چـــهارشنبه ها
به جز چهارشنبه ها
و چند نخ شعر؛
انتظار هم به صورت اين ايست گاه مي آيد،
تو نه!
تو از هميشه ديرتري
نيامده اين راه دراز را نمي رسي
و آخرش، از اولش پشيمان مي شوي...!
تو نمي رسي
و انتظار از ناودان اين ايست گاه سر مي رود
و كنار همين جدولهاي ممتد
زير بار خيس اش
لاشه مي شوم انگار!
به جز چهارشنبه ها
و چند خط دود
يك باراني بي سر
كسي ميان اين فاصله آواره نيست
و سرش را به بيابان نگذاشته...
كسي پياده به پاي همين ايست گاه نمي ايستد...
چشمش به راه خياطي نمي شود...
بغضش از گلو سر نمي خورد...
دلش تنگ نمي ميرد!!
از اين هفته ها
چهارشنبه كه نباشد
دنيا كه باشــــــــــــــد
تقويم به دهان اين ايست گاه مزه مي كند
تو نمي رسي
و اين كه من عاشقانه نمي بافم
مسئـــــــله نيست!
پی نوشت۱: وقتی نباشی- چند وقت- همه این قدر از تو نیستند که انگار همین "تار و ترمه" ی عوضی هم برایت غریبه می شود...! می دانی وقتی نباشی- چند وقت- عادت می کنی... خیلی راحت.
پی نوشت۲: آلبر کامو(سقوط):
من گاه به اندیشه ی آن چه مورخان آینده درباره ی ما خواهند گفت فرو می روم. در مورد انسان امروزی یک جمله برای آنها کافی است؛ او زنا می کرده و روزنامه می خوانده است. بعد از این تعریف گویا، اگر جسارت نشود، چیزی برای گفتن نمی ماند.
پی نوشت۳: می دونی رشت زیاد می باره... اما فقط یه موقع هایی "بارون" می باره... این چند روز داره بارون می باره... و هوا سرده... این طور موقع ها باید شوفاژ بغل تختت باشه... پنجره رو باز بذاری... کتاب بخونی... یه کتاب خوب!
پی نوشت۴: این آلبوم "زیر بارون"... سهراب پاکزاد/امیر طبری...طراحی اینسرتش قشنگه... نیما وارسته هم تنظیمش کرده... خب همین دیگه!
پی نوشت۵: اگه پاپ هم کار می کنی نباید از سه تار بگذری!
پی نوشت۶: عکس از Marco Giardini.
Sundown, بنفش و "..."!
لنگان به اتاق خواب رفتم، که تا به حال از ترس لباس های ماری به آن پا نگذاشته بودم. بیشتر لباس ها را خودم برای او خریده بودم، حتی درباره ی تغییرات آنها با خیاط صحبت کرده بودم. او هر رنگی را می تواند بپوشد، جز سرخ و سیاه، او حتی می تواند خاکستری بپوشد، بدون اینکه خسته کننده به نظر بیاید، صورتی و سبز به او خیلی خوب می آید. من شاید می توانستم در رشته ی مد خانم ها پول در بیاورم، ولی برای کسی که "یک همسر" است و بچه باز نیست، این کار شکنجه ی وحشتناکی خواهد بود. اغلب مردان به زنانشان همین طور چک می دهند و توصیه می کنند که خودشان را تسلیم "دیکته ی مد" کنند. اگر رنگ بنفش مد باشد، تمام این زنان، که با چک کوک می شوند، بنفش می پوشند، و وقتی در یک "پارتی" تمام زنانی که "سری توی سرها دارند"، در لباس بنفش پرسه می زنند، تمامی جریان چون مجمع عمومی اسقف های مونثی به نظر می آید، که به زحمت از گور بیرون کشیده شده باشند. زنانی که بنفش به آنها بیاید خیلی کم پیدا می شوند ماری می توانست بنفش بپوشد.
+عقاید یک دلقک- هاینریش بل
پی نوشت۱: جمله ی آخر رو باور کنید...!
