سایه
یکی میان ما فاصله ای نگذاشت
یکی رفت که بیاید
نیامد
نرفت، که بیاید
یکی میان ما فاصله ای نگذاشت
از بس که از تو به من نزدیک تر بود
از بس که از من به من
یکی میان ما بی فاصله
حضور گرمی داشت
یکی آمده بود تا نرود
نرفته بود که بیاید.
"علیرضا پنجه ای- از کتاب پیامبر کوچک"
اگر از تسوپفنر بچه دار شود، نخواهد توانست بارانی سه ربعی یا بارانی روشن شیک تن بچه هایش کند، او باید بگذارد بچه هایش بدون پالتو بگردند، زیرا ما درباره ی انواع پالتوها مفصلا صحبت کرده ایم. ما همچنین درباره ی زیر شلواریهای بلند و کوتاه، لباس زیر، جوراب، کفش صحبت کرده ایم- اگر بخواهد احساس فاحشه بودن یا خائن بودن نکند، باید بگذارد بچه هایش لخت در بن بگردند.
"عقاید یک دلقک- هاینریش بل- صفحه ۲۸۰"
پی نوشت۱: این روزها فقط این شعر و همین چند خط از عقاید یک دلقک را میتونم تحمل کنم.
پی نوشت۲: بعد از چند ماه دوباره حس سازدهنی زدنم گرفته!
پی نوشت۳: فردا امتحان داریم... ۸ صبح... خدا بخیر کنه... این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست!
پی نوشت۴: زهرا رهنورد:
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
پی نوشت۵: مریض شدم خیلی بدجور... امروز خوب شدم تازه!
پی نوشت۶: دیشب گفت و گو با شادمهر رو دیدم... امروز صبح هم دوباره دیدم... شادمهر همون شخصیتی رو داره که میشه دوستش داشت.
پی نوشت۷: عکس از Ian Macmillan... .
دفترهای خالی!
ترسم از این است
که دیر یا زود
پشتت را نگاه نکرده
از شعرهایم خواهی رفت
و حتی چشمانت را هم یادگاری
لای دفترم جا نخواهی گذاشت.
من دلتنگ تو هستم
و از واژه هایی که بی تو هیچ به دل نمی نشینند،
عجیب می ترسم... .
پی نوشت۱: این روزها همه چیزم شده زورکی. زورکی حرف می زنم. راه میرم. می نویسم. میشنوم. می بینم. می خونم. می خورم. انگار زورکی هم زنده ام.
پی نوشت۲: اردشیر برزگر:
آن قدر خسته ام که
اگر دستانم را رها کنی،
تا ابد خواهم خفت.
پی نوشت۳: به مامان میگم ببین محسن نامجو عجب گیتار باس زنی داره... میگه تو هم که فقط همین چیزا رو بلدی!!!
پی نوشت۴: حامد عباسیان:
قفس گرفته در آغوش میله میله مرا
چگونه عاشق و پابند کرد حیله مرا
پرنده های مهاجر! به داد من برسید
آهای! جا نگذارید از قبیله مرا
پی نوشت۵: وقتی همه عین آب خوردن دروغ میگن... باید به کسانی که راست می گویند شک کرد!
پی نوشت۶: بارون میاد... اما هوا دم داره... خیلی وقته که بارونها هم دروغی شدند!
یک وجب خاک فقط!

گیج. پشیمون. خسته. خیلی چیزهای دیگه هم هستم. حالا نه کار به کار کسی دارم، نه چیزی می خوام. فقط باید یک جا برای زندگی پیدا کنم. ترجیحا خیلی دور. هوای هیچ چی رو هم نمی نکنم. خوشی نمیزنه زیر دلم که برای لجنهای توی جوب و ... دلتنگ بشم. جای جدید. ترجیحا جایی که از دیروزم عین سگ پشیمونم نکنه. نه بیشتر. یک وجب خاک فقط.
یک کیسه دستم گرفتم و
هرچه "وطن" برایم مانده بود را
درونش بالا آوردم!
بی خیال بزرگ و کوچک بودن "کوروش" و چند صد خان شاهنامه
دل به دل سگی دادم
که همدم تمام هرزه های شهر بود!!
پی نوشت۱: چیزی از اینترنت و بلاگفا و فیس بوک تقریبا نمونده... اس ام اس هم که نمیشه زد... امتحانهای دانشگاه هم که برگزار نمیشن... تا نوشتن یادم نرفته بنویسم: "روز مادر و روز زن بر یه عالمه آدم مبارک!!!"
