲: فریبا وفی(ترلان):

زندگی چیز فوق العاده عجیب و غریبی نیست. همین است که می بینی. مهم این است که دوربین را کجا بگذاری.

پی نوشت۳: مسلم محمودی:

این روزها دیگر سالروز تولدم را به یاد نمی آورم...

شناسنامه ی من، عجیب ترین دروغ تاریخ است!

پی نوشت۴:

دیروز هر چیزی از آسمان آمد:

باران،

تگرگ،

برف،

ولی جای گنجشکها خالی بود!

پی نوشت۵: باز وردپرس به هم ریخته... اونم حالا که بهش نیازه!!!!

پی نوشت۶: اسلام ولی محمدی:

خیلی مایوسه دلم یه کاری کن

داره می پوسه دلم یه کاری کن

غم وغصه شده حقه دل من

به همین ها مستحقه دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه

به خدا بهتره زیر گل باشه

میدونستی پیش تو گیره دلم

می دونستی بری میمیره دلم...

پی نوشت۷: سهراب:

من در این تاریکی

فکر یک بره ی روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد...

پی نوشت۸: محسن یگانه:

اومد که فریاد بزنه، اما دیگه نایی نداشت

خواس بمونه پیشش ولی تو قلب اون جایی نداشت!

پی نوشت۹:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۱۰: همین.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 13:53 | پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 •

The Wall

 

 

دخترها در رویایشان:

درس می خوانند...،

شوهر می کنند...،

بچه دار هم می شوند...،

 

ولی هیچ کدام جرات نمی کند

آینده ای پس از آن را تجسم کند!!

انگار آینده ی دخترها و زنان و مادرانمان

 جایی نزدیک، 

به بن بست رسیده است.

 

پی نوشت۱: فریبا وفی(ترلان):

" اعتماد همیشه نشانه ی عشق نیست. پوششی است برای پنهان کردن بی اعتنایی."

پی نوشت۲: حسن غریبی:

تو جنگجوی تازه نفس، من حریف خوب

من زورگوی قصه ام و تو ضعیف خوب

من مرد، افتضاح خداوند در زمین

تو شاه کار خلقت و جنس لطیف خوب

پی نوشت۳: هنوز نمی فهمم چرا ادبیات معاصر ایران در جهان مطرح نمی شود...!

پی نوشت۴: عبدالجبار کاکایی:

عشق امشب انتخابم کرده است

رشک چشم آفتابم کرده است

مستی کنعانیم از باده نیست

بوی پیراهن خرابم کرده است

پی نوشت۵:

با تو بودن معجزه شاید نبود

بی تو و بی عشق هم، باید نبود

پی نوشت۶: سهراب:

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود،

چشمشان را بستیم.

دستشان را نرساندیم به سرشاخه ی هوش.

جیبشان را پر عادت کردیم.

خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

پی نوشت۷: سرما خوردیم... خفن!

پی نوشت۸: شعر گفتنم نمیاد...!!!!!!!!!!

پی نوشت۹: عکس از هیوا مسیبی...

پی نوشت۱۰:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۱۱: همین.

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 22:53 | دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 •

نماز باران!!

 

 

برای چشم های من

نماز باران بخوانید

که خیلی مدت است

خالی نشده ام!!

 

برای چشم های من

نماز باران بخوانید!

که این خشکسالی

دلم را

هلاک خواهد کرد...

 

پی نوشت۱: محسن یگانه:

آهای تویی که از چشات، یه عمریه دوره دلم

به خاطره داشتن تو، همیشه مغروره دلم

پی نوشت۲: حسین صفا:

وقتی که خاطر غمگین تو هنوز، تو خونه ی منه

یعنی که بار غم، بی تو شبانه روز رو شونه ی منه

غم بار عشقتو رو دوش می کشم، پا پس نمی کشم

با این خیال پوچ، که چشم های تو، دیوونه ی منه

پی نوشت۳: "پیرمرد و دریا" تمام شد... قشنگ بود... اما "ترلان" شروع جذابتری برایم دارد!

پی نوشت۴: چقدر این چند روزه من رو لینک کردید... کلی شگفت زده شدم.... ممنونم!

پی نوشت۵: دوشنبه امتحان داریم تا بریم آموزشگاه زبان تدریس کنیم...، کاشکی قبول شیم!

پی نوشت۶: حسین صفا:

بگو چی کم داشتم، که بریدی از دلم

به کدوم مقصودت، نرسیدی از دلم؟!

