تبليغاتX
تار و ترمه

کودکانه...

بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ

 

با اینها زمستونو سر می کنم

با اینها خستگیمو در می کنم

 

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردنه زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

 

با اینها زمستونو سر می کنم

با اینها خستگیمو در می کنم

 

فکر قاشق زدنه یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

 

با اینها زمستونو سر می کنم

با اینها خستگیمو در می کنم

 

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه ها عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

 

با اینها زمستونو سر می کنم

با اینها خستگیمو در می کنم

 

بوی باغچه

بوی حوض

عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی

با اینها زمستونو سر می کنم            با اینها خستگیمو در میکنم

----

همین.

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 16:59 | پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387

سیاه...سفید...سرخ...زرد!

 

اگر با آخرین شب چهارشنبه ی چشمهایت بسوزم

دیگر مهم نیست

که گناه سیب های سرخ تو از من باشد...

پی نوشت۱: سال ۸۷ داره غیبش میزنه!

پی نوشت۲: شدیدا مطلق هستم... تنها مزیت این سیاه یا سفید بودن این است که جور دیگری نیستم!

پی نوشت۳: کتابفروشی مورد علاقه ام رو دیروز پیدا کردم...

پی نوشت۴: راستی باور کن که تا شقایق هست زندگی باید کرد... این دقیقا برای کساییه که خوشبخت نیستن... اونها می تونن به امید خوشبختی زندگی کنن!

پی نوشت۵: فروغ:

تو گونه هایت را می چسباندی

به اضطراب پستانهایم

و گوش میدادی

به خون من که ناله کنان می رفت

و عشق من که گریه کنان می مرد

تو گوش میدادی

اما مرا نمی دیدی.

پی نوشت۶: آلبوم گروه 7th هم اومد...

پی نوشت۷: The Hours:

Someone has to die in order that the rest of us should value life more

پی نوشت۸: عکس از Charles C.Ebbets...

پی نوشت۹:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هچی الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۱۰: همین.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 22:57 | دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 •

من تابعیت ندارم!

 

 

یک کیسه دستم گرفتم و

هرچه وطن برایم مانده بود را

درونش بالا آوردم!

بی خیال بزرگ و کوچک بودن کوروش و چند صد خوان شاهنامه،

دل به دل سگی دادم که

همدم تمام هرزه های شهر بود!!

 

پی نوشت۱: وقتی نشستی تو یه پیکان سفید که عمرش هم اندازه ی سابقه ی کار باباته و راننده ش عین بابات، شیشش گروی نهشه، بهتره با خودت پول خرد برده باشی!

پی نوشت۲: Habla me...!

پی نوشت۳و ۴: فروغ:

کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد

باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده است.

پی نوشت۵: همین روزها به سروقت خدا خواهم رفت...

پی نوشت۶: اینجا کسی خوشبخت نیست!

پی نوشت۷: عکس از خودم...

پی نوشت۸:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۹: همین.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 22:29 | جمعه بیست و سوم اسفند 1387 •

چند خط برای صلح!

 

اگر ما به گذشته برگردیم، اگر مردای آلمانی به گذشته برگردن، اگر مردای بریتانیایی برگردن و اگر ژاپنی ها و فرانسوی ها و تمام مردای دیگه برگردن، یعنی با تمام گفته ها، نوشته ها، نقاشی ها، فیلم ها، سوسک ها، سنگرهای تک نفره و خونه مون به گذشته برگردیم، نسل های بعدی همیشه محکومند که گرفتار هیتلرای آینده بشن. این جوری هیچ وقت پسرا از جنگ متنفر نمی شن و عکسای سربازا رو توی کتابای تاریخ نشون نمی دن و به اونا نمی خندن. اگر پسرای آلمانی یاد گرفته بودن که از خشونت متنفر باشن، هیتلر مجبور بود بره برای خودش ژاکتشو ببافه.

"جی.دی.سلینجر"

پی نوشت۱: باور کنیم که آتش بس، آخر جنگ است... قطعنامه ۵۹۸ یعنی پایان... وقتش شده که چفیه هایمان را به موزه ها بسپاریم!

پی نوشت۲: قیصر امین پور:

شهیدی که بر خاک می خفت

سرانگشت در خون خود می زد و نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

"به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ،

که بر جنگ!"

پی نوشت۳: یغما گلرویی:

حالا تو نیستی و این کوچه صدام نمی زنه

حالا تو نیستی و بی تو دیگه کافه، کافه نیست

دیگه هیچ ستاره یی جرات چشمک نداره

حتی جای تن تو رو تن این ملافه نیست!

پی نوشت۴: من از چفیه های سرد که در دهانه ی اروند جا نماندند... هنوز می ترسم!

