تبليغاتX
تار و ترمه

آدم بزرگهای کوچک(Version II)

کودکی ام؛

از جیبــــــــم افتاده!

بزرگي ام؛

از دهــــانم!!

 

اين وسط،

مــادربــزرگ هم كه راست باشد،

كفشهايــم را

پــدرم از عمــو نــوروزهاي دروغــي پر مي كند...

و من هرچقدر برايت شعر بگويم

باز دهانم بوي شير مي دهد،

و آخرش هيچ كس

آدم بزرگهاي كوچك را نمــي فهمد!!

 

پی نوشت۱: رومن گاری(خداحافظ گاری کوپر):

"مساله نه بر سر خداست و نه زحمتکشان. مساله امامزاده سازی است. آیا باید همان طور که هزارسال در مقابل کفر لرزیده ایم همچنان در برابر کفری از نوعی دیگر بلرزیم؟ آیا "من" دیگری جز به صورت بی غیرت مطلق حق وجود ندارد؟ آیا تنها "من" مجاز همان است که مثل شاشگاه ها مورد استفاده ی همگانی باشد؟"

پی نوشت۲: جلیل صفربیگی:

خوب و بد و اشتباه را بگذارید

شیطان و من و گناه را بگذارید

می خواهم از این به بعد آدم باشم

لطفا سر من کلاه را بگذارید!

 

پی نوشت۳: چرا تاریخ مصرف "علی لهراسبی" این قدر کوتاهه؟!

پی نوشت۴: اجازه بدید یه لیوان آب بخورم، بقیه ش رو میگم......

پی نوشت۵: این هم از نمایشگاه مطبوعات امسال!

پی نوشت۶: عکس از Guillermo Lobera Temes.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 13:23 | پنجشنبه سی ام مهر 1388 •

آن... قبلش... به... باد... رفت!

Liberty

دیوانه تنها موجودیه که می تونه همزمان با FL Studio کار کنه، "چند روایت معتبر" بخونه و وبلاگ ها رو هم چک کنه!! حتی می تونه تو این بین به این هم فکر کنه که چرا توصیف های "مستور" شبیه دخترهای چهارده ساله است(؟!) و حتی با خودش بخنده(!) و تازه بعد به این نتیجه برسه این مستور که می تونه این طوری ننویسه پس چرا به این لحن این همه علاقه داره(؟!) و برای خودش کلی هم تعجب کنه تا یادش باشه اگر دید این آقا رو بپرسه حتما!! دیوانه خب همین طوره. هی "درام" می چینه، هی "در چشمهات شنا می کنم و در دستهات می میرم" می خونه و یکی یکی صفحه ها رو می بنده و خودش چیزی بلغور می کنه- دست خودش نیست که- دیوانه همین طوره!

پی نوشت۱: اگه با سازمان بازنشستگی، وزارت بهداشت و درمان، ۱۱۵، استانداری و روزنامه های کثیرالانتشار کاری چیزی داشتین و تلفنشون مشغول بود، به بزرگواری خودتون ببخشید!!! راستیتش حقوق بازنشسته ها رو خب نریختن، مامانم از صبح با کلهم ارگان های دولتی و غیردولتی کار داره.................!

البته یکم منتظر بمونین جون شما قطع میشه ها... فقط یکم دندون رو جیگر بذارین حــــــــــله!!!

پی نوشت۲: پام درد میکنه و یادمم نیست چشمم آخرین بار کی پریده.....!

پی نوشت۳: Enrique Iglesias:

Monday night, and I feel so low
I count the hours, but they go so slow
I know the sound of your voice, can save my soul
City lights, the streets are gold
Looked down my window to the world below
Move so fast, but it feels so cold
And I am all alone
Don’t let me die, I’m losing my mind
Baby, just give me a sign

پی نوشت۴: از "شنبه" تازه از شما خوشم آمد. جان شما راست می گویم. آن قدرها هم دیر نبود که(!). بالاخره اصل ماجرا از شنبه بود دیگر. نبود؟! آن قبلش که همه به باد رفت... آن "دوازده دقیقه" که من توانستم نفس بكشم... آن همه"..."، اصلا ولش کنید...! می گویم که؛ "آن... قبلش... به... باد... رفت! "حالا چه فرق می کرد که من شما را از ته قلبم دوست بدارم یا از کف پایم!؟ مهمش همان شنبه بود دیگر!

