من نمی فهمم!
تو را دیده ام
که در هوس مردی افتاده ای
و تصور می کنی چشمهایش دروغ نمی گویند!
تویی که شبیه همیشه نیستی
و دست هایت در طلب غریبه ای
سر از پا نمی شناسند!
تو را دیده ام
که مرا نمی بینی
و ساده پلکهایت را می دزدی
و من باز نمی فهمم...
و ساده نگاهت دیگر برایم نمی میرد
و من باز نمی فهمم...
و ساده در هوس مردی سقوط می کنی
و من می خواهم
که باز نفهمم...!
پی نوشت۱: مهدی فرجی:
من مدتی است ابر بهارم برای تو
باید ولم کنند ببارم برای تو
پی نوشت۲: خواب و مرگ هیچ جایی در دنیای خاکستری او ندارند... هر دویش مال همسایه هاست!
پی نوشت۳: یک حس هایی از وجود من دارند می روند... دلم برایشان تنگ می شود... اما برنخواهند گشت... می دانم!
پی نوشت۴: افشین یداللهی:
همه دار و ندارم مال چشمات
اگه پشتش بهشتی باشه یا نه
اگه دنیای من پیش از قیامت
داره با چشم تو می پاشه یا نه!
پی نوشت۵: هوا داره گرم میشه... اصلا دوست ندارم!
پی نوشت۶:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۷: همین.
جوراب... میرحسین.... دریا دادور!
من مطمئنم اگه جورابهایش رو دیده بودی دیگه باهاش صحبت نمی کردی. نمی خندیدی. ولی من جورابهایش رو دیدم. می دونم که اصلا از تو خوشش نمیاد.اونو خوب میشناسم. خیلی بهتر از تو.
من جورابهایش رو دیدم. باور کن!
پی نوشت۱: دریا دادور فوق العاده س... زیاد گوش میدم... به خصوص آهنگ "یاد من کن"!
پی نوشت۲:
سید از فصل خزان سایه ی خرداد بیار
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم...
پی نوشت۳: میرحسین امروز اومد دانشگاهمون... دوستش دارم... چون حرفهای خوب می زند... چون برایم دست تکان داد... فقط برای همین دوستش دارم!
پی نوشت۴: خیلی وقت بود جایی از ته دل جیغ نکشیده بودم... کلی وزنم کم شد!
پی نوشت۵: مامان و نسیم جوگیر شدند... حتی از من هم بیشتر!
پی نوشت۶: آلبوم سیروان خسروی رو تا آخر نتونستم گوش بدم... زیاد تو اعصابم رفت!
پی نوشت۷: بنجامین باتن رو نصفه دیدم... امشب بقیه ش رو می بینم... قشنگه!
پی نوشت۸:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۹: همین.
I'm God's lonelyman
به طرف در می روم. کلید را از درونش می کشم بیرون و میان انگشتانم نگه می دارم. عروسک آویزان به آن از لای مشتم بیرون آمده است. کله اش به حلقه ی کلید است و پاهایش رو به هوا. می ترسم خون در سرش جمع شود. احساس بدی است. وقتی سر و ته می شوی دل و روده ات را زمین می بلعد. سرت مور مور می شود. احساس می کنی ابروهایت سیخ ایستاده اند. دندانهایت را روی هم فشار می دهی. انگار دارند از درون می ترکند. عروسک را بر می گردانم. دلم می خواهد کسی هم مرا مثل این عروسک برمی گرداند. خون درون سرم را به پاهایم می ریخت. احساساتم را از پاها پس می گرفت.
پی نوشت۱: چشمان من میان رنگ لباس های تو جا مانده است!
پی نوشت۲: فروغ:
دستهایم را در باغچه می کارم
سبز خواهم شد، می دانم، می دانم، می دانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهری ام
تخم خواهند گذاشت...
پی نوشت۳: عجیب کار به کار هیچکس ندارم دیگه...
پی نوشت۴: سعدی:
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
پی نوشت۵: Taxi Driver:
Loneliness has followed me my whole life, everywhere. In bars, in cars, sidewalks, stores, everywhere. There is no escape. I'm God's lonelyman
پی نوشت۶: نقاشی از Sinceraty Alexander...
پی نوشت۷:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۸: همین.
پرنده فقط یک پرنده بود!