پی نوشت۵: کاشکی سال نو را سال "صلح و آشتی" نام گذاری کنند!

پی نوشت۶: در سه سال این قدر مجوز ندادیم تا موسیقی زیر زمینی کل چهره ی هنر را در ایران خراب کرد... حالا که نزدیک انتخابات شده یادمان افتاده که "سعید آسایش" هم حیف است آلبوم ندهد!

پی نوشت۷: سهراب:

دلخوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید،

کودک پس فردا،

کفتر آن هفته.

یک نفر دیشب مرد

و هنوز، نان گندم خوب است.

پی نوشت۸: عکس از Joe Rosenthal

 پی نوشت۹:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۱۰: همین.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 20:7 | سه شنبه بیستم اسفند 1387 •

شرحی بر صدای پای آب(قسمت چهارم)

 

joker.jpg Why so Serious? picture by marcymichelle1991

 من به مهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه
من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم

(کودک بزرگ شده است و دنیا را بهتر شناخته. حالا به اندازه ی یک دشت تجربه ی اندوه و غم، یا تجربه ی سبز و شیرین عرفان و همین طور دانش و روشنایی دارد.)

رفتم از پله مذهب بالا
 تا ته کوچه شک
 تا هوای خنک استغنا

(مذهب را خوب شناخته است و از این شناخت حتی به شک هم رسیده. استغنا باید به معنای رسیدن به دوست باشد و دوری از هرچیز غیر از خداوند که می تواند دوری از مذهب هم جزو آن باشد.)

تا شب خیس محبت رفتم

(محبت را می توان عشق دانست و به لحاظ لطافت به شبی بارانی و خیس تشبیه شده است. یا حتی اشاره ای به گریستن دارد.)

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق

(کسی که فراتر از عشق های متعارف و معمول باشد. کسی فراتر از عشق!)

رفتم ‚ رفتم تا زن
 تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی

(پله هایی را که از آنها گذشته است را بیان می کند. شاید تجربه ی عشق یک زن، سپس تجربه لذت که می توان آن را تجربه ای شیرین دانست که او از آن به همراه چراغ که نشانی از روشنایی است یاد می کند. "سکوت خواهش" بیان حرفهای جدایی و تنها شدن است و همین طور در جمله ی بعد به تنهایی می رسد.) 

چیزها دیدم در روی زمین
 کودکی دیدم ماه را بو می کرد

(از این قسمت سهراب به بیان تجربه های کوچک و بزرگ خود می پردازد. پاکی و زلالیت کودکان است که می توانند آن قدر آسمانی باشند که ماه را بو کنند یا شاید ماه جایگزینی برای گل و زیباییش در روی زمین باشد.)

قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد

(قفسی که در نداشته باشد نمی تواند یک قفس برای اسارت به حساب آید و نبود پرنده در آن نیز نشانه ی خوبی است. یا شاید پرنده باشد و قصد فراری ندارد و به نور تشبیه شده.)

نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت

(او راهی را تجربه کرده که عشق از آن به مرز آسمان برسد. عشقی که ملکوتی شود.)

من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید

ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.

(کوبیدن نور می تواند نشان از حلالیت غذای آنها باشد. نان را می شود نشان رزق دانست. دوری به معنای ظرف گرد بزرگ است و شبنم به معنای طراوت و تازگی. در کل می شود گفت که سفره ی آنها لبریز از مهر و محبت و عشق بود.)

من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر

(این گدا یک فقیر معمولی نیست. بلکه توصیفی از یک انسانی است که در به در دنبال آواز پرندگان است که می تواند نشان از جست و جوی او برای عشق یا عرفان باشد. می شود سپور را فقیر فرض کرد که برای او پوست خربزه هم می توانست موجب سجده شکر شود. بره را می شود به یک جوان توصیف کرد که نمی تواند بادبادک و شور آزادی آن را درک کند. الاغ در عام به معنای نفهیدن است اما اینجا می گوید که کسی که در ظاهر نفهم بود اما در عمق وجودش به دانشی عمیق رسیده بوده است. گاو هم نشان از نفهمی است که این بار توصیف می کند کسی را که سیر از نصیحت است و هنوز چیزی نفهمیده است!)

شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما

(اینجا سخن از شاعری است که پر از احساس و شعور بوده. کسی که حرمت گلها را می فهمیده.)

من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور

(نشان از ارزشمند بودن آن کتاب و جملاتش)

کاغذی دیدم از جنس بهار

(کاغذی که سبز و تازه بوده. شاید مراد از کاغذ یک دفتر یا یک یادداشت باشد.)

موزه ای دیدم دور از سبزه

(نگاه شاعر منفی می شود. موزه ای که دور از طبیعت باشد یعنی دور از تاریخ است و این یعنی هیچ!)