پی نوشت۷:

من از گلدسته ی "مرتفع" مسجدها هم

هنوز می ترسم...!

پی نوشت۸:

سوگند به لحظه های پروانه شدن

در آتش تو اسیر و دیوانه شدن

این کوچه غریب است، برای من و تو

بن بست عجیب است، برای من و تو

پی نوشت۹: .........!!!

پی نوشت۱۰:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۱۱: همین.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 17:2 | جمعه بیست و دوم آذر 1387 •

دلم که تنگ می شود!!

 

 

دلم که تنگ می شود، تو را خیال می کنم

دوباره بال میکشم، کلاه و شال می کنم

 

دلم که تنگ می شود، فقط گناه می کنم!

برای چشم های خود، تو را حلال می کنم

 

پی نوشت۱: سهراب:

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است!

پی نوشت۲: مجتبی معظمی:

بی آب و آفتاب

بی خاک و بی نفس

بی من و بی هم نفس

در پی زنی بودم

که راست نباشد

بل، دل درست باشد

که رنج را با گوشه ی چارقدش پاک کند

که نخواهد بفهمد... در نیابد... درک نکند

فقط کمی سعی کند که

متوجه شود

که من کی ام؟! او کیست؟!

ما کجاییم

و چه میکنیم در این گودال زندگی

...

پی نوشت۳: حامد عباسیان:

یک روز شهر قصه ی ما ناز ناز بود

غرق "کلاه قرمزی" و "سروناز" بود

پی نوشت۴: عیدتون مبارک...

پی نوشت۵: چیزی ندارم...، زندگیم پاییزی است...، برگهایش هدیه ی تو!

پی نوشت۶:

من، تو را به روی کنج ترین طاقچه ی دنیا خواهم گذاشت

بلکه همیشه محو تماشایت شوم!

پی نوشت۷: راستی کسی نفهمید چرا توکا نیستانی این قدر بازدید کننده داره!؟

پی نوشت۸: Tracey A.Gibbs:

Some times I wish

you could step into my shoes

for just a little while

پی نوشت۹: نقاشی از لئونید آفرمف...

پی نوشت۱۰:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۱۱: همین.

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 18:7 | دوشنبه هجدهم آذر 1387 •

یک پست به کوتاهی یک خبر!

 

 

مصاحبه ی من و کوروش با Shannon Kelley  در نشریه ی Medialeft آمریکا و Ohmy News  کره ی جنوبی منتشر شد...

از این لینکها بخوانید:

 Medialeft

OhmyNews

 

پی نوشت۱: اگر دلتون خواست نوشته هایی رو بخونید که از انتهای احساس یک نفر هستند... یا اگه خواستید برای چند دقیقه اون طرف شیشه های بیمارستان رو ببینید... برید اینجا... اینجا میشود "ورد" را بویید!

پی نوشت۲: آخ... شستم خورد زیر مانیتور... یه چیز تیزی هم رفت توش... یکی کمک کنه... چقدر قرمزم شد!

پی نوشت۳: راستی از این لینک هم می تونید مصاحبه رو بخونید!

پی نوشت۴: من همینم خب... آخه چه چیزی بنویسم گوشه ی وبلاگ اضافه بر "همین"!

پی نوشت۵: امروز رفتیم یکی از کوه های اطراف ماسوله... یاد محمدرضا افتادم... اما این ماسوله شبیه "ماسوله" نبود...!

پی نوشت۶: من از درستی این جمله اطلاعی ندارم... نقل میکنم:" ماسوله دومین روستای قدیمی جهان است که زندگی درونش ادامه دارد!"

پی نوشت۷: مژگان عباسلو:

با مرگ من شاید علف ها جان بگیرند

شب بادهای هرزه ای میدان بگیرند

سرما بریزد در خطوط استوایی

صبح زمین را عصر یخبندان بگیرند

...

آقای اشعار عبوسم! زندگی کن

نگذار آغاز تو را پایان بگیرند

حیف ست عشق از دستهایت جان نگیرد

زود ست دستان تو بوی نان بگیرند

پی نوشت۸: راستی روز دانشجو مبارک... این قدر دوستان در این قشر زیادن که ترجیح میدم نام نبرم تا خدایی نکرده کسی جا نیفتد...

پی نوشت۹: از کسی که وبلاگ نوشتن بهم یاد داد ممنونم... کوروش جای تو در سرویس فارسی خالی است... باور کن!

