گفت و گو با دکتر سبا ولدخان(مجله ی دانشمند)

گفت و گو با دکتر ولدخان که پیش از این به صورت انگلیسی در چندین سایت منتشر شده بود در شماره ی بهمن ماه مجله ی دانشمند نیز انتشار یافت که می توانید آن را در این پست بخوانید:
---------------------
دکتر سبا ولدخان، برندهی جایزهی دانشمند جوان سال 2005 آمریکا:
مشکل ایران "فزونی مغزها"ست نه فرار آنها!
سید ایمان ضیابری، احمدرضا توسلی
دکتر سبا ولدخان، دانشمند ایرانی بیوپزشکی و استادیار بیولوژی مولکولی در مرکز تحقیقات RNA دانشگاه Case Western Reserve آمریکاست. در سال 2005، او یکی از معتبرترین جوایز علمی آمریکا را به دلیل تحولی که توانست در عرصهی شناسایی مکانیزم اسپلایسوسام ها به وجود بیاورد، دریافت کرد. گفته میشود که 20 الی 30 درصد همهی بیماریهای ژنتیکی بشر در طول تاریخ به دلیل اشکالاتی روی دادند که Spliceosome ها معمولاً به وجود میآورند.
در سال 1376 و پس از اتمام تحصیلات دکتری عمومی در دانشگاه علوم پزشکی ایران، دکتر ولدخان به دانشگاه کلمبیا در نیویورک آمریکا رفت تا سایر مدارج علمی و شاخهی تخصصی مورد علاقهی خود را در آنجا دنبال کند.
او که یکی از عوامل اصلی موفقیتش را تشویقهای مداوم والدینش میداند که ارزش زیادی برای پژوهش، تحصیل و علم قایل بودند و او را همواره به آیندهی روشن علمی امیدوار میکردند، پیشتر رتبهی چهارم ایران در آزمون جامع علوم پایه پزشکی سال 1372 را کسب کرده بود.
این دانشمند جوان ایرانی که افتخار کسب جایزهی یادبود Peter Sajovic و جایزهی بینالمللی رسالهی دکتری Harold Weintraub را در کارنامهی خود دارد، پس از موفقیت در کسب کمکهزینهی تحصیلی RNA Society به آمریکا رفت و یک سال قبل از رسیدن به بزرگترین افتخار علمی خود، جایزهی علمی بنیاد علمی Searle را به دست آورد.
سرانجام در سال 2005 میلادی و پس از مدتها تلاش و ممارست، دکتر سبا ولدخان موفق شد جایزهی دانشمند جوان سال موسسهی AAAS (آکادمی آمریکایی توسعهی علوم) که بزرگترین و معتبرترین مرکز علمی ایالات متحدهی آمریکا محسوب میشود را به همراه 25 هزار دلار پاداش به مناسبت تلاشهای تاثیرگذارش در شناسایی ساختار اسپلایسوسام ها که یک تحول عظیم علمی در عرصهی بیولوژی مولکولی به شمار میرود، دریافت کند.
گفتوگوی اختصاصی با دکتر ولدخان در مدت 3 سال پس از دریافت جایزهی بینالمللی وی، نکات ظریف و اطلاعات آموزندهی زیادی داشت که خواندن آنها خالی از لطف نیست. شاید چنین گفتوگوهایی، ما را بیشتر به این فکر بیندازد که قدرشناس زحمات و تلاشهای شبانهروزی نخبگان و استعدادهای جوان کشورمان باشیم و با فراهم کردن بسترهای شایسته، امکان فعالیت مفید آنها را در داخل کشور فراهم کنیم.
ادامه مطلب
Cut

می دانی؛
دیگر در خواب هم
تو را بغل نمی کنم
و زانوهای غمگینم را نیز؛
که همدم چانه ای بودند
که چشمم را به عکس تو خیره می کرد!
می دانم؛
کارت شده؛
چهره ام را در خاطره ات
لگدمال کنی
و آگهی بدهی؛
" دنبال یک آغوش گرم می گردم!"
حالا که صورتم را پاشیده ای
و به اندازه ی رنگ مویت
زردش کرده ای،
با من کنار می آیی،
که بخواهم بغض کنم
که بخواهم تو را...نه!
