Adieu Gary Cooper
لنی وقتی شب به اسکی می رفت حال عجیبی پیدا می کرد، که بعد دوست نداشت به آن فکر کند. البته او به خدا اعتقادی نداشت، چه حرفها! ولی احساس می کرد که به جای خدا کسی یا چیزی هست. کسی یا چیزی که با خدا کاملا فرق دارد و هنوز به داد کسی نرسیده است. وجود او را چنان بدیهی می دانست که تعجب می کرد که چطور مردم هنوز به خدا اعتقاد دارند. حال آن که چیزی چنان تابان و حقیقی وجود دارد، چیزی که مطلقا نمی شد در وجودش تردید کرد. آدمهایی که به خدا اعتقاد دارند در اعماق دلشان همه بی خدا هستند.
"رومن گاری- خداحافظ گاری کوپر"
پی نوشت۱: بعد از رخوتی که نویسنده های روس، آدم رو دچار میکنن، "خداحافظ گاری کوپر" مثل یک جای دنج و خلوت میمونه.
پی نوشت۲: من لنی رو توی این داستان دوست دارم...
پی نوشت۳: جون سگ تر از این تابستون فصلی وجود نداره!
پی نوشت۴: احمد شاملو:
من عمله ی مرگ خود بودم
و ای دریغ که زندگی را دوست می داشتم!
پی نوشت۵: عکس از Pakpao.
Take me somewhere far away!
نمی پرسم چرا(؟!)
باشد.
نمی آیم به تو
و مجبورم این راه دور را
نیامده بازگردم؛
دست از پا درازتر!
جنگجوی خوب
من از اولش هم
آسان نمی گرفتم
که بخواهم حالا سختش کنم...
و باز؛
نمی پرسم چرا!
این دیگر که معلوم است؛
من به تو نمی آیم،
تو هی از من می روی...
پی نوشت۱: این شعر خیلی خیلی می توانست بهتر باشد... اما گاهی حوصله ی بهتر نوشتن نیست فقط می خواهی بنویسی... فقط همین.
پی نوشت۲: ایرج جنتی عطایی:
واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم
عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم
پی نوشت۳: گوشیم یک طرفه تشریف داره... شاید کلا قطع هم بشه!
پی نوشت۴: آدم ها زمخت هستند... باور کن!
پی نوشت۵: ابی رو شاید سال به سال گوش نکنم... اما وقتی یه بار هوس کنم گوش بدم فوق العاده لذت بخشه...
پی نوشت۶: عکس از Pakpao.
رفت و برگشت!
حالا من دور خواهم شد. تا آنجا که از افق مکالمه ی نیرومند او در کسی یا چیزی پناه بگیرم.من دور خواهم شد و باز فرو خواهم رفت و همه ی زیبایی های فهمیدن هایش را برای کسانی رها خواهم کرد که او را هرگز درنخواهند یافت. نه، هرگز در نخواهند یافت. حتی ذره ای در نخواهند یافت. و خوب می دانم جز من، جز این من از نفس افتاده، هیچ روحی نمی تواند او را آنچنان که هست، آنچنان که نیازی به تا کردن و کوچک کردن و مچاله کردن اش نباشد، ادراک کند. و این، این گذاشتن ناگهانی نقطه در دل کلمه، این سلاخی و کشتار کلمه، پرمعناترین و بزرگ ترین و غم بارترین و غریب ترین و تلخ ترین و عمیق ترین تراژدی روح انسانی است. اکنون تا چشمها فرو رفته ام. نفس ام را در سینه حبس کرده ام و منتظرم. دیگر چیزی باقی نمانده است. شاید دقیقه ای. ثانیه ای. لحظه ای. اندکی درنگ. تنها اندکی. تنها اندکی درنگ کافی است تا از پیشانی هم بگذرد. از پیشانی که گذشت دیگر تمام شده است. آن موج نیرومند. آن حرف نیمه تمام. آن گلوله ها. آن تقابل نابرابر دو روح. و خیلی چیزهای دیگر. و همه چیز.