پی نوشت۱۰: من پول ندارم... تو پول نداری... او پول ندارد... ما پول نداریم... ولی آنها پول دارند!

پی نوشت۱۱: عکس از هیوا مسیبی...

پی نوشت۱۲: بسه دیگه...

پی نوشت۱۳:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۱۴:همین.

 

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 21:33 | جمعه پانزدهم آذر 1387 •

شرحی بر صدای پای آب(ق سوم)

 

 

پدرم نقاشی می کرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت

سهراب در اینجا به دور از تمامی تکلف ها و کلیشه های شعری، صریحا و نثرگونه به معرفی پدرش می پردازد.

باغ ما در طرف سایه دانایی بود

به عقیده ی دکتر شمیسا: " در پناه دانایی(مثلا خانواده ای فرهنگی) بودیم."

به نظر دکتر مهدخت معین: " ظاهرا مراد از سایه ی دانایی پدر است. یعنی زیر سایه ی پدر بودیم، پدر دانای خانواده است و مخصوصا از دید بچه ها، پدر داناترین مردمان است."

سایه ی دانایی می تواند به اطاق آبی که در ته باغ خانه ی سهراب قرار داشته است نیز اشاره کند یا اینکه منظور از در سایه ی دانایی بودن این باشد که هنوز کودک بودم و به دانایی نرسیده.

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

گره خوردن احساس و گیاه اشاره به طبیعت و سرسبزی دارد.

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود

باغ ما در ملتقای چشم و پرنده و نور بود.

باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود

قوس، قسمتی از یک دایره را شامل می شود و در این جا منظور این است که در دایره ی سعادت ما نیز سهمی هرچند کوچک داشتیم.

میوه ی کال خدا را آن روز می جویدم در خواب
 آب بی فلسفه می خوردم
 توت بی دانش می چیدم

در این جا منظور از ساده بودن کودکی و دور بودن از استدلال های پیچیده است. یعنی تمامی زندگیم از روی غریزه بود.

تا اناری ترکی بر می داشت، دست فواره ی خواهش میشد.

شاید یکی از جاودانه ترین قسمت های اشعار سهراب همین قسمت باشد که چندین برداشت می توان از آن نمود:

قدیم در شهر کاشان کودکان حق کندن انار سالم را از درخت نداشتند و اگر میکندند تنبیه می شدند. فقط زمانی که اناری ترک بر می داشت چیدن آن بلامانع بود زیرا اگر کنده نمی شد خوراک پرندگان میشد، لذا تمامی کودکان منتظر بودند تا اناری ترک بردارد و فورا آنرا بچینند.

همین طور اشاره ای هم می تواند به تنبیه کودکان با ترکه ی انار داشته باشد. 

تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت

منظور از چلو همان گنجشک است.

گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
 شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فکر بازی می کرد

اشاره ای به تنهایی دارد و میتواند تصویر ساز کودکی باشد که از سر تنهایی و بی حوصلگی صورتش را به پنجره می چسباند و بیرون را تماشا میکند. تصویر سازی شوق تماشا کردن هم بسیار استادانه در این شعر آمده است.

زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار

توصیفی بسیار لطیف از زندگی و شیرینی آن در دوران کودکی می شود. که بعدا "سار" از درخت می پرد و دوران خوش کودکی به پایان می رسد. در شعر "جنبش واژه ی زیست" می گوید:

زندگی یعنی: یک سار پرید

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست: مثلا خورشید

کودک پس فردا

کفتر آن هفته.

 

زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود

زندگی در کودکیم پر از بازی با عروسک و روشنی بود.

یک بغل آزادی بود

این آزادی به معنای نداشتن هیچ گونه دل مشغولی و رهایی از تمامی تعلقات است. برای اندازه گیری آزادی از واحد کودکانه ای مانند: "بغل" استفاده شده، که به زیبایی کار افزوده است.

زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود

موسیقی نشانه ی نشاط و حیات است که به حوض تشبیه شده است.

طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها

در اینجا شاعر خود را از دوران کودکی جدا میکند تا به جوانی و بزرگسالی برسد. کوچه ی سنجاقک ها استعاره ای است از دوران کودکی( دنبال کردن سنجاقک ها به دست کودکان و گاهی بی هوا دور شدنشان).

بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر

شهر خیالات سبک همان رویاها و خیالات زلال کودکانه است. اما دلم برای آن دوران تنگ است یا آنکه هنوز خاطرات کودکی برایم زنده است.