کاش بدانی؛
که در خواب هم تو را بغل نخواهم کرد!!
پی نوشت۱: نمی خواست مثل عادل خلعتبری برای سیمین بهبهانی یک گربه بخرد تا ناپدری اش باشد!
پی نوشت۲: هاینریش بل(عقاید یک دلقک):
مدت هاست که دیگر با کسی درباره ی پول و هنر حرف نمی زنم. هر وقت این دو با هم برخورد می کنند، یک جای کار لنگ است.
پی نوشت۳: فردا نیستم...، به یک شهر زشت خواهم آمد!
پی نوشت۴: فرزانه مرادی:
دردهایی که در من دور
از دور شدن دردهام می ترسم
دورهایی که در من دیر
از دیر شدن جنینم می ترسم
عاشقم
سلام پاهایی که بی راه را گرفته اند دور
دیرهایی که در من بزرگ می شوند
پی نوشت۵: مهدی فرجی:
سویت مگر پرواز می کردم که ناگاه
برگشتم و دیدم که جای پا ندارم...
پی نوشت۶: اینجا فقط صدا می آید... هرچقدر که بو میکشم چیزی به سلولهای بیکار بویایی ام نمی رسد!
پی نوشت۷: سهراب:
ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت
ولی هنوز سواری است پشت باره ی شهر
که وزن خواب خوش فتح قادسیه
به دوش پلک تر اوست.
پی نوشت۸: حسین منزوی:
به خنده گفت: ولی هیچ خوب مطلق نیست
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود
پی نوشت۹: عکس از هیوا مسیبی...
پی نوشت۱۰:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۱: همین.
نامه به یک پیامبر اولی العظم!

سلام...
راستیتش تو که از دلم خبر داری، میدونی که اگه بحث بازی نبود حالا حالاها یادم نبود که برات نامه و این جور چیزها بنویسم(!)، اگرم می نوشتم صد درصد به آدرس خودت می فرستادمش، آخه این جوری که بد میشه همه ی دنیا بیان چار کلمه درد و دلم رو بخونن(!)
باز هم خدا یک ماهی گیر رو خیر بده که قصد کرد، ما هم جزو هدایت شده ها باشیم...!
راحت ترم از چیزی که ازش خبر داری دیگه ننویسم...!
فقط یه چیز بگم و تموم:
ما رو هم آدم کن... خودمون خواستیم بشیم ولی نشد!!!
همین.
پی نوشت۱: مولانا:
خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد
یا همگی رنگ شود، یا همه آوازه شود
پی نوشت۲: هاینریش بل(عقاید یک دلقک):
"دلقکی که به میخوارگی بیفتد زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کند."
پی نوشت۳: سهراب:
صدا بزن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.
پی نوشت۴: دلهای مردم اینجا از هوایش سردتر است!
پی نوشت۵: گوینده گفت:مراسم Golden Globe در ۱۳۷ کشور پخش می شود...، اما هرچی ۵ کانال تلویزیون رو عوض کردم خبری از سخنرانی پر احساس کیت وینسلت نبود!
پی نوشت۶: فرزانه مرادی:
پتو را می کشم
جلو افتاده
از مرز
شروع می شوم
سرما شدتش را به دست می گیرد
در هوا میدود
انسانها سینه پهلو در می آورند
هم پیاله ام
مردی باردار بود که از کوچه گذشت کرد
پی نوشت۷: فردا روز بهتری خواهد بود...!
پی نوشت۸: عکس از سجاد پیشدادی...
پی نوشت۹:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۰: همین.
غزل شماره ی 1085- بهانه ای برای به روز کردن اینجا!

همه صیدها بکردی، هله میر بار دیگر
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر
همه غوطها بخوردی همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر
همه نقدها شمردی به وکیل در سپردی
بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر
تو بسی سمن بران را به کنار در گرفتی
نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی
نه چو روسبی که هر شب کشد او به یار دیگر
نظرش به سوی هرکس به مثال چشم نرگس
بودش ز هر حریفی طرب و خمار دیگر
همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر
که اگر بتان چنین اند ز شه تو خوشه چینند
نبده ست مرغ جان را جز او مطار دیگر
----
مولانا جلال الدین محمد بلخی- خداوندگار بلخ
پی نوشت۱: گفتم شاید کسی بخواد این شعر رو کامل بخونه!
