Goddammn 2!
این خاصیت است
همیشه
شلوارت که دو تا شد
همیشه
به این "دو"ی لعنتی گره می خوری.
نه می توانی
دل بدهی
نه بکنی.
نه می روی
نه می مانی.
و زن همسایه هم
جوری شده بود
که دمپایی هایش را بالای پله ها گذاشت
و از یک "دو" ی لعنتی آویزان شد.
این خاصیت بود.
من نمی دانستم.
تو نمی دانی.
پی نوشت۱: روزبه بمانی:
ما هر دو برای هم هر ثانیه کم بودیم
کی جز تو نمی دونه ما عاشق هم بودیم
ما عاشق هم بودیم حسی که یه عادت نیست
از من که گذشت اما این رسم رفاقت نیست!
پی نوشت۲: Forrest Gump:
"Vacation's when you go somewhere and you don't ever come back"
پي نوشت۳: منتظر Metronome باشيد.
پي نوشت۴: طراحي سايت محسن چاوشي رو دوست دارم.
پي نوشت۵: فردا امتحان دارم. ديگه آخريشه!
پي نوشت۶: كامپيوترم به طرز مشكوكي دچار ويروس هاي مشكوك شده!
Shadows

یک نفر هست
صمیمی تر از من به تو.
غریبه!
در گره ی بازوانش بی اختیار زاییده ای
و گوش به گوش دیده اندش.
شبیه ما نیست.
رو به تو
پشت به من،
نمی گذارد از بن بست تنش
به وجودم بریزی.
یک نفر هست،
ایستاده،
نمی رود،
گور مرا کنده
و گورش گم نمیشود.
یک نفر هست...
یک نفر هست...
پی نوشت۱: Le Petit Prince:
Tu deviens responsable pour toujours de ce que tu as apprivoisé
پی نوشت۲: امیدوارم بفهمی...
پی نوشت۳: روزبه بمانی:
باشه برو حرفی نیست،
من از همه دلگیرم
حالا که دلت رفته،
دستاتو نمی گیرم!
پی نوشت۴: این عباس معروفی هم انگار جدی جدی گفت: "خدانگهدار"!
پی نوشت۵: "سال بلوا" رو می خونم... عباس معروفی... حسین زیاد ازش نوشت تحریک شدم!
پی نوشت۶: فردا امتحان داریم... عجب کاری شده ها!
پی نوشت۷: خوشحالم که یک سوسک سفید هست.
پی نوشت۸: این روزها فقط میشه با سازدهنی "کودکانه" رو زد... باز زد... باز زد و خسته نشد.
* یادم رفت بگم: یک نماز جمعه زمان پدرم بود که آیت الله طالقانی خوانده بود... یک نماز جمعه زمان من بود که آیت الله هاشمی رفسنجانی خواندش!
N.O.Y.B
*آدم بزرگها ارقام را دوست دارند وقتي با ايشان از دوست تازه اي صحبت مي كنيد هيچ وقت از شما راجع به آن چه اصل است نمي پرسند. هيچ وقت به شما نمي گويند كه مثلا آهنگ صداي او چطور است؟ چه بازي هايي را بيشتر دوست دارد؟ آيا پروانه جمع مي كند؟ بلكه از شما مي پرسند: " چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟"
"شازده کوچولو"
*گاهی دلم می خواد جلوی تموم مردم وایسم... صاف صاف زل بزنم تو چشماشون و داد بزنم:
None of your business!
گرچه اونها چیزهایی که به نفعشون نباشه رو هیچ وقت نمی شنون... .
پی نوشت۱: Leon:
"Don't talk like that about pigs. They're usually nicer than people"
پي نوشت۲: Forrest Gump رو ديدم... واقعا خوشم اومد.
پي نوشت۳: بلاگر درست شده... حالا اونجا هم مي نويسم... وردپرس و فيس بوك رو هم يه كاري بكنين بي زحمت!
پي نوشت۴: هوا به شدت گرمه. خواهشا اينجا نياين مسافرت.
پی نوشت۵: Enrique Iglesias:
They say love is just a game
They say time can heal the pain
دلم می خواهد فقط فریاد بکشم و همه را از فاجعه خبر کنم!
کسی یاد خورشید نیست
و پرستوها
به انزوای خانه هایشان
خو گرفته اند.
نمی خواهم باور کنم
کودکم
میان بلاتکلیفی فقر و ایمان
آیت الکرسی می فروشد،
و مادرم
هی ختم انعام می گیرد
هی روز و شب دلش خوش به مفاتیح است.