"مصطفی مستور- مردی که تا پیشانی در اندوه فرو رفت"
پی نوشت۱: جی دی سلینجر(ناطور دشت):
عقیده ی من این است که اگر آدم دختری را واقعا دوست نداشته باشد، ابدا نمی بایست باهاش ور برود...
پی نوشت۲: تهران هم مثل جمعه های فرهاد انگار حرف تازه ای برام نداشت... هرچی بود پیش تر از اینها گفته بود!
پی نوشت۳:اگه ۳۶۰ كيلومتر با بابابزرگتون همسفر بوديد؛ آهنگ گوش کنید و خودتون رو به خواب بزنيد!
پی نوشت۴: دیروز در جاده بودن... دیشب تا دوازده تو خیابون بودن... امروز ساعت ۵ بلند شدن... امشب دیگه دلم می خواد بخوابم و خواب ببینم!
پی نوشت۵: مزدک پنجه ای:
آهای، آدم های مریخی
سنگ نیندازید
نمی بینید مگر دستمال سفید تکان می دهیم
نتوانیم اگر، باد تکان می دهد
ما که دعوا نداریم
انسانهای بسیار به دیدارتان می آیند
آب دارید اگر، کنار بگذارید
ما
نان
می آوریم
پی نوشت۶: تا به حال ایران این قدر نمرده بود.
پی نوشت۷: نقاشی از Audrey Frank Anastasi.
Downpour
باور کنم
حالا حالاها دوستت نداشته ام؟!
خنده ام می گیرد
همه چیز عوضی شود؛
شوخی کنی؛
بزرگ!
بخندم؛
تلخ!
منی که آن قدر پدرسوخته نیستم
گول بزنم خودم را
و راضی شوم
به همین که قدم بزنی از من
و دمِ اذانی بگذری راحت
از رویم!
به همین وقت،
من چند خط برای تو خیال کردم
که خیالش را هم نمی کنی
و تو با یک چوب مرا و همه را زدی(!!)
که آرزویم این شد؛
"من" و "بقیه" ای داشته باشیم.
خنده ای نیست
حقیقت است؛
تلخ!
اگر گذشته ها نگذشته باشد
باور کنم یا نه
- حالا حالاها باز تو دوستم نداشته ای نه من!
" دم دم های اذان- رشت"
پی نوشت۱: حسین منزوی:
نبود معجزه هایی که با نسیم نبود
در آنزمان که نسیم اینچنین عقیم نبود
برای آنکه گلی وا شود ز خاطرمان
هوای دوست وزان بود اگر نسیم نبود...
پی نوشت۲: به قول کوروش:
برای میرحسین موسوی دعا کنید. کاری ندارم که چه شد و چه نشد، چه گفتند و چه نگفتند. میرحسین، مردی بود که اگر میآمد، کشور ما را عطر معنویت و نیکی فرا میگرفت. مردی که هنوز در سی سال پیش باقی مانده بود و بلد نبود با معادلات حقیر این زمانه چه طور دست و پنجه نرم کند... "من، میرحسین موسوی... آمدهام تا کرامت انسانها را پاس بدارم...". ما نبودیم و آن روزها را ندیدیم، ولی میرحسین، بوی روزهای اول انقلاب را با خودش آورده بود...
پی نوشت۳: من چقدر غمگینم وقتی مردها کم می شوند!
پی نوشت۴: فردا صبح میرم تهران...
پی نوشت۵: نقاشی از Leonid Afremov.(عنوان این پست نام همین اثر بود)
اگر...
چند ماه پیش:
من از گلدسته ی "مرتفع" مسجدها هم،
هنوز می ترسم...!
امروز:
من از گلدسته ی "مرتفع" مسجدها هم،
هنوز می ترسم...!