پی نوشت۲: نمی دونم چرا امروز با اینکه "شنبه" بود، باز هم بوی گند و دلگیر "جمعه ها" رو میداد!!
پی نوشت۳: سید وحید سمنانی:
بی حوصله، کلافه، پکر، مثل جمعه ها
دلواپس "هنوز..." و "اگر..." مثل جمعه ها
...
تقویم های خط زده را دوره می کنی
پشت چراغ های خطر مثل جمعه ها...
پی نوشت۴: اینجا ایران است، جایی که مردم برای جور کردن بساط گریه و عزا، سر و دست می شکنند!
پی نوشت۵:
آمدی که یک غزل مهمانم شوی
گل بودی و زینت گلدانم شوی
پی نوشت۶: فرزانه مرادی:
فهمیدم
و به دو میلیارد و هشتصد و بیست و چهار و سیصد پنجاه و یک
زبان زنده و مرده فریاد زدم
هرچه خودم را
کش بدهم
از تو دورتر می شوم
پی نوشت۷: فرهاد جعفری(کافه پیانو):
"لباسها این قدر مهم اند توی بودن و توی "چگونه بودنمان" و اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند، برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند، یا اساسا، آدم کوچکی ست."
پی نوشت۸: ما آهنگی که به حالمان بخورد می خواهیم!!
پی نوشت۹: عکس از خودم- ماسوله- وقتی همه خواب بودند!
پی نوشت۱۰:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۱: همین.
شبیه هیچ کس!

حتی اگر اسمم
درون شناسنامه ات جا خوش کند
و شماره اش را با تو
قسمت کنم،
باز هم
پلاک ماشین
همسایه ات را حفظ میکنی،
باز هم برای من
پشت پنجره نخواهی نشست
و
میان سبزی های مادرت
به افتخارم
تره ای خرد نخواهی کرد
صبر کن ببینم،
کجای خوابهای تو هستم
و
کجای خوابهای من نیستی؟!
صبر کن ببینم،
تکلیف من،
کجای خانه ات را
روشن می کند؟!
حتی اگر هنوز هم،
پیاده راه بروی
و
عاشق باران شوی،
فکر نمی کنم
به اندازه ی من
لبه ی جدولهای خیابان
گریسته باشی!!
پی نوشت۱: هنوز حسین را نشناخته ام... چیزی نمی دانستم که برایش بنویسم!
پی نوشت۲: فرهاد جعفری(کافه پیانو):
" باید بهم حق بدهید که حتی خاطره ی زنی را که هربار باهام دعوایش می شد، می رفت به یک هتل ارزان قیمت- تا فردا که می روم دنبالش خیلی توی خرج نیفتم- با هیچ زن دیگری توی عالم عوضش نکنم"
پی نوشت۳ و ۴: حسین پناهی:
بی آب و آفتاب
بی خاک و بی نفس
بی من و بی هم نفس
در پی زنی بودم
که راست نباشد
بل دل درست باشد
که رنج را با گوشه ی چار قدش پاک کند
که نخواهد بفهمد... در نیابد... درک نکند
فقط کمی سعی کند که
متوجه شود
که من کی ام؟! او کیست؟!
ما کجاییم
و چه می کنیم در این گودال زندگی
...
پی نوشت۵: مژگان عباسلو:
گندم شد و رسید به درکی که داس داشت
در آن شبی که درک رسیدن، هراس داشت
پی نوشت۶ و ۷: مسلم محمودی:
چگونه ما می شویم؟
من مردی که از مردانگی خویش می گرید
و تو زنی، که به مردانگی ام می خندی
حیف!
چه دردیست که ما
دو جنس مخالف آفریده شدیم!
پی نوشت۸: عکس از سجاد پیشدادی...
پی نوشت۹:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۰: همین.
به یاد مثنوی آن روزها...