و هنوز نذر می کند،
روزه می گیرد،
و درد، مرگ
و این چله ی ظلمت را
به پای صلاح خدایش می بندد.
کسی یاد خورشید نیست،
به چار دیواری ام پناه می برم
و انگار دیگر،
به آن خو گرفته ام.
پی نوشت۱: حسین صفا:
آینه و شمعدون نمی خوام
من لب خندون نمی خوام
هرچی که خنده ست واسه تو
هرچی غمه برای من.
پی نوشت۲: مهناز یوسفی:
من سرزمین شما هستم
ارتفاعی بلند
برای مردمی که بیرون از لب می خندند
پی نوشت۳: Forrest Gump... شاید امروز... شاید فردا... دیدمش!
پی نوشت۴: آهنگی که فرزاد فرزین آخر فیلم "سوپر استار" می خونه هم قشنگه.
پی نوشت۵: عنوان این پست یک جمله بود از دکتر شریعتی.... احساسم شبیه احساس اون بود... اگه نگفته بود... حالا حتما من می گفتم.
پی نوشت۶: عکس از Carol Guzy.
کسی دانای کل را نمی شناسد؟!
وقتی نمی توانم جوابش را بدهم شروع می کنم به مغلطه کردن. از زمین و زمان می گویم تا شاید رشته ی کلامش را گم کند. از این رفتار من خوشش نمی آید. خودم هم از این تکه کلام های مادربزرگی ام خوشم نمی آید. اما چاره ای نیست. من هیچ وقت جنبه ی باخت را نداشته ام. اخمهایش در هم رفته است. دوست دارد یا جلویش کم نیاوری یا اینکه دربست حرفش را قبول کنی. میانه ماندن بیش از هرچیزی حس تنفر را در او برمی انگیزد. می گوید میانه ها تکلیف ندارند. دلشان می خواهد هم بد باشند هم خوب. میانه ها از دو طرف آن قدر کش می آیند تا جر بخورند. یا سرد است یا گرم. یا بد است یا خوب. می گوید نمی شود هم بد بود و هم خوب. وقتی این دو تا را از هم کم کنی آخرش یا بدی می ماند یا خوبی.
پی نوشت۱: اون مشکلی که با مو داشتم رو عینا در حال حاضر با ریش دارم.
پی نوشت۲: علیرضا پنجه ای:
هیچ کس همان هایی نیست که تو می بینی
چراغ را بیاور
اینجا کنار پنجره
آفتاب همیشه روزنامه می خواند
پی نوشت۳: جورج اورول:
تاریخ مشتمل است بر یک سلسله شیادی، که توده های مردم را ابتدا به دام می کشند و با وعده ی ناکجاآباد به عصیان وادارشان می کنند و پس از آن که توده ها وظیفه ی خویش را انجام دادند، از نو بازبندی اربابان جدید می شوند.
پی نوشت۴: تاریخ در هر صورت تکرار می شود و ارباب ها عاقبت خوشی نخواهند داشت. باور کن آقای اورول!
پی نوشت۵: دیروز نشستم دوباره گلادیاتور رو از تلویزیون دیدم... گمونم تعداد دفعه ای که این فیلم رو دیدم دیگه داره دو رقمی میشه!
بهار دیگر
این جمهوری
در چند خط بالاتر
تمام شد.
کسی یادش نبود
سیل که بیاید،
آب از سرها می گذرد.
کسی نمی دانست
مرده ها
همه را با خود خواهند برد.
پی نوشت۱: تبریک... به هرکسی که شبیه پدر... به هرکسی که شبیه مرد... بود... هست.
پی نوشت۲: احمد شاملو:
قصد من فریب خودم نیست، دلپذیر!
قصد من
فریب خودم نیست.
اگر لبها دروغ می گویند
از دستهای تو راستی هویداست
و من از دستهای تست که سخن می گویم.
پی نوشت۳: کسی احیانا از یک عدد "سوسک سفید" خبری نداره؟!... چند وقته نیستش!
پی نوشت۴: ویلیام فاکنر(خشم و هیاهو):
"انسان مساوی است با حاصل جمع بدبختی هایش. ممکن است گمان بری که روزی عاقبت بدبختی خسته می شود، اما آن وقت خود زمان مایه ی بدبختی ات خواهد شد."
پی نوشت۵: دیشب مثلا ورزش کردیم!
پی نوشت۶: دلم یک فیلم خوب می خواد.
پی نوشت۷: عنوان این پست نام شعری از شاملو بود.
پی نوشت۸: روز قلم هم بر هر کسی که حداقل زمانی دوست داشت بنویسد... مبارک.