انگار جز زمان هیچ چیز "تغییر" نمی کند. نه نگاه من... نه نگاهِ...!
پی نوشت۱: آخ(!) چی میشه این چند روز مداح ها ممنوع صدا بشن! همین طور عوضی ها!!(عوضی ها قشر خاصی از هر اجتماع رو شامل میشن).
پی نوشت۲: سهراب:
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
-دختر بالغ همسایه-
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند.
پی نوشت۳: عکس از هیوا مسیبی.
"آن مرد لعنتی"
من می ترسم؛
از دزد تو
از؛
"آن مرد آمد"
که دفترهایت را پر کرده.
"از آسمان آمد"
که تو را کوچکتر می بیند
از دهانش
و تو خیلی بزرگ
آن قدر که بالا بیاندازی
کلاهت را
و قاضی اش نکنی.
من می ترسم از؛
"آن مرد با اسب سفید آمد"
که این شاهزاده
کفشهایت را
نمی فهمد،
نمی بیند،
و من کم کم روی پاهایم
درد می شوم...
و باز می ترسم
از؛
"سبد... سیب"
و بیزارم از
"کوکب خانم" که کبری شده؛ این "مرد" بیاید(!)
با داس
بزند به ریشه ی من و تو
بیاید
"از آسمان"
"مرد" لعنتی
بیاید...
پی نوشت۱: ؟!
نگاهم کن که من رو به سقوطم
نه این "من" نیست منی که رو به روتم...
پی نوشت۲: Jose Feliciano:
Let it rain all night long
Let my love for you go strong
As long as we're together
Who cares about the weather
پی نوشت۳: صد و شصت تا ویروس تو کامپیوترم بود!!!
پی نوشت۴: دیگه حوصله ی تابستون نیست...
پی نوشت۵: یادم رفت بگم...: شب قدر... بدون خاتمی... سخت است!
پی نوشت۶: نقاشي از Jack Vettriano.
بعدا نوشت: شاعر پي نوشت ۱ مشخص شد: محمود الهو یی ... ممنون از كژال.
يه تنهايي... يه خلوت!

تمام بدبختی همین جاست. آدم هیچ وقت نمی تواند جایی را پیدا کند که دنج و دلچسب باشد، برای این که همچو جایی اصلا در دنیا وجود ندارد. آدم ممکن است خیال کند که همچو جایی وجود دارد، اما همین که پاش رسید آنجا و موقعی که اصلا هیچ انتظارش را ندارد یک نفر از غیب پیدایش می شود و درست جلو چشم آدم می نویسد، "دهنتو..." اگر قبول ندارید یک بار امتحان کنید. من گمان می کنم موقعی که بمیرم، و مرا توی قبرستان چال کنند، یا سنگ قبری رویش بگذارند که رویش نوشته شده باشد، "هولدن کالفیلد"، متولد سال فلان و از این جور چیزها، آخر سر درست زیر آن خواهند نوشت، "دهنتو". من این را حتم دارم. حالا می بینید.
"ناطور دشت- جی دی سلینجر"
پی نوشت۱: یک اثر تار و ترمه ای در خزه.
پي نوشت۲: آنا آخماتووا:
پنداشتيم تهي دستيم و بي چيز،
اما زماني كه آغاز شد از دست دادن همه چيزي،
هر روز برايمان خاطره اي شد،
آنگاه شعر سروديم
براي همه ي آنچه داشتيم،
براي سخاوت پروردگار.
پي نوشت۳: ۱۸۶۰ تا ۱۹۶۳ ادبيات رو دوست دارم...
پي نوشت۴: اين سايت دانشگاه گيلان واقعا به چه دردي مي خوره؟! باز من نمي تونم وارد سيستم بشم!
پي نوشت۵: اين روزها انگار فقط با موسيقي مي گذرد!
آينه
درون آینه تصویر زنی ست
که می خندد؛
ظريف،
با چشمان عميقش.