پی نوشت۲: احمد شاملو:
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه های شهر حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی از یاد برده شود
پی نوشت۳: چند روز نبودم... اینجا... شاید چند روز نباشم... اینجا! به این میگن: "..."!
پی نوشت۴: مادر Forrest Gump می گفت:
Vacation's when you go somewhere and you don't ever come back
پی نوشت۵: عکس Sundown از Kent Bovin.
لای صفحه های History یا مزدورها گواهینامه ی موتور ندارند!
همه از لباس توست؛
آن قدر "شخصی"
که "من" برایت غریبه ام!!
و تو دو تَرک- سه ترک پی ام را گرفته ای
گاز می دهی
گاز می گیری
که از سایه ی خودم هم بترسم!
همه از ریش توست؛
که به پایم پیچیده
به آسفالت می زندم
و تو به هیچ جایت نیست؛
این وسط
کسی تنش روی زمین دارد می ماسد!
تویی که از دستهایت نان می چکد
و خون روی سفره ات را سفید کرده...
تویی که میان این "شهر نو" سراپایت را فروختی
که چهار نفر "بترسند"
که چهار نفر "بمیرند"
و تو هی گاز بدهی
باردار این بغض شوی
و کینه بزایـــــی!
آخ!
همه از لباس توست
از "شعبان بی مخ" دستهایت
از "چنگیز خان" قلبت
از "حرم سراهای" روحت
آخ که همه از توست
که هیچ چیزت از "ما" نیست!
پی نوشت۱: لنگستون هیوز(ترجمه ی احمد شاملو):
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
این وطن هرگز برای من وطن نبود.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشته اند.
پی نوشت۲: این روزها چیزی از تو نمی آید!
پی نوشت۳: یعنی نمی شه حمید عسگری خودش ترانه نگه؟! این بدین معنی نیست که بده داریوش شهریاری بگه هاااا...نه!
پی نوشت۴: می دانید من می گویم حق باشماست چون خودتان را "خدا" نمی دانید... همین غنیمت است!
پی نوشت۵:عکس از Yiannis G.
از همین روزها
هی نگو: "تو الکی فلانی رو قبول نداری"... من تمام حرفم همين حرف آقاي سلينجر است:
"فقط همین قدر می دونم، همه اش همینه. اگه شاعر باشی، یه کار قشنگ انجام میدی. منظورم اینه که قراره بعد از این که صفحه ورق خورد و اینها، یه چیز قشنگ پشت سرت باقی بذاری. اونهایی که تو درباره شون حرف می زنی یک چیز، محض نمونه یک چیز قشنگ باقی نذاشتند. همه ی کاری که اونهایی که یک کم بهترند کردند این بوده که یه جوری وارد کله ات بشن و یه چیزی اونجا بذارن، ولی فقط به خاطر این که چنین کاری می کنند، فقط به خاطر اینکه می دونند چطور یه چیزی اونجا ندارند، دلیل نمیشه که اون چیز شعر باشه. ممکنه فقط یه کپه پشگل ادبی باشه که حسابی آدم رو مجذوب کنه."
+جی. دی. سلینجر(فرانی و زویی)
پی نوشت۱: آلبوم کما۲ اومد... حمید عسگری! خوب بود... یعنی خب برای حمید عسگری خوب بود... تنظیم های نیما وارسته هم جالب بود.
پی نوشت۲: آخ که سر و ته مان بوی قــــــــــــــــــرمه سبــــــــــــــزي گرفته!
پی نوشت۳: امید حجت هم خوب است تو این آلبوم کما۲... البته در یک قطعه ی خاص بیشتر! اصلا برادرهای حجت اگر نباشند... اصلا فیروز ویسانلو اگر نباشد در یک آلبوم... انگار واقعا آلبوم چیزی کم دارد!
پی نوشت۴: ما هواي شما رو خواهيم داشت... تومـــــــــــــــارووو!
پي نوشت۵: اگه بنیامین و محسن یگانه دست از سر هم بردارند شاید پاپ تو این چند وقت روزهای خوبی داشته باشه...