پی نوشت۵: تا حالا شده احساس کنین بوی نون خشک میدین!؟

پی نوشت۶: عکس از Jean-Pierre Zanotti .

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 23:28 | دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 •

آدم بزرگ کوچک!

کودکی ام؛

از جیبم افتاده،

بزرگی ام؛

از دهانم!

 

این وسط،

نه

بچه هایتان مرا بازی می دهند،

نه

شما هم قد من می شوید!

 

پی نوشت۱: رومن گاری(خداحافظ گاری کوپر):

من نمی گویم که دوگل با یهودی ها دشمن است. ابدا! برای او مردم همه سر و ته یک کرباسند. او با یهودی ها دشمنی ندارد، اما سرشان منت می گذارد که ندارد. و این خود یک جور فاشیسم است.

پی نوشت۲: حامد عباسیان:

با خاطرات کودکی ام، قهر میکنم

با دوست عروسکی ام، قهر می کنم

از شعرهای خط خطی ام دور می شوم

با عاشق دروغکی ام، قهر می کنم...

 پی نوشت۳: آلبوم بهنام صفوی اومد... تنظیمهای سیروان که مثل همیشه تازه بود اما صدای بهنام صفوی تازه نیست!

پی نوشت۴: می دانید. من از اولِ اول که از شما خوشم نمی آمد -حالا بگذریم که شما از همان اول از من خوشتان می آمد و به خاطر من گفته بودید "یه شب مهتاب" پخش کنند- اما این اصلا دلیل نمی شود که من هم شما را دوست بدارم(آن هم از آن اولش)! می دانید، دوست داشتن من آن اولش از روی بغض معاویه بود نه حب علی! باور کنید! نخندیــــد!

پی نوشت۵: فردا که جمعه نیست!

پی نوشت۶: عکس از Gundega Dege .

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 11:48 | جمعه بیست و چهارم مهر 1388 •

يك حرف بيشتر... يك نت كم تر!

Outbreak

هرچه می گردم

باز،

یک حرف از تو روی سیم هایم

کم می آید!

 

کسی چه می داند

که من بارها

اولت را

به سیم ششم و اولم گره زدم

آخرت را

به سیم پنجمم آویختم...

کسی چه می داند

که من خیلی آهسته

عادت کرده ام

تا با نعش "مُلا"یی که از سیم هایم دار خورده

بسازم!

من به تاب خوردنش

من به چند تار موی غریبه که هی لای سیمهایم اضافه بیاید

مومنم...

 

کسی چه می داند

که من به هرچه می زنم

باز چیزی از تو

این وسط

نیست!

باز خدا یک حرف برای تو بیشتر،

باز خدا یک نت برای من کم تر

                                         آفـــــــــــــــــــــــــريده!

 

پي نوشت۱: فروغ:

من از تو مي مردم

اما تو زندگاني من بودي

تو با من مي رفتي

تو در من مي خواندي

وقتي كه من خيابانها را

بي هيچ مقصدي مي پيمودم

تو با من مي رفتي

تو در من مي خواندي...

پي نوشت۲: اصلا با خودتان فكر نكنيد كه چشم من ديگر نمي پرد.... چشم من هنوز هم مي پرد... گاهي صبح ها... گاهي بعد از ظهرها... گاهي شبها... ولي من ديگر بي خيالش شده ام... شما بي خيالش نشويد!  

پي نوشت۳: تولدت مبارک آقای خاتمی دوست داشتنی!

پي نوشت۴: من خنديدم. شما خنديديد. حتي اگر به دست تكان دادن هم اعتقادي نداشته باشيد -كه بعيد مي دانم!- ديگر به خنده كه حتما معتقديد. من خنديدم. شما خنديديد. حالا حتما ديگر يادتان آمد. من همانم كه خنديد. شما همانيد كه خنديد!

پي نوشت۵: آقاي حافظ روز شما هم مبارك!