مسجدی دور از آب

(مسجدی که آب نداشته باشد دیگر پاک نیست و جایی برای زلالیت در آن وجود ندارد.)

سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال

(این بالین می تواند بالین مرگ باشد. آن فقیهی که خودش باید حلال مشکلات و پاسخ سوالات باشد خودش پر از اشکال و سوال، بدون امید رو به مرگ بوده است. کوزه باید برای اندازه گیری آب باشد که اینجا برای سوال استفاده شده است.)

قاطری دیدم بارش انشا

(به طنز به کسانی اشاره می کند که مثل قاطر نازا و نفهم هستند و تنها می توانند حرفهای خوب بزنند و خودشان چیزی نیستند و نمی آفرینند.)

اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال

(اشتر به معنای بارکش است و به کسی تشبیه شده که تنها پند و امسال های توخالی را دنبال خود می کشاند.)

عارفی دیدم بارش تنناها یا هو

(کسی که تنها ادای عرفا را در می آورد و تمام علمش چند واژه ی کلیشه ای است که از آنها استفاده می کند.)

پی نوشت۱: شرح صدای پای آب:

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

پی نوشت۲: حامد عسگری:

اگه یکی باشه منو بفهمه واسش غرورمو بهم میزنم

گریه که سهله زیر چتر شونه ش تا آخر دنیا قدم میزنم

پی نوشت۳: هرچند تعداد کسانی که این نوع از پستها رو می خونن به ۵ تا هم نمی رسه... اما اون چند نفر بهتر از همیشه می خونن!

پی نوشت۴: احمقانه ترین نوع روشنفکری شاید این باشه که ۵ صبح جمعه از خونه بیرون بری و به تک تک سوپورهایی که تازه اومدن سرکار بگی "صبح بخیر!"... بعد قند تو دلت آب شه که تو تنها کسی هستی که به یاد قشر محروم جامعه است!!!!

پی نوشت۵: من امروز، اول "سلام" کردم...!

پی نوشت۶: ما خونه مون کاملا تکونده شد!

پی نوشت۷: نمی دونم عکس از کیه...

پی نوشت۸:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۹: همین.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 20:35 | شنبه هفدهم اسفند 1387 •

هوس قمار دیگر...

 

jim-richardson-photo-of-konza

 

بوی تو در میان رگهایم پیچیده ...

گله ای ندارم از اینکه سلولهایم

تو را نفس می کشند

من فقط گاهی هوس می کنم

عطر تو در فضای اتاقم جاری شود و

تار و پودم را به دست تیغ بسپارم!

پی نوشت۱: "احمدرضا توسلی" دلش برای نوشته هایش تنگ شده... مجبور است که برگردد!

پی نوشت۲: مرسی از اونایی که لطفشون شامل حالم شد!

پی نوشت۳: ایرج جنتی عطایی:

گرچه جدا از تو ولی، همیشه با تو زیستم

من و تویی نکن که من، کسی به جز تو نیستم

پی نوشت۴: دارم "ناطور دشت" رو می خونم... هرچند زیاد برام جذاب نیست!

پی نوشت۵: The Dark Knight:

You either die a hero or you live long enough to see yourself become the villain

پی نوشت۶: فردا پنجشنبه است... می تواند از چهارشنبه بهتر باشد!

پی نوشت۷: عکس از Jim Richardson...

پی نوشت۸:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۹: همین.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 21:8 | چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 •

همین.

 

اوایل تار و ترمه خیلی ساده بود... می شد با انگیزه توش نوشت... یعنی رنگش آبی بود... خیلی کم رنگ نبود اما اون قدرم پررنگ نبود که دلت رو بزنه.... اما چند وقتیه که به یک عادت یا یک تکرار تبدیل شده... خاکستری شده... دیگه اون بویی که همیشه داشت رو نداره... یک "احمدرضا توسلی" راحت تره که فعلا چیزی ننویسه... شاید فردا انگیزه ی به روز کردنش برگشت... شاید هم هیچ وقت برنگشت... اما "احمدرضا توسلی" زنده س... هنوز هم نفس میکشه... باور کنید!

پی نوشت۱: لینکها رو کامل حذف می کنم تا همه، لینک های تار و ترمه رو از وبهاشون بردارند... این طوری خیلی بهتره... شاید میون این لینکها یه عالمه لینک باشه که من با تعارف اونها رو گذاشتم... اینجا باید ساده باشه!

پی نوشت۲: باز هم عکس از هیوا مسیبی...

پی نوشت۳: خدانگهدار...

پی نوشت۴:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

پی نوشت۵: همین.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 10:19 | پنجشنبه یکم اسفند 1387 •