پی نوشت۲: من کلا خودم رو هم یادم نمیاد...!!!
پی نوشت۳: کتابهای جایزه ادبی ایران رو خوندم... جالب بودن... آدمهای آشنا زیاد توشون دیدم... حس خوبی داشت...
پی نوشت۴: آهنگ عادت شادمهر هم قشنگه... آلبوم حمید عسگری هم که می خواد بیاد... حالا باید روزمره ترین کارهایم را انجام دهم.
پی نوشت۵: امروز رفتم "درباره ی الی" رو دیدم... شاید هم واقعا یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان باشه!
پی نوشت۶: در به در دنبال ف-ی-ل-ت-ر-ش-ک-ن-م.
پی نوشت۷: از زیادی حرفام کم اومد.
خواب دیدم... سه نقطه سر خط!
اصلا می شود شاد باشی
من تنها شدنم را نادیده می گیرم
و تمام تو را ظرف یک خواب از یاد خواهم برد!
وقتی بیشتر از هرچیز شاعر نباشم
سایه ام هم دیگر خمیده روی دیوار چیزی نخواهد نوشت
و مطمئنم هیچ کس قد تو برایم
غلط از آب در نمی آید...!
من دیدم،
که شبها رویاهایم کفن پوش
از ارتفاع چشم تو سقوط می کردند
و وقتی بیدار شدم
همه چیزم به باد رفته بود
و من حتی تو را هم یادم نمی آمد.
پی نوشت۱: فروغ:
من خواب دیده ام که کسی می آید
من خواب یک ستاره ی قرمز را دیده ام
و پلک چشمم می پرد
و کفشهایم هی جفت می شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم...
پی نوشت۲: اینجا بارون میاد... باد هم... این هوا با من سر جنگ نداره!
پی نوشت۳: آلبوم شادمهر... بیشترش تکراری بود... بقیه ش قشنگ بودند... مثل همیشه هم حرفه ای... فقط این توش نبود: "فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار..."
پی نوشت۴: حسین منزوی:
به خنده گفت: ولی هیچ خوب مطلق نیست
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود
پی نوشت۵: انگار "درباره ی الی" هم اکران می شود... صفارهرندی نزدیکهای انتخابات دلش می خواهد شبیه عطالله مهاجرانی رفتار کند!
پی نوشت۶: دو پی نوشت آخر عمرشون تموم شد... نقطه سر خط.
بازنشستگی بدون مزایا!
وقتی بعد از چند سال پیچ گوشتی دستت بگیری. جوگیر میشی. بعد هی پیچ های اندازه ی قدت رو تو دیوار اتاق فرو میکنی. هی می پیچونی. باید بدونی آخرش احتمالا کل انگشتهات تاول می زنن، کف دستت قرمز و متورم میشه و خلاصه می فهمی چقدر برای این کار ضعیف هستی یا ضعیف شده ای. آخرش به این نتیجه میرسی که یا کودک مانده ای یا خیلی زود پیر شده ای(!). کلا زیاد هم فرقی ندارد. مهم این است که دقیقا روی سبابه ی دست چپت یک تاول اندازه ی کله ت زدی و نمی تونی حتی دستت رو روی سیمهای ساز بذاری. این وقتها باید خودت را خر کنی که برای این طور کارها ساخته نشده ای. این وقتها بدون رو در واسی بازنشست شوی بهتر است!
پی نوشت۱: عجب مناظره ای(؟!) بود واقعا چهارشنبه... جناب دکتر چیزی نمونده بود مجری(ساعت کوکی) رو رسما بزنند... کاش کمی رفتارمون، فکرمون و کلماتمون رو فقط به عنوان یک "آدم" تغییر بدیم... این انتظار زیادی نیست!
پی نوشت۲: دوشنبه امتحانهای ما شروع میشه... این میشه فاجعه!
پی نوشت۳: حسین منزوی:
اگرچه خالی از اندیشه ی بهار نبودم
ولی بهار تو را هم در انتظار نبودم
پی نوشت۴: یه آدم قدیمی پیدا شد...!
پی نوشت۵: آلبوم شادمهر چرا نیومد پس؟!
پی نوشت۶: عکس از هیوا مسیبی...
پی نوشت۷:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۸: همین.
پیاده در پیاده رو...
پیاده روها آنقدرها هم باریک نیستند
که نتوانم
بی تفاوت از کنارت بگذرم.