که مدام می گذرم از او
و باز رو به رویم تکرار می شود...
و احساس من
این روزها
احساس "شهر" است،
احساس شب لامپ های زرد روسپی خانه های شوروی،
بلاتکلیفی رشت
که هم دوست دارد
سبز باشد،
که هم دوست دارد
تهران!
احساس من این روزها
گره خورده
به تصویر آینه ای قدی،
به اندام زنی که هی از دست او می کشم
و هی دست از تقدیر من نمی کشد.
درون آینه تصویر زنی ست
که موهایش را در امتداد بی نهایت "آینه" گم کرده "ام".
درون آینه تصویر زنی ست
که مدام رو به رویم تکرار می شود...
تکرار می شود...
ت
ک
ر
ا
ر
...!
پی نوشت۱:
این مرده از هوای تو دم می زند هنوز
با زنده های شهر قدم می زند هنوز...
پی نوشت۲: Avril Lavigne:
When you walk away I count the steps that you take
Do you see how much I need you right now
پی نوشت۳: علیرضا پنجه ای:
دارم همین که دیروز می مردم
فردا دیر می شوم
خداحافظی ندارد
اتوبوسی دیگر!
چند دقیقه ایوب اگر باشی!
پی نوشت۴: کاش پیامبری پیدا شود که دینش را برای خودش نگه دارد!
پی نوشت۵: نقاشي از Jack Vettriano.
دوباره نمی خوام...
باشد شما بخندید...
عشق اشکنک داشت.
من بی جنبه بودم
دلم که شکست،
مادرم را آوردم!
پی نوشت۱: جلیل صفربیگی:
خودکار سه رنگ قابلم را نبری!
دفترچه ی مشق خوشگلم را نبری!
من با تو سر نیمکت زندگی ام
عمری ست مواظبم دلم را نبری!
پی نوشت۲: چرا کسی نمی خواهد بفهمد... کتابها... چشمها... همه... مثل سگ دروغ می گویند!
پی نوشت۳: Taylor Swift... تنها خواننده اییه که انگار موزیک-ویدیوهاش رو بیشتر از آهنگهاش دوست دارم... احتمالا به خاطر چهره اش باشه!
پی نوشت۴: من با آل استارهای سورمه ایم این روزها خوش هستم!
پی نوشت۵: فروغ:
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست،
در نفسش با ماست، در صدایش با ماست
روز، شب، بی تو "تر"، انگار باز می گذرد!
عادت می کنم،
به روزهای بی تو
به شبهای بی "تو" تر!
تویی که بیایی
به سازت برقصم
و نوبتت که شد
به رقصت بنوازم.
تویی که از چشمهایت سقوط کنم
و هی دست از سرم بر نداری...
و باز شبانه روزم
بی "تو" تر
میان راه به انتظار کسی بگذرد
که مثل تو نباشد،
تا خیال برم دارد شب دراز است
و بوی ادرار به شعرهایم بریزد...
کسی که اول و آخرش "من" باشم
و حرفهایم را ببیند،
- درک هم نکرد...، نکرد!
گور پدرش
- همین کافی است
که تا عقده هایم در آستینم دلمه نبسته
یک بار هم شده
کسی به ساز من برقصد!!
پی نوشت۱: همه خوابند... تنها چراغ روشن خانه همین اتاق است...
پی نوشت۲: یغما گلرویی:
کاش "یکی بود یکی نبود"، اول قصه ها نبود
اون که تو قصه مونده بود، از اون یکی جدا نبود...
پی نوشت۳: رضا یزدانی از همه چیز بهتر جواب میده.
پی نوشت۴: یک قرار قهوه ای درون کافه ای بگذاریم...
پی نوشت۵: شازده کوچولو:
آدم هیچ وقت از جایی که هست راضی نیست.
پی نوشت۶: حس سازدهنی اومده... "مرا ببوس"... گلنراقی...حیف که همه خوابیده اند... .