پي نوشت۶: و من همچنان گاهی "بعد تو" فرزاد فرزین گوش می کنم... گاهی "کم تحملم" چاوشی... گاهی "هفته خاکستری" فرهاد... گاهی هیچی! و من هنوز موندم که آلبوم های: محسن چاوشی، رضا صادقی، فرزاد فرزین، محسن یگانه، حمید عسگری و ... کجا گیر کرده اند!

پي نوشت۷: عكس از Iosif Badalov.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 17:55 | دوشنبه بیستم مهر 1388 •

Goddamn Sky!

آه!

این آسمان لعنتی

کوتاه نمی آید؛

تا برایت

چند دانه ستاره بچینم!!

 

"رو به آسمان دور رشت- مهر ۸۸"

 

پی نوشت۱: دیوانه خواب و زندگی ندارد...

دیوانه، جمعه ساعت ۴ صبح بلند میشه... کوله ش که از دیشب جمع کرده رو برمیداره و زیر بارون شديد (در حد Raining Cats and Dogs) ميره تا ميني بوس بچه های كوه...! بعد پيشمون ميشه و برمي گرده خونه و ميگيره مي خوابه... و تا شب هم با كسي حرف نمي زنه!!!

پی نوشت۲: جان انسان اینجا ناچیز است. شاید حتی برای مربی بین المللی نجات! من می دانم!

پی نوشت۳: حامد عباسیان:

همیشه هرچه بخواهم، کلاغ می بردش

به غربتی که ندارم سراغ می بردش...

پی نوشت۴: از رشت می نویسم. من را یادتان هست؟! چه چیزهایی می پرسمااااا!!! اصلا مگر می شود که من را یادتان نباشد(؟!) شما برایم دست تکان دادید. آدم برای هرکسی که دست تکان بدهد باید تا آخرش او را به یاد داشته باشد. تا آخرش! مگه نه؟!

پی نوشت۵: انگار من دوست دارم دوباره "راننده تاکسی" رو ببینم! به خصوص قسمتی که می گوید:

Loneliness has followed me my whole life, everywhere.

انگار من دوست دارم آلبوم "متاسفم" محسن چاوشی رو دوباره گوش کنم... به خصوص آهنگی به اسم "کم تحملم" را!

انگار من خیلی چیزها الان دوست دارم......................................................... ... .

پی نوشت۶: من چند هفته است که حسی برای سازدهنی زدن ندارم... شاید چند هفته ی دیگه حسی برای سازهای دیگه رو هم نداشته باشم... شایدم حس سازدهنی هم برگشت... همه چیز معلوم نیست... نه هیچ چیز!

پی نوشت۷: نقاشی از Vincent Van Gogh.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 19:9 | جمعه هفدهم مهر 1388 •

کسی که روی دیوارش یادگاری می نوشتم...

ما یک عمر کور شدیم!

به پای یوسفی که

پیراهنش

بوی زلیخا گرفته بــــــــــــــــــود!

 

پي نوشت۱: جليل صفربيگي:

يك پنجره ناگهان برايم بفرست

يك شعر و كمي دهان برايم بفرست

دارم خفه ميشوم در اين كنج قفس

لطفا كمي آسمان برايم بفرست

پي نوشت۲: چشم من نمی پرد... نمی پرد... جز صبح ها همین که باز شود... جز شبها گاهی رو به روی کامپیوتر... من فهمیده ام این نه نشانه ی خوبی است نه بد... اصلا اين نشانه نیست!!!

پی نوشت۳: رومن گاری(خداحافظ گاری کوپر):

یکی از احمقانه ترین فومول های روانشناخت جدید این است که می گویند: "علت میخواری معتادان این است که نمی توانند خود را با واقعیات سازگار کنند." ولی آخر کسی که بتواند خود را با واقعیات سازگار کند که یک بی درد الدنگ است.

پی نوشت۴: سلام آقای میرحسین موسوی!

...

پی نوشت۵: گيتار الكتريك ايمان حجت و گيتار باس بابك رياحي پور در آلبوم "برگ و باد" محمدرضا هدايتي شنيدني ست...

پی نوشت۶: این گول ریدر چقدر مشکل داره! تو هر مرحله ی تنظیمش یک اشکال جدید به وجود میاد!!!