پی نوشت۱: شرح صدای پای آب:

قسمت اول

قسمت دوم

پی نوشت۲: سهراب:

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.

پی نوشت۳:

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی

این فاصله را برداری

پی نوشت۴: میگم بیچاره این خبرنگار رو چه جوری زده بودنهاااااااا... قدیما ورزشکارا اگه پهلوون هم نبودن حداقل وحشی هم نبودن دیگه!

پی نوشت۵: آقا! سرقت ادبی جرم داره... بیایید دزدی نکنیم!

پی نوشت۶: مولانا(خداوندگار بلخ):

هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم

تا به چه شیوه ها تو را من ز خدا بخواستم

پی نوشت۷: حسین منزوی:

ساده بودن را از پری کوچکی آموخته ام

که با بوسه ای می مرد و با بوسه ای به دنیا می آمد.

پی نوشت۸: بلاگفا دیگه داره رکورد مشکل ساز شدن رو میشکونه... آهای مدیران بلاگفا چیکار دارید میکنید!؟

پی نوشت۹: علیرضا عاشوری:

زن نویسنده در داستان این شاعر

شده است در دل شب میهمان این شاعر

زن نویسنده خوابش نمی برد تا در-

شبی که نیست بیافتد به جان این شاعر

***

با این سکوت ها همه می فهمند

که مغز هر مجسمه خالی نیست

پی نوشت۱۰: عکس از هیوا مسیبی...

پی نوشت۱۱:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۱۲: همین.


 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 21:6 | سه شنبه دوازدهم آذر 1387 •

یک جای عجیب...!

 

وقتی جمعه ساعت ۴ صبح بیدار شدم اصلا فکر نمی کردم، "اسلار" کوهی در نزدیکی امام زاده ابراهیم با ۲۲۰۰ متر ارتفاع ،تا این اندازه عجیب و زیبا باشد. کوهی که در ارتفاع های بالا مناظرش آدم رو یاد کارت پستالها می انداخت.

توی این کوه چیزهای جدید خیلی دیدم، از باطلاق گرفته تا قارچهای غول پیکر که هر کدوم اندازه یک تخته سنگ خیلی بزرگ بودند و حتی میشد روشون نشست... . در یک جاهایی این قدر برگ روی زمین ریخته بود که تا کمر من می رسید و در بیش تر اوقات اگر برگها رو کنار میزدی به برفهای یخ زده می رسیدی!!! اسلار جایی بود که پاییز و زمستون در کنار هم اومده بودند... .

تغییر هوا این قدر توی اسلار سریع اتفاق افتاد که اولش باورم نشد و فکر کردم اشکال از من باید باشه، قبل از ناهار من یک بلوز تنم بودم، موقع ناهار مجبور شدم پلار هم بپوشم، قبل از نماز ظهر گورتکس رو هم روی اونها پوشیدم، قبل از نماز عصر علاوه بر اینکه کلاه کاپشن رو سرم کردم و زیپهاش رو کامل بستم، دستکش هم دستم کردم و شروع کردم به لرزیدن!!!!!

در راه برگشت به دلیل مه خیلی غلیظ که حتی باعث میشد نفر جلوییت رو هم نبینی راه رو گم کردیم...(!!!)، حالا بیا و درستش کن اونم وقتی که یکی پاش خورد توی سنگ و نمی تونست راه بره...، یکی دیگه از خستگی کوله رو داده بود به بچه های دیگه، من بند کولم پاره شد و مجبور شدم گره بزنمش، همه آبشون تموم شده بود، به جز چند نفر هیچ کس چراغ با خودش نیاورده، تقریبا به جز من هیچ کس گتر نیاورده، تعدادی از بچه هایی که در پایین تر مونده بودند توی مسیر پیدا نمی شدن، اگر باران می گرفت پایین اومدن غیر ممکن بود، و از همه بدتر خطر حمله ی خرس(!!!!!)

 خلاصه "اسلار" عجیب و حادثه ساز بود... سخت بود... اما می تونم بگم زیباترین جایی بود که تا به حال دیدم!!!

از این لینکها عکسهای اسلار را ببینید:

عکس اول

عکس دوم

عکس سوم

پی نوشت۱: دوست دارم یک بار دیگر هم به اسلار برم...

پی نوشت۲: امیدوارم عکسها باز بشن...

پی نوشت۳: خب طولانی شد...

پی نوشت۴: این جا هم به افتخار اسلار به روز شد...

 پی نوشت۵:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۶: همین.