هراسان بالای سرم ایستاده است. راه می رود. نه دلش می آید تنها بگذاردم و نه دل این را دارد که به این صحنه های دلخراش نگاه کند. پشت سر هم می پرسد خوب شده ام یا نه. هیچ وقت نمی فهمد که سکوت توی این وقتها بهترین چیز است. یک سکوتی که بگذارد به درد خودت بمیری. این حرف زدن ها نمی گذارد تمرکز کنم. دوست دارد خودش را راضی نگه دارد. راضی به اینکه اتفاق خاصی نیفتاده است. این حالت هم یک مسمومیت یا مریضی معمولی است که هرکسی در طول سال به آن مبتلا می گردد. از عذاب وجدانش می ترسد. وحشت دارد. خودش را خر می کند. یعنی وجدانش را خر می کند.
می آیم بگویم تو نگران نباش. تقصیر تو نیست. اما قفسه ی سینه ام جمع می شود. این نفس عمیق دهانم را می دوزد. احساس می کنم ناخودآگاه سرم به عقب می رود. حالا ساکت شده است. شاید رویش را هم برگردانده تا این صحنه ی آخر را نبیند. برعکس، من، چشمهایم را دوخته ام به این مایعی که از وجودم جوشیده و بالا آمده است. حرص چند ماه است. عقده است. حسادت است. لذت، بغض و حتی عشق.
به دنیای قبلی برمی گردم. دنیایی که درونش متولد شده ام. کم کم و بدون اراده. این خیلی مهم است که بدون اراده متولد می شویم. به همان اندازه که بدون اراده می میریم. اراده ی ما تنها به درد این چند سال وسط می خورد. اول و آخر فیلم دست ما نیست. ولی هر بلایی خواستیم میتوانیم سر وسطش بیاوریم. این وسط دوست داشته ام. گریه کرده ام. این وسط یک عالمه آشغال دیگر وجود دارد که باید یکی یکی شان را با زور بالا بیاورم.
سنگینی سینه ام از بین می رود و کم کم زمین چرخشش را پس می گیرد. سرگیجه ام بهتر شده است. مزه ی تلخ غذاهای له شده در اسید معده ام دهان و گلویم را می سوزاند. خوابم گرفته است. لرز کرده ام. موهای تنم بلند شده اند. حس خوبی است. حس شفاست. پاهایم را نگاه میکنم. تازه دستگیرم می شود در توالت هستم. بدون دمپایی. پابرهنه. دستانم روی زمین اند. موهایم بهم ریخته است.
کاشی های کف توالت سرد و سفید هستند. کم کم به پهلو می خوابم. دوست دارم این حس سرما به وجودم بوزد. آرامم کند. می دانم خم شده است تا زیر بغلم را بگیرد و از این فضای گرفته که بوی استفراغ و عرق و ادرار درونش فوران می کند بیرون ببردم. اما بی خیال. چشمانم را می بندم. پاهایم را داخل سینه ام جمع میکنم و دستانم را لایشان می گذارم. دنیای آرامی آفریده ام. اینجا تنها هستم.
پی نوشت۱: فروغ:
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
پی نوشت۲:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۳: همین.
کفشهایم کو...؟
ظهر است. باد افتاده لای شاخه ی چنارهای پیاده رو. صدای پاهایم. صدای خش خش برگها. هر دو را دوست دارم. سکوت خوبی است. قدم می زنم. کوچه بلند نیست. بلافاصله می رسم به سرش. ماشین ها سر و کله شان پیدا می شود. قدم ها را سریع تر می کنم. سرم را می اندازم پایین تا به کار خودش باشد. پاهایم لای کاشیهای جور واجور بازیشان گرفته. از این مربع به آن یکی. کفشهای قهوه ایم روی خطوط بینشان جا می ماند. به کوچه بالایی رسیده ام. میروم داخل. دوباره باد می افتد لای چنارها. برگهایشان تازه سبز شده. منتظر می شوم تا صدای دیگری هم بیاید. جایش خالی است. گوشهایم را تیز می کنم. نگاهم به پایین می افتد. تازه یادم می آید که کفش هایم نیستند. کاش پاهایم چند شماره کوچکتر بودند!
پی نوشت۱: فروغ:
در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانی ست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
پی نوشت۲: دوباره روزها دارند سریع می گذرند... خوشحالم که می گذرند... حتی اگر دیگر دستم بهشان نرسد!
پی نوشت۳: عصر چهارشنبه ی من... عصر خوشبختی ما... فصل گندیدن من... فصل جون سختی ما!
پی نوشت۴: حوصله ندارم زمین سوخته رو تموم کنم... هرکی رفت نمایشگاه به جای منم کتاب بخره!
پی نوشت۵: مولانا:
ما زبان را ننگریم و قال را
ما روان را بنگریم و حال را
پی نوشت۶:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۷: همین.