پی نوشت۷:

چرا ستاره های رشت اين همه نیستند!؟

پی نوشت۸: عکس از Ben Benowski.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 23:11 | سه شنبه چهاردهم مهر 1388 •

پرنده

می دانی پرنده؛

آن قدر که

زن نزدیک "ما" رویش را

از چشمم پس بگیرد

بزرگ شده ام!

حالا

هرچه رشت ببارد

هرچه من بدوم

باز

"تویی" در دوردست ها رفته است...!

 

من خوب مي دانم؛

این دروغ بود!

کسی دلش برای من نسوخت،

کسی کنار کفشهایش نماند،

و حتی

زنی که دیروز آشنای ما بود

بر و رویش را از من پس گرفت!

 

می دانی پرنده ی چشم سیاه

من بزرگ شده ام!

من می فهمم؛

کفش،

رشت،

خیابان

و پاهایم،

که بی تو با من راه نمی آیند

همه بهانه است...

 

تو آسمان را دوست داشتی

من، تو را

و هیچ کس پشتش را نگاه هم نکرد...!

 

پی نوشت۱: رومن گاری(خداحافظ گری کوپر):

بهترین شیرینی دنیا همونه که اصلا هیچ جا پیدا نمیشه. خدا، کمونیسم، برادری، آدم، با چهار خط پررنگ زیرش.

پي نوشت۲: پول هنر چقدر است؟! اندازه ي يك كوله ي Nike خوبه!؟

پي نوشت۳: مهدی فرجی:

گم کن مرا و فکر کن اصلا نبوده ام

غرقم کن و خیال کن این من، نبوده ام

اصلا بگو ندیده و نشنیده ای مرا

اصلا بگو مجاز به بودن نبوده ام

پي نوشت۴: من منتظر آلبوم های محسن چاوشی، فرزاد فرزین و حمید عسگری هستم... اما نمیان!

پي نوشت۵: قبلا جومونگ مايه عذاب بود... حالا... فارسي ۱!

پي نوشت۶: نقاشي از Rene Magritte.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 13:26 | یکشنبه دوازدهم مهر 1388 •

دم آخر

ببین؛

من این همه ابراهیمم!!

تو خدا هم که باشی،

باید این دم آخر کوتاه بیایی...!!

 

پی نوشت۱: من اون عکس بزرگ فروغ که انتشارات کاروان چاپش کرده رو می خوام... این اصلا چیزی نیست که دست من باشه!

پی نوشت۲: و چشم من هی نمی پرد... باز نمی پرد... و گاهی "می پرد"... این نشانه ی خیلی بهتری است شاید از قبل!

پی نوشت۳: پابلو نرودا:

آزارم نداده ای

فقط در انتظارم گذاشته ای.

پی نوشت۴: عبدالجبار کاکایی:

حال من دست خودم نیست، دیگه آروم نمی گیرم

دلم از کسی گرفته، که می خوام براش بمیرم...

پی نوشت۵: اینجا فکر کنم تنها وبلاگی باشه که هروقت میرم دوباره قسمت معرفیش رو نگاهی میکنم... انگار همه چیز این وبلاگ دوست داشتنی ست!

پی نوشت۶: نقاشی از Leonid Afremov.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 12:32 | پنجشنبه نهم مهر 1388 •

Rainy walk

من مداد گلی ام را

می خواهم

که از پس

لبهای تو برآیم!

 

پی نوشت۱: هیچ کس نمی داند وقتی هوا روشن است بخوابی و وقتی هوا تاریک است بلند شوی چقدر اوضاع دلگیر می شود! هیچ کس نمی فهمد...!

پی نوشت۲: مرد خوب سبز تولدت مبارک!

پی نوشت۳: و چشم من گاهی هی می پرد... باز می پرد... و گاهی هی نمی پرد... این نشانه ی خوبی است شاید!

پی نوشت۴: میگن محسن یگانه اومده رشت... من که ندیدم... شما اگه دیدید یه بلیط هم برای من بگیرین!

پی نوشت۵: فروغ:

کسی می آید

کسی می آید

کسی دیگر!

کسی بهتر!

کسی که مثل هیچ کس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی نیست،

مثل یحیی نیست، مثل مادر نیست

و مثل آن کسی ست که باید باشد

و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش

از صورت امام زمان هم روشن تر

و از برادر سید جواد هم

که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است، نمی ترسد

پی نوشت۶: نقاشی از Leonid Afremov.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 20:58 | دوشنبه ششم مهر 1388 •

کمبود نه؛ عقده!