باران می آید
شیشه های عینکم تر می شوند
تاریکی را می شنوم
که از کنار ابرهای پشت عینکم
آرام آرام به دهانم می ریزد
و خمیازه ی غریبه ای
به وجودم می کشد
باران می آید
کفشهایم خشک اند
و همین طور دستهایم
که رو به آسمان ایستادند
باران می آید
عینکم تر می شود
بارانی ام به بدنم می چسبد
و انگار زیر بارانی ام، باران می آید
و انگار زیر عینکم...
پی نوشت۱: فروغ:
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود، و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت.
پی نوشت۲: ویلیام فاکنر(خشم و هیاهو):
"بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی تواند یاریش کند- نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر- بدبختی آدمی وقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد."
پی نوشت۳: بالاخره یه هندزفری پیدا کردیم که سرش مثل سونی اریکسون باشه تهش مثل نوکیا!
پی نوشت۴: موهامون رو کوتاه نمودیم!
پی نوشت۵: تا دیشب حدود ساعت ۱۰ قرار بود امروز بعد از چند وقت دوباره بریم کوه... خب نرفتیم!
پی نوشت۶: دیروز بعد از چندین سال دوباره Le grand bleu یا همون Big Blue رو ديدم... عكس هم به بهانه ي اين فيلم كه خيلي دوستش دارم، بود.
اندر حکایات کوتاه کردن موی اینجانب!
نسیم و مامان میگن این دفعه پیش این آرایشگره نرم. نینا هم که از اونا بدتر. میگن موهات رو عین سربازها میزنه!!!. من "تقی" رو دوست دارم. آخه از این آرایشگرها نیست که تا نشستی سفره ی دلش رو باز کنه و از تو هم بخواد سفره ی دلت رو باز کنی. اینهای دیگه تا اولین بار میری پیششون میگن "شما مال اینجا نیستی... نه؟!" "تازه اومدی اینجا؟!"، بعد تو گیج میشی که بالاخره مال اینجا هستی یا نه؟!. حرفاشون که تموم بشه یکم موهات رو لای انگشتاشون بالا پایین میکنن و میگن قبلا کجا رفتی، همه ی مو رو کوتاه بلند زده که ناکس(!).
تقی آخرش که بخواد حرف بزنه اون آخرشه که می پرسه اندازه ش خوبه یا بازم بزنم. زیادم تعارف نداره. یعنی کلا زبون باز نیست. هی گیر نمیده که قابل نداره. کارش که تموش شد صاف صاف زل میزنه بهت تا حقش رو بدی. مجیز فقر رو هم نمیگه. کلا تقی هم از من خوشش میاد. منم آخرش که بخوام حرف بزنم اون اولشه که بگم جلوش رو بزن تا این طوری فوکول نشه و دورش رو هم یه وقت زیاد نبری بالا(!). گرچه بازم فایده ای نداره. هرچه قدر هم که بگی تقی کار خودش رو میکنه. باز مثل سربازها کوتاه میکنه و تازه یه فوکول هم جلوش میذاره. بعد مجبوری تا موهات دوباره بلند شه، بدیشون رو به بالا و یه کلاه آفتابی هم بذاری سرت. کاریشم نمیشه کرد...، عادت داره!
پی نوشت۱: امروز بعد از ظهر دیگه میرم سروقت تقی!
پی نوشت۲: این کارهای سیروس مقدم واقعا ضعیف و مسخره هستن... کارهایی که هیچ وقت ارزش وقت گذاشتن رو ندارن... البته این "رستگاران" خوبیش اینه که میتونی آخرش که تموم شد از اتاق بیای بیرون و صدای متفاوت "شده ی" محمد اصفهانی رو گوش بدی... بعد امیدوار بشی که آلبوم جدید محمد اصفهانی میتونه یک انقلاب در کارهاش بشه!
پی نوشت۳: البته شعر عبدالجبار کاکایی هم خوبه هاااااااااا... گرچه هیچ وقت تو وبلاگش شعرهای دلچسبش رو نمیذاره!
پی نوشت۴: این طور که معلومه ما باید تا ۱ مرداد همین طور در حال امتحان دادن باشیم!
پی نوشت۵: من از تمام خفاشهای ترسو بیزارم... کسانی که حتی جرات ندارند "عقیده" ای برای خودشان داشته باشند و برای منافعشان دائم از این طرف به آن طرف می پرند.
پی نوشت۶: تویی که حتی وقتی زبونت هم زخمه با تموم احساست میزنی و میخونی رو زیاد دوست دارم.
ژنرال به فرشته شليك كرد!
پشت به آفتاب مي دوم...