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 17:17 | شنبه نهم آذر 1387 •

اتحاد از نوع پی نوشت!

 

 

سلام! بهانه ی لطیف "دوستت دارم"

مخاطب من در ردیف "دوستت دارم"

 

نخواستم که هرگز تو هم شاعرم باشی

و بشکنی بغض نحیف "دوستت دارم"

 

ترسی ندارم اگر بخندی به من

که تنها اخم توست، حریف "دوستت دارم"

 

چیزی نمی خواهم اگر بشنوم از تو

زیر لب صدای خفیف "دوستت دارم"

 

دوباره با بهانه ای تکرار می کنم:

سلام! مخاطب ردیف "دوستت دارم"!!

 

پی نوشت۱ و ۲ و  ۳ و ۴ و ۵: دیروز ترافیک سنگین بود...، منم برای خودم تنها آهنگ اول آلبوم آخر "حامی" رو گوش میدادم و تازه داشتم پی به تنظیم حرفه ایه این آهنگ می بردم...، که ییهو...، یکی از ماموران بسیار بسیار بسیار بسیار زحمت کش و وظیفه شناس نیروی مقدس انتظامی پی به این برد که بنده ی حقیر از قاچاقچیان و مفسدان بزرگ فی الارض هستم و سر مبارک رو از پنجره آورد تو و با اون چشمهای آهوییش یکم چپ چپ نگاه کرد و با یک فریادی که تنها از دلیرانی مثل او و رستم بر می آید چنان جیغی زد که لرزه بر اندام تمام ماشینها افتاد و ترافیک خود به خود باز شد سپس با لحن بسیار بسیار مودبانه ای فرمود: "ای مفسدِ خانمان سوزِ معتادِ قاچاقچیِ قاتلِ مال مردم خورِ مدرک جعل کنِ چاقو کشِ دزد(!!!) ، اون موسیقی غنا پرور و جوون گمراه کن و ضد اسلام و بر هم زننده ی امنیت جامعه رو کم کن تا نیومدم قیمه قیمه ات کنم و بفرستمت همونجایی که (....) رفت"...!!!!

آخه یکی نیست بگه مرد حسابی: اولا که اون موسیقی که پس از گذشتن از ۱۴۰۰ تا فیلتر ارشاد اومده بود بیرون، دوما اگه تو سرت رو نمی آوردی گوشه پنجره که صداش رو نمی شنیدی، سوما خودت از جمع اولا و دوما بدون که سوما یه چیزی تو مایه های فحش می تونه باشه!!!

همونجا خدا رو شکر کردم که پدر من این آقای زحمت کش نشد...، وگرنه یا مثل اون میشدم یا کشته ی راه تعلیم و تربیت!!!

پی نوشت۶: ای دل غافل...، عجب زمونه ای شده ننه!!!

پی نوشت۷: مثلا قرار بود دیروز بریم "کرکس"...، خب نرفتیم...، به جاش فردا میریم یه جای جدید تو همین استان خودمون...، چیش بده...، پس، فردا نیستیم... ولی پس فردا هستیم!!!

پی نوشت ۸ و ۹ و ۱۰: چند بیت به یاد استاد حسین منزوی:

بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو

ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو

-----

گزیدم از میان مرگها اینگونه مردن را:

ترا چون جان فشردن در بر آنگه جان سپردن را

-----

در دست گلی دارم، اینبار که می آیم

کان را به تو بسپارم، اینبار که می آیم

-----

کسی از آن سوی ظلمت مرا صدا می کرد

که بادبادک خورشید را هوا می کرد

-----

از روز دست برد به باغ و بهار تو

دارم غنیمت از تو، گلی یادگار تو

-----

دو چشم داشت- دو "سبز آبی" بلاتکلیف

که بر دو راهی "دریا چمن" مردد بود

به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست

زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود

-----

شاید دلی از یک دل آزرده شود، اما

هرگز دلی از یک دل، بیزار نخواهد شد!

پی نوشت۱۱: عکس از هیوا مسیبی...

پی نوشت۱۲:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۱۳: همین.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 14:51 | پنجشنبه هفتم آذر 1387 •

فعلا اسم ندارد*

 

پدر که اهل جنگ نبود، از کجا آمد؟!

چرا بدون یک پا و با عصا آمد؟!

 

همیشه جواب من بود و پر از خنده

سرد و ارتشی نبود که بی چرا آمد

 

چه دیده که مریض و کم حوصله شده؟

پدر که با قرص و کپسول هوا آمد

 

- "پسر، درصد جان پدرت را بگو

حقوق دهیم، کسی که بدون پا آمد!"