"اگر بخواهم رو راست باشم باید بگویم کسی مرا درک نمی کند. هیچ کس. بدبختی شاخ و دم ندارد. همین بدبختی است. نه بیشتر، نه کمتر. به همین سادگی. و من یک زن بدبخت هستم. وقتی کسی تو را نمی فهمد باید تو هم خودت را بزنی به نفهمی. فراموش کنی و به جایش سعی کنی بیشتر از معمول دیگران را بفهمی. دچار کمبود می شوی. نه. گفتم رو راست باشم. دچار عقده می شوی. "عقده" با "کمبود" فرق دارد. کلمات آن قدرها هم ترسناک نیستند که معادل برایشان بگذارم. رو راست می گویم. من عقده ای هستم. عقده ی فهمیده نشدن. عقده ی زیاد فهمیدن. او نمی فهمد. من مجبورم بفهمم. مجبورم و اجبار تجربه ی تلخی ست."

پی نوشت۱: حسین منزوی:

عشق من طرح چلیپایی است، تصویرش کنید

سرنوشت من معمایی است، تفسیرش کنید

خواب آوار و دوار و دار، یکجا دیده ام

عمر من آشفته رویایی ست، تعبیرش کنید

پی نوشت۲: چشم من همچنان می پرد... هی می پرد... باز می پرد... To be continued!

پی نوشت۳: فردا میرم دانشگاه...

پی نوشت۴: تاریخ پادشاهان حذف شد... دولت های ۲۶ سال اول انقلاب هم عوامل بیگانه میشن کم کم... پس بدون تعارف تاریخ تمدن ایران از ۱۳۸۴ شروع میشه! باور کنید جاسوس نیستم، من فقط رویم نمی شود بگویم ماقبل تاریخ به دنیا آمده ام!

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 19:37 | شنبه چهارم مهر 1388 •

Confession!

اکران.

اکران تاریک نمایشی با لهجه ی درد.

چند مرد که هول می شوند،

هولشان می دهند،

چند مرد که می نشینند

و از ته دلشان نمی گویند!

و کاغذ، قلم، سناریو،

چند سرباز؛ کارگردان گمنام

و چند مرد که به حرف بیایند؛

برداشتِ

....اول...

...دوم...

و دوباره گریه کنند؛

"بی صدا"

برداشتِ

...سوم...

...چهارم...

بخندند؛

"پررنگ"

و قدرت به هیکلمان کشیده شود،

به رخمان بیاید

و رحم چقدر مفهوم گمی ست روی پرده ی کم جان نمایش!

 

اکران می شود،

اکرانِ

تاریکِ

سراسریِ

سینماهایِ

تلویزیونیِ

کشوری

که افتاد

که رفت

از پا

از دست

با چند مرد و چند مردمی که قهر کرده اند با خودشان

و چند مرد که بنشینند؛

اشک بگویند

هق هق کنیم،

بشکنند

خرد شویم،

و اکران تاریک نمایش درد

و اکران دردناک نمایش تاریک

و کشوری که چند مرد، که چند مردم

از آن سیر می شوند

و  کم کم

روی دست "کسی" می ماسد!

پی نوشت۱: احمد شاملو:

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد...

پی نوشت۲: توضیحی نمی دهم... بخوانید

پی نوشت۳: رومن گاری(خداحافظ گاری کوپر):

بیچاره فاحشه ها که تمام روز باید لبخند بزنند بعد از یک روز کار چه حالی باید داشته باشند.

 

پی نوشت۴: چشم راستم یه مشکلی پیدا کرده... سه روزه نمی دونم می پره یا تار میشه... یعنی یه چیزی بین پریدن و تار شدن(!!)... می فهمین؟!... عمرا!!!

پی نوشت۵: ؟!

دیگه رو خاک وجودم، نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن، می گذره اما به سختی...

پی نوشت۶: از دیروز که یک نفر از ایران رفته... هوا بهتر است گویا!

پی نوشت۷: عکس از Pakpao.

 یادم رفت به پاییز هم سلامی عرض کنم!!!

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 16:1 | چهارشنبه یکم مهر 1388 •