تا شب نشده
بايد سايه ام را
از سيم خاردارها عبور دهم.
بايد دستهايم را به بي رحمي تيغ هايشان گره بزنم،
پاهايم را به درد بچسبانم،
و خونم را رويشان بپاشم!
و به كبكها مي گويم:
از زير برف
سرهايتان را بلند كنيد
اين صحنه ها ديدن دارد،
سايه ام دوست دارد زنده بماند،
نفس بكشد،
و تا شب نشده
آزاد است.
پي نوشت۱: يك پشه امشب روي من كليد كرده... خدا بهش رحم كنه!
پي نوشت۲: يكي منو ببره موهام رو كوتاه كنم.
پي نوشت۳: هوا به طرز عذاب آوري گرم است.
پي نوشت۴: عنوان اين پست اسم يك كتاب بود از يزدان سلحشور...
پي نوشت۵: آهنگ جديد دلم مي خواد...
پي نوشت۶: عكس از Carol Guzy.
مردی که دوستش دارم!

مرد سبزه، تنها و عجیب است. چون وسط سرش تاس شده موهای کنار گوشش را هم با تیغ می تراشد. خوشحالم که مثل تاسهای دیگر چند تار مویش را بلند نکرده تا از این طرف سرش به آن طرف برساند. تیپ و قیافه اش، حتی سیگاری که می کشد همگانی نیست. سیگارش سفید است و از این ایرانی ها نیست که پاکتهای قرمز و سفیدشان با اعصابت بازی می کنند. یک فندک زیپو نقره ای دارد. برای همین بوی گوگرد کبریتش خفه ات نمی کند. کلاه بره سر می گذارد. بیشتر اوقات شلوار کتان کرم و یا سرمه ای پایش است و گاهی جین یخی. کفشهای جیر بنددار می پوشد. مردهای همسن او کفش های چرم می پوشند تا دیرتر خراب شود. کفشهایشان را سالها واکس و قالب می زنند. نمی دانند این واکس زدن ها تنها قسمتهای شکسته ی کفششان را بیشتر جلوه می دهد.
مردهای همسن و سالش ازدواج کرده اند. سبیل می گذارند. شکم هایشان بزرگ می شود. شوخی هایشان هرزه تر. بچه دار می شوند. اولی دختر. دومی پسر. ماشین می خرند. جمعه ها می روند پیک نیک. عیدها شمال می روند. با پسرشان می روند دریا. زن و دختر روی ساحل زیر انداز پهن می کنند و آنها را تماشا می کنند. تعطیل که باشند مشهد هم خواهند رفت. پیراهن های دکمه دار مردانه می پوشند. ترجیحا سفید. شلوار پارچه ای هم. ترجیحا مشکی. مردهای همسن او در به در دنبال یک لقمه نان هستند. می چرخند. به هر دری می زنند که زندگی شان بچرخد.
او مجرد است. شب که باشد آهنگهای فرهاد را سوت می زند و در کوچه قدم میزند. صورتش را طوری می تراشد که پوستش آویزان شود. توپ پلاستیکی بچه ها را شوت می کند و با خودش می خندد. سر تکان می دهد. یک پک عمیق به سیگارش می زند. چشمهایش را تنگ میکند. شش اش گروی نه اش است. همسایه ها دوستش ندارند. جورابهایش. جورابهایش را باید مهم ترین قسمت در وضعیت ظاهری او دانست. جورابهایش نخی و کلفت هستند. حتی وقتی تابستان باشد. مرد، دوست داشتنی است. من خدایش هستم!
پی نوشت۱: خشم و هیاهو... ویلیام فاکنر... روایت متفاوتی دارد!
پی نوشت۲: حیف نیست درباره ی الی فروش کم تری از اخراجی ها داشته باشه؟!
پی نوشت۳: همه كنكور رو خوب ميدين... من مي دونم.
پي نوشت۴: ديروز را دويدم تا شايد امروز بهتر باشد... امروز را ديگر نمي دوم به فردا اميدي نيست!
پي نوشت۵: مسلم محمودي:
سگ همسايه ما
ديشب ساعتي قبل از شام
سكته اي كرد و مرد!
من به قانون زمين مي خندم
كه چرا نعش سگي روي زمين مي ماند!
پي نوشت۶: فرزند پنجم از دوريس لسينگ را نخونديد هم آسمون به زمين نمياد!
پي نوشت۷: عكس از Steve Mccurry... .
آهای بچه های کلاس خانوم بوستامانته... ۸ تیر ساعت ۱۰ صبح امتحان گفت و شنود داریم هااااااااا... گفته باشم بعد نگید نگفتم!!