No country for old man
پیرمرد همسایه ی ما امروز پیراهن صورتی پوشیده بود. جلیقه ی همیشگی اش را هم. با دوستش می رفت پارک سر کوچه بنشیند. حوصله اش که سر برود می زند به خیابان. حال و حوصله ی خانه را ندارد. حتی درش را هم رنگ نمی زند. دارد زندگی اش را میکند.
هیچ کداممان دیگری را آدم حساب نمی کند. ما شبیه هم نیستیم. جهانم جایی برای او ندارد. پیرمرد باید جهان خودش را داشته باشد. هیچ وقت او را نمی فهمم. او هم حوصله ی مرا ندارد. بی خود فیلم بازی نمی کنم. به او سلام نخواهم کرد!
پی نوشت۱: میگم خانم کولایی اگه خواستید باز این ورا بیاید قبلش با من هماهنگ کنید پلیز!
پی نوشت۲: چیپس و ماست که می خورم، حتی یاد تو هم نمی افتم... باور میکنی؟!
پی نوشت۳: آهای جدایی نمی ذارم پیش روم بایستی...
پی نوشت۴: هوای دیروز رو دوست داشتم... و هوای غروب امروز رو...!
پی نوشت۵: فردا امتحان دارم... محض رضای خدا یک کلمه هم نخوندم!
پی نوشت۶: نیما فرقه:
ساعت شمار هم کمی از هشت رد شده
قطار سمت تو هم از رشت رد شده
پی نوشت۷: کسی نیست تا برایم بادکنک بخرد!
پی نوشت۸: نقاشی از Ghirlandaio...
پی نوشت۹:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۰: همین.
تصویری به رنگارنگی این پست پیدا نشد!
شبیه تو، سرکش شدم
و از این گلیم های دست و پا گیر
پایم را درازتر کردم
تا عشق از پاشنه اش بریزد
و جای احساسم روی تنت بماند
از این حدهای لعنتی گذشته ام
که بی حد هموطنت شوم
که بگذری از اینهایی که از تو ساده گذشتند
و خاک تنت را آسان
سرزمین بیگانه نکنی!
پی نوشت۱: پیرمرد همسایه ی ما با عصا راه می رود. کمرش خم است. پیرمرد همسایه ی ما مهربان است...!
پی نوشت۲: آلبوم بنیامین مزخرف ترین، ضعیف ترین، فریبکارانه ترین، کثیف ترین آلبومی بود که توی یک سال اخیر شنیدم!
پی نوشت۳: از همه ی اونهایی که پی نوشت ۳ در پست قبل ناراحتشون کرد، معذرت می خوام... فکر میکنم اون ۹۹٪ جایی گم شده باشند... شاید هم این احمدرضا توسلی است که ۹۹٪ وبلاگها رو به خاطر این میره که بیان براش کامنت بذارن!
پی نوشت۴: آلبوم لو رفته ی رضا صادقی رو خیلی دوست دارم... کار خوب و قابل قبولی بود... حیف که نشد فرهنگی تر وارد بازار بشه!
پی نوشت۵: دل ما اون قده پاره س... موندنش مرگ دوباره س... آسمون سینه ی ما... خیلی وقته بی ستاره س!
پی نوشت۶: برای اولین بار رفتیم روی سن!
پی نوشت۷: ارنست همینگوی(پیرمرد و دریا):
First you borrow. Then you beg
پی نوشت۸: مثل اینکه فیلم "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" هم اومده...!
پی نوشت۹:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۱۰: همین.
Starry Night!
چقدر روی تنت راه رفتم،
لای موهایت ایستادم
تا
آهسته گوشه ی دلم گیر کنی
تو که دیدی
بارانی ام زیر نگاهت آب شد
و لای شعرهایم بُر خوردی!
حالا پا شده ای
و کم کم شبیه سفر می شوی
نگو که کسی روی تنت راه نرفته است
و جایی پابرهنه گیر نکرده ای!
نگو که خداحافظی لازم نیست
و هنوز می مانی...
کدام را باور کنم
کفشهایت که حتما جایشان می گذاری
یا
چشمهایی که خیلی مدت است از اینجا رفته اند؟!
پی نوشت۱:
خوابم یا بیدارم؟!
لمس تنت خواب نیست!
پی نوشت۲: این روزها آلبوم "بوی گندم" حامی رو زیاد دوست دارم... به یاد خیلی از هنرمندهای خوب... به یاد واروژان!
پی نوشت۳: ۹۹٪ خواننده های اینجا تنها به این بهانه کامنت میذارن که برم براشون کامنت بذارم... عجیب اینجا هم بوی تجارت گرفته... عجیب بوی گند خیلی ها داره منو خفه میکنه!