 

- "عددها عاجزند از شمارش او که

بی عصا از کنار خود خدا آمد!!"

 

پدر هنوز هم لباس سفید می پوشد

پدر که اهل جنگ نبود، از کجا آمد؟!

 

پی نوشت۱: دکتر شریعتی:

همواره من و زندگی با هم خواهیم بود و خواهیم ماند

جاویدان جاویدان

تا ابد!

پی نوشت۲: قیصر امین پور:

کودک با گربه هایش در حیاط خانه باز میکند

مادر، کنار چرخ خیاطی

آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چای تازه

در خانه می پیچد

صدای در!

-"شاید پدر!"

پی نوشت۳: لودویک فن بتهوون:

هر جا که باشم،

تو نیز همان جایی.

پی نوشت۴: این عکس رو دوست دارم...، هرچند این بار عکاسش رو نمی شناسم...!

پی نوشت۵: من کلی حرف برای زدن دارم ولی نمی تونم بنویسمشون...، یه چیزی شبیه حالت تهوع!!

پی نوشت۶: راستی چرا توکا نیستانی این قدر بازدید کننده داره...!!!!!؟

پی نوشت۷:

سلام! بهانه ی لطیف "دوستت دارم"

مخاطب من در ردیف "دوستت دارم"

پی نوشت۸: این پروفایل مدیر وبلاگ هم که عین روزنامه های زرد سوال پرسیده!!!!

پی نوشت۹:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۱۰: همین.

* نام یک کتاب از احمد غلامی همنام این پست شد!

خب انگار اشتباه نوشتیم و ضایع شدیم. اینم به خاطر شما مخاطب جان(البته ببخشیدااا):

* این پست همنام یک کتاب از احمد غلامی شد!

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 16:16 | دوشنبه چهارم آذر 1387 •

به مناسبت آفریدگار "پسری از انسان"

امروز ۲۱ نوامبر سال روز تولد رنه ماگریت، نقاش سورئالیسم بلژیکی بود، راستش دلم نیومد به این مناسبت آپ نداشته باشم، اونم وقتی که گوگل لوگوی خودش رو به افتخار این مرد تزیین کرده است. رنه ماگریت به طور قطع آغاز کننده ی سبک سورئالیسم در بلژیک و از بهترین نقاشان این سبک در طول تاریخ است.

شاهکارهایی مثل: "پسری از انسان" و "گالکاندا" جزو فوق العاده ترین آثار قرن گذشته هستند که نگاه هر بیننده ای را ساعت ها مجذوب خواهند کرد. به طور کلی نقاشی های او خبر از فلسفه ای عمیق را میدهند که می توان آنها را متاثر از فلاسفه ای مانند: هایدگر، هگل، سارتر و فوکو دانست. یکی از نقاشی های ماگریت به نام "راهی به سوی آسمان" هم در موزه ی هنرهای معاصر تهران موجود است.

ماگریت در ۱۵ آگوست ۱۹۶۷ بر اثر سرطان لوزالمعده در گذشت و در بروکسل به خاک سپرده شد.

 

پسر انسان

 

گالکاندا

 

راهی به سوی آسمان

 

 

پی نوشت۱: باور کنیم که هنرمند نمی میرد!

پی نوشت۲: محمد کشاورز:

با گندم و سیب کودتا کرد پدر

دیدی چه قیامتی به پا کرد پدر

تو شاهد ماجرای عصیان بودی

مادر تو بگو چرا خطا کرد پدر؟

عمریست برای من سوالی شده است

در کفش خدا چگونه پا کرد پدر؟

پی نوشت۳: مهدی فرجی:

من مدتی است ابر بهارم برای تو

باید ولم کنند ببارم برای تو

پی نوشت۴: آهنگ شبهای بارسلون از اوتمار لیبرت رو دوست دارم... اما نه اون قدر...، یعنی نه به اندازه ی "چهار فصل" ویوالدی!!

پی نوشت۵: سید وحید سمنانی:

بی حوصله، کلافه، پکر مثل جمعه ها

دلواپس "هنوز..." و "اگر..." مثل جمعه ها

پی نوشت۶: زندگی سخت نیست اگر ساده نگیریمش!

پی نوشت۷: حرفی نیست...

پی نوشت۸:

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۹: همین.

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 21:16 | جمعه یکم آذر 1387 •