پیاده ها آنقدرها هم نجیب نیستند
که میانشان
غریب نباشی.
کاش باد بیاید
برگهای از تو مانده را جارو زند
و کاش ابرها بروند،
ظهر تابستان باشد
تو را از احساسم پیاده کنم
و جا بمانی...
حالا چنارها به چشمهایم می رقصند
برایم می مانند
حالا می دانم
بدونشان همه چقدر پیاده اند
و همه چقدر غریبانه سکوت می کنند!
پی نوشت۱: حسین منزوی:
و من همیشه دیر رسیدم
شاید
هربار با قطار قبلی
باید می آمدم.
پی نوشت۲: خیلی ها رو فراموش کردم... خیلی ها رو خیلی وقته فراموش کرده ام!
پی نوشت۳: فیلم میرحسین قشنگ بود... مجید مجیدی خوب کار کرده بود!
پی نوشت۴: روی دیوار کلاس ۱۲ دانشگاه نوشته: "من اگه خدا بودم شهر بم هرگز نمی لرزید"! ولی من اگه خدا بودم اوضاع طور دیگه ای بود!
پی نوشت۵: شمس لنگرودی:
خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو
از راه می رسد،...
و آنچه که زیبا نیست زندگی نیست
روزگار است...
پی نوشت۶:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۷: همین.
یه شب ماه میاد... من باور میکنم!
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب
منو می بره کوچه به کوچه
باغ انگوری، باغ آلوچه
دره به دره، صحرا به صحرا
اونجا که شبا، پشت بیشه ها
یه پری میاد، ترسون و لرزون
پاشو میذاره، تو آب چشمه
شونه میکنه، موی پریشون
یه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب
منو می بره، ته اون دره
اونجا که شبا، یکه و تنها
تک درخت بید، شاد و پرامید
میکنه به ناز، دستشو دراز
که یه ستاره بچکه مثه یه چیکه بارون
به جای میوه ش نوک یه شاخه ش بشه آویزون...
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب
منو میبره، از توی زندون
مثه شب پره با خودش بیرون
میبره اونجا که شب سیا
تا دم سحر شهیدای شهر
با فانوس خون جار می کشن
تو خیابونا، سر میدونا:
عمو یادگار! مرد کینه دار!
مستی یا هوشیار، خوابی یا بیدار؟
مستیم و هوشیار شهیدای شهر
خوابیم و بیدار شهیدای شهر
آخرش یه شب ماه میاد بیرون
از سر اون کوه بالای دره
روی این میدون رد میشه خندون
یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد...
"احمد شاملو"
پی نوشت۱: از دیشب فقط دارم ملودی "یه شب مهتاب" رو میزنم... امیدوارم... من فقط امیدوارم که یه شب ماه بیاد...!
پی نوشت۲: دارم فرزند پنجم از دوریس لسینگ رو می خونم...
پی نوشت۳: کاش ۲۲ خرداد شبیه دوم خرداد بشه!
پی نشت۴:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۵: همین.
عین سگ شدم!
هوا تاریک است. از آن باران های مصنوعی می آید. خوشم نمی آید. در حقیقت باران نیست. فقط می بارد که عذابت دهد. هوا دم دارد و می چسبد به تنت. شبها همه خیابانی تر می شوند. چراغ ها. ماشینهایی که جا به جا ترمز می زنند. مردها. زنها. سایه ها عجیب کش می آیند. همه تا حد تهوع آوری غریبه اند. قدمهایم را سریع بر می دارم. می خواهم کارم را تمام کنم. افسوس می خورم که چرا هندزفری همراهم نیست. حوصله ی صدای خیابان را ندارم. بوی بدی می آید. دوباره دارم سنگین می شوم!
پی نوشت۱:
واسه ما فرقی نداره، هرجا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم، به اینکه شاید، سحر و یه روز ببینیم!
پی نوشت۲: اگه فردا صبح استعفا ندم باید یه سری عوضی رو چند هفته تحمل کنم... حوصله ی باندبازی ندارم...!
پی نوشت۳: آن روزها رفتند... انگار من هم باید کم کم برم...
پی نوشت۴: اگه من رئیس جمهور بودم فیس بوک رو فیلتر نمی کردم!
پی نوشت۵: آخ سیاوش قمیشی میچسبه الان...
پی نوشت۶: نقاشی از Leonid Afremov...
پی نوشت۷:
خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
پی نوشت۸: همین.