پی نوشت۴: واسه تو قد یه برگم...
پی نوشت۵: فروغ:
بر او ببخشایید
بر او که گاه گاه
پیوند دردناک وجودش را
با آبهای راکد
و حفره های خالی، از یاد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زیستن دارد!
پی نوشت۶: نقاشی از وینسنت ون گوک...
پی نوشت۷:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۸: همین.
روزمرگی

ساعت ۶ و ۴۰ دقیقه است. باران می آید. کافه خالی است. چراغ هایش را کامل روشن نکرده. روی صندلی ابتدای بار کنار دیوار نشسته ام. نور زرد به سرم می خورد. سایه ام روی کاغذها افتاده. مرد قرینه ی من می نشیند.
گوشی اش را در می آورد و روی بار رها می کند. گوشی اش شبیه گوشی من است. خودش آرام است. عینک دارد. کت خاکستری پوشیده. پیر است. از جعبه ی دستمال کاغذی بینمان دستمالی بیرون می کشد. دلش گرفته است. از من بیشتر. تنها است. از من بیشتر. پکر است. از من بیشتر.
گوشی را روی سطح صاف چوبی هل می دهد. بازی اش گرفته. با ناخن هایش روی بار ضرب می گیرد. تمام اینها را با نیم رخم می بینم. تمام اینها را از نیم رخش می خوانم. دست چپش را می زند زیر چانه اش و پشت بار را دید می زند. قاشق را در دست دیگرش می گیرد و غلظت قهوه اش را وزن می کند. بندهای قهوه ای ساعتش به پوست دستش فرو رفته اند. قهوه را سر می کشد. از آن لذت نمی برد. تنها خوشحال است که کمی از وقتش را گذرانده. احساس می کنم که نگاهش رویم است. چند لحظه ای به من زل می زند. ولی انگار برایش جذابیتی ندارم. برمی گردد و دوباره با گوشی اش سرگرم می شود.
ساعت ۶ و ۴۹ دقیقه است. بلند می شود. شبیه من نیست. دارد می رود. شبیه من نیست. من هنوز جایم را دوست دارم. صندلی خوبی است. شبیه من نیست. می رود که پول را حساب کند. می گوید تراولش را هم خورد کنند. حالا دیگر اصلا شبیه من نیست.
ساعت ۷ است. مرد رفته است. قهوه چی زیر چشمی دیدم می زند. از اول هم حال و حوصله ام را نداشت. شاگردش از من خوشش آمده. آن ورها دور می زند. جوان است. قهوه چی دلش می خواهد مثل مرد بروم. استکانهایش را نزدیکم خشک می کند. سر و صدا راه انداخته. کاش ارزان تر حساب کند. دوست ندارم جیبم را خالی کنم. کند. هنوز روزهای زیادی مانده...
پی نوشت۱: بر که می گردم بابا شامش را خورده... هوا هنوز روشن است... شامش را خورده و میان خبرها دارد دنبال چیزی می گیرد... شامش را خورده و من پشت کامپیوتر می نشینم!
پی نوشت۲: مولانا:
گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر
بی رقیبش دادمی من بوس هایی سیر سیر
پی نوشت۳: زمین سوخته رو می خونم... احمد محمود... جالب است!
پی نوشت۴: آخ داره بارون می زنه...
پی نوشت۵: آن روزها که رفتند... روزهای خوبی نبودند... باور کن فروغ!
پی نوشت۶:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۷: همین.
کسی که کفشهایش سبز بود... ، امروز نبود!
امروز که نبودی
گفتم،
حتما در دلی نشسته ای
که هیچ به دلت نمی نشیند!!
یا بی هوا
چشمهایت را سپرده ای
به کسی که مثل من
نتواند هر شب، خوابشان را ببیند...!
از تقویمم
امروز را خط می زنم.
حالا که
نیستی،
نیستم،
بگذار امروز هم نباشد
و عجیب
دنیا تنها شود!
پی نوشت۱:
دختری که کفش های سبز پایش بود
شانه هایم پناه اشک هایش بود...
پی نوشت۲: Una nina que habia zapatos verdes...
پی نوشت۳: من و قلبت رو جایی جا نذاری...
پی نوشت۴: شمس لنگرودی:
بازگشته ام از سفر
سفر از من باز نمی گردد...
پی نوشت۵: سرعت اینترنت منو کچل کرد...
پی نوشت۶: سهراب:
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است...
پی نوشت۷:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۸: همین.