روزی که من و تو بادبادک در دست
رفتیم به کوچه ی عجیب و بن بست
- در شهر کسی نبود و هی جار زدند
انگار دوباره عشق را دار زدند
ملای بزرگ شهر فریاد کشید:
جز نفرت و خشم از خدا هیچ ندید
**
تا صدای خنده های ما رفت بهشت
فتوای حرامیت لبخند نوشت
گویی که دوباره بغض یک مرد شکست
زانوی غمش به زیر این درد شکست
دلتنگ نشو، عصای من باش عزیز
امروز فقط برای من باش عزیز
سوگند به لحظه های پروانه شدن
در آتش تو اسیر و دیوانه شدن
این کوچه غریب است، برای من و تو
بن بست عجیب است، برای من و تو
پی نوشت۱و۲: دلم برای ته مانده های یک مرد تنگ شده...!!
سکوت، سردی شب، یک چهارراه عریض
چراغ زرد، توهم، زنی ملیح و مریض
نگاه کن و بسوزان هر آچه در من بود
و کوک کن دل ما را که شکل آهن بود
تراشکار مزخرف دلم برآمده نیست
تو گفتیش که بیا، ببین که آمده نیست
تمام توشه ی راحت دو بسته ی مگنا
که دود کردی و رفتی به کوچه ی رعنا
و کوچ کرده از آن کوچه، کوچه کوچه تو را
کسی که داد نمی زد، گلوی پوچ تو را
...
پی نوشت۳:
تو...فک...ره... یک...سقفم...
یک...سق...فه...بی...روزن
یک...سق...فه...پا...بر...جا
محکم...تر...از...آ...هــــــــــــــــــــن
سق...فی...که...تن...پو...شه...
هرا...س...ما...با...شه
تو...سر...دی...شب...ها....
لبا...س...ما...باشـــــــــــــــــــــــــــه
پی نوشت۴ و ۵ و۶: نیایش دکتر شریعتی:
ای خداوند؛ به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و به مؤمنان ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و به مبلغان ما حقیقت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری، و به بیداران ما اراده، و به مردم ما خودآگاهی و به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی و به فرقه های ما وحدت و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به همه ی ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش. آمین.
پی نوشت۷: دیروز جایی بودم که میرزا کوچک خان برای اولین بار به همراه دوستانش تصمیم به قیام گرفت...، ماسوله- کوه میلرزان!
پی نوشت۸: دیشب برای چندمین بار گلادیاتور را دیدم... باز هم فوق العاده بود!
پی نوشت۹: عکس از هیوا مسیبی...
پی نوشت۱۰:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۱: همین.
گفت و گو با دانشمند جوان سال 2005 ایالات متحده

به تازگی من و کوروش با دکتر سبا ولدخان، دانشمند ایرانی بیوپزشکی و استادیار بیولوژی مولکولی در مرکز تحقیقات RNA دانشگاه Case Western Reserve آمریکا، برنده ی جایزه ی دانشمند جوان سال ۲۰۰۵ آمریکا، رتبه ی چهارم ایران در آزمون جامع علوم پایه پزشکی سال 1372، برنده ی جایزهی یادبود Peter Sajovic ، برنده ی جایزهی بینالمللی رسالهی دکتری Harold Weintraub و همچنین دریافت کننده جایزه ی بنیاد علمی Searle گفت وگویی را انجام دادیم. این گفت و گو تا امروز در چند نشریه ی بین المللی منتشر شده و تا روزهای آینده نیز در یکی از معتبرترین نشریات ISI جهان در کشور اتریش به چاپ خواهد رسید. همچنین می توانید این مصاحبه را در بهمن ماه در مجله ی دانشمند به صورت فارسی بخوانید.
ThePeopleVoice (آمریکا)
Payvand (ایران)
Mideast Youth (مصر)
TheEarthTimes (انگلیس)
MediLeft(آمریکا)
LexisNexis (آمریکا)
پی نوشت۱: ترجمه رو نمی شد قبل از چاپ گذاشت... شرمنده!
پی نوشت۲: فردا دومین سالگرد وبلاگ نویسیه منه... البته در جایی که ماکسیم گورکی نمی نویسد!
پی نوشت۳: فرهاد جعفری(کافه پیانو):
"زندگی ما زندگی جالبیه. بین تراژدی محض و کمدی ناب، دائم داره پیچ و تاب می خوره، یعنی یه جور غم انگیز خنده داره. یا شادم یه جور خنده دار غم انگیز باشد. چیزی ام نیس که وسط شو پر کنه. همه ی نکبتی ام که دچار شیم ما همینه... همین که هیچ چی مون حد وسط نیس."
پی نوشت۴: دکتر شریعتی:
تنها فیزیک دان است که حق دارد از متافیزیک سخن بگوید.
پی نوشت۵: اصولا از سه شنبه تا جمعه سرم رو نمی خارونم!
پی نوشت۶: کوتاه تر از همیشه...تمام!
پی نوشت۷:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۸: همین.
...!!

حتما فهمیده ای مثلث متقاعدی هستم ؟!
فرض می کنم در موردم رقصیده ای
و از همسایه خانه بالایت کشیده ام
فرض می کنم پنهانی که نیمی از بدنت با من قهر
و نیم دیگرت بیشتر در سفر است ؟!
من که نیستم
یقینا دستت را غریبه می گیرد
و من غلط از آب در می آیم
و با رخت های مادرم به خشکی می رسم
جایی که پنهانی و
دختران به احتمال زیادم شده اند
آدم ها شده اند یکی در میانم
که بیشتر از فکر در هم فرو می رویم
و هیچ وقت به فکر زمستان نیستیم .
اصلا فرض کن در موردم فهمیده ای
و در دست های خالی ام چند شکم زاییده ای
که احتمالش می رود آدم شوند
نیم دیگرت را چه می کنی ؟
که رابطه اش با من خوب است
و چند بار در دست های خالی ام شوهر کرده ؟!
- چقدر کثیف بودیم ؟!
چقدر به این گوش و آن گوش رسیده بودیم ؟!
می دانم تقصیر ما نبود
بادی وزید و سراسری شدیم
و نفهمیدیم در توضیح این کفش
آمده ایم یا رفته ایم ؟!
"سیاهکل - واقعن "
پی نوشت۱: این شعر از اسماعیل مهران فر بود... یکی از شاعران گیلانی که کارهایش(به خصوص همین کارش) را دوست دارم...!
پی نوشت۲: چند سورپرایز مصاحبه با افراد شناخته شده پیش اومده که حتما در پستهای آینده خبرهایشان را می نویسم!
پی نوشت۳: هیلدا احمدزاده(از شاعران گیلان):
دل می دهم به دست تو تا دلبری کنی
دیگر بدون واهمه پیغمبری کنی
پی نوشت۴: دیروز هم یک اتفاق تازه بود... آخه تا به حال در یک صعود ۱۷۸ نفره شرکت نکرده بودم!!!
پی نوشت۵: مرسی از پیشنهادهای خوبتون در پست قبل برای رمان ایرانی...
پی نوشت۶: من آخرش نفهمیدم چرا همه تو خونه ی ما ظهر می خوابن، الا من که همین طور کشیک میکشم تا بقیه بیدار شن!!!!!!!!!!!
پی نوشت۷: امیر ارجینی:
قصد دل کندن ندارم از تو ای دل کنده از خود
از تو ای برده دلم را تا شب خوب تولد
ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم
غصه معنایی ندارد تا تو می خندی برایم
پیش تو از یاد بردم روزهای سختی ام را
عشق، مدیون تو هستم لحظه ی خوشبختی ام را
پی نوشت۸: فروغ:
بر او ببخشایید
بر او که گاه گاه
پیوند دردناک وجودش را
با آبهای راکد
و حفره های خالی، از یاد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زیستن دارد!
پی نوشت۹: عکس از سجاد پیشدادی...
پی نوشت۱۰:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۱: همین.
توبه میکنم...

توبه میکنم
از هر چیزی که
خوب است...
من سر به زیر بودم
و از دیدن آسمان محروم شدم!
توبه می کنم و
آن قدر بد می شوم
که خورشید،
چشمانم را کور کند...
قسم می خورم که
این بار بد می شوم!!
پی نوشت۱: هیلدا احمزاده:
سقوط دار و بلندای من، تماشاییست
و رقص تک تک اعضای من، تماشاییست
پی نوشت۲: میگم نمیشه دیگه آهنگ روی وبلاگاتون نذارید دوستان عزیز!؟... آخه تمام سلیقه ها با هم جور نیستند...!
پی نوشت۳: اینجا عجیب ترین نقطه ی ایران است... امروز شبیه تابستون شده است!
پی نوشت۴: بمانی:
چقد دیوونگی دارم، تمام قلبم آشوبه
تو آرومی نمی دونی، چقد دیوونگی خوبه
تمام قصه بازی بود، تموم شد، هیچ راضی نیست
کسی که رو به رو شی تو، از اینجا مرد بازی نیست
پی نوشت۵: امروز بالاخره آلبوم جدید "سعید شهروز" رو گوش دادم...، مثل تمام کارهای بهروز صفاریان تنظیم و موسیقی این کار هم فوق العاده بود... اما صدای سعید شهروز صدایی جذاب نیست... "بی خوابی" نهایت کارش بود... باید منتظر باشیم تا ببینیم رضا صادقی و بنیامین چه کاری می خوان ارائه بدهند... سال ۸۷، سال خوب و خاطره سازی برای موسیقی پاپ بعد از انقلاب بود... هرچند از نظر "کیفی" چندان جالب نبود اما از لحاظ" کمی" بی سابقه بود... . کاشکی از تمام خواننده هایی که با هزاران مشکل این آلبومها رو آماده کردن حمایت کنیم...!
پی نوشت۶: فریبا وفی(ترلان):
" ... حالا می فهمید تنهایی را بدون احساس تنهایی دوست داشته است. احساسش با خودش فرق دارد. وقتی می آید که آدم تنها نیست، پیش صد نفر دیگر خوابیده است."
پی نوشت۷: دنبال یک رمان خیلی خوب از یک نویسنده ی "ایرانی" هستم... اگه سراغ داشتید بی زحمت در کامنت بنویسید... مرسی...!
پی نوشت۸:
قصد دارم تا تو را مهمان کنم
سهم خود را با تو یک لیوان کنم
می شود سرشار یک لبخند شد
طعم یک چایی بدون قند شد
پی نوشت۹: عکس از سجاد پیشدادی...
پی نوشت۱۰:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۱: همین.
عشق هم می پرد!

تا کنار پنجره اش کفتری نشست
جای تنهایی دلش دختری نشست
تازه داشت همینکه به خودش عادت میکرد
در دلش هوای عشق دیگری نشست
مثل همیشه نبود علاقه اش، شاید
گرچه ناگهان به دلش سرسری نشست
ترسید از جواب او و ترساند خودش را
ساکت شد و او به دل مردتری نشست
لیاقت عمق نگاه او را نداشت
او که بغض حرفهایش به دفتری نشست
کفتر که می پرید پسر را امیدوار کرد
این بار دخترک به جای بهتری نشست!
پی نوشت۱: مهدی فرجی:
بنشین غزل بخوان و بسوزان سکوت را
یک صندلی اسید به تنهایی ام بریز
پی نوشت۲: فریبا وفی(ترلان):
" ما ملت حرافی هستیم. حاضریم ساعت ها حرف بزنیم ولی یک خط ننویسیم. چون نوشتن مسئولیت دارد."
پی نوشت۳:
تو هم از ما نبودی
آنکه ذات درد را
باید صدا باشد
و یا با من
چنان همسفره ی شب
باید از جنس من و
عشق و
خدا باشد
تو هم از ما نبودی....
پی نوشت۴: حسین منزوی:
به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود!
پی نوشت۵: اینجا هوا سرد است...، ولی نه آنقدر که دستان ما تنها شود!
پی نوشت۶:
گفته بودی دستهایم از خودم تنهاترند
دستهایم مال آن تنهاترین دستان تو!
پی نوشت۷: این طور که بوش میاد( البته منظور از بوش، جرج بوش نیست... بویش می آید!) و با ما هیچ تماسی تا الان برای تدریس گرفته نشده به احتمال ۹۹٪ قبول نشدیم و بسی غمگینینم!!!
پی نوشت۸: به علت مشکلات بسیار بسیار وردپرس مجبور شدیم همزمان در بلاگر هم بنویسیم... لینکش توی لینکدونی هست...!
پی نوشت۹: یلدای ما جالب بود... آنقدر که متفاوت با هرشبمان باشد...!
پی نوشت۱۰: عکس از سجاد پیشدادی...
پی نوشت۱۱:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۲: همین.