پی نوشت۶: عکس از Guillermo Lobera Temes.
Yesterday
Suddenly I'm not half the man I used to be
There is a shadow hanging over me
Oh, yesterday came suddenly
نور زرد کافه و هوای ابری دم غروب همه چیز را مهیا می کرد تا مرد سبزه به صندلی چوبی رو به رویش که به لبه ی میز چسبیده بود خیره بماند. حس خالی بودن از دستهایش گرفته و به صندلی کافه هم سرایت کرده بود. به جلو خم شد- کمی- تا راحت تر آرنج هایش را روی میز تکیه دهد. سیگاری که در دست چپش دود می کرد فضای دید او را هم کمی کدر کرده بود و مجبور میشد پلکهایش را بهم نزدیک کند تا بتواند جلویش را ببیند. کاملا معلوم بود "فرانک سیناترا"یی که در پس زمینه پخش میشد حس کشیدن سیگار را هم از او گرفته بود.
Oh, I believe in yesterday
Yes, I believe in yesterday...
با یک دست کلاهش را از روی میز برداشت و چند پک پی در پی به سیگار زد. نیم خیز باقی اش را در جاسیگاری خاموش کرد... .
پی نوشت۱: احمد شاملو:
عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختبار سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین...
پی نوشت۲: وقتی کسی رو تو یه بعد از ظهر دو جا كشوندين بردید تا براتون ساز بزنه نگین بعدا بهش زنگ می زنین تا از خجالتش در بیاید... فرقی نمیکنه شما معروف باشید و اون گمنام... شما پیر باشید و اون جوون... اون میدونه که بعدا شبیه همون هرگز است... پس همون جا از خجالتش دربیاید پلیز!
پی نوشت۳: رشت نمی داند باید ببارد یا نه! بلاتکلیف است!
پی نوشت۴: می دانید، من عقیده ام آن قدرها هم شبیه شما نیست. اما با شما کنار می آیم چون عقیده ی من را "ممنوع" نمی دانید. این خوب است. من هم عقیده ی شما را "ممنوع" نمی دانم. این هم خوب است!
پی نوشت۵: عکس از Jonny Lindroos.
یه ماداگاسکار واقعی!
من؛
به جمهوری ِ زیر کفش هایم
مومن بودم!
روزی هزار بار صادره از همین جا می شدم
هر شب همین جا می مُردم،
و جای پایم روی این خاک غیرت داشت
که بیگانه از آبش در نیایم!
اگر عالیجناب می گذاشتند؛
و مذهب
پایش را از جانماز مادرم درازتر نمی کرد؛
غبار غربت دامن کفشهایم را نمی گرفت،
فـــــــــــــــــــــــــــــعل هايم
ماضي نبود
آزادي
ماضي نبود
جــــــــــــــــــــــــــــمهوري
ماضي نبود
و صف کلاس اولی ها
از جلویش نظام نداشت
از عقبش دیوار نبود
و هم جمهوريم
گلوله رو به رويم دَر نمي كرد
كه پابرهنه از پنجره پرستـــــــو شوم!!
پی نوشت۱: خداحافظ گاری کوپر(رومن گاری):
از همین می ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می کنی، اون وقت اون چیز یا اون کس قالت می گذاره. اون وقت دیگه هیچ چیز برات باقی نمی مونه.
پی نوشت۲: شادمهر و ابی که با هم کار کنند حتما کاری به زیبایی "نوازش" به دنیا میاد....:
منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست...
پی نوشت۳: این خوب است که آسمان رشت می بارد!
پی نوشت۴: داشتم می گفتم... مهمش همان شنبه بود... آخه اصولا آدمها یا شنبه صبح بلند می شوند و یه کاری می کنند که دنیا عوض شود یا شنبه صبح بلند می شوند و مجبور می شوند خودشان را عوض کنند! خوب است که شما خواستید دنیا را عوض کنید وگرنه "من"ی از شما خوشش نمی آمد!
پی نوشت۵: سررسیدی که توش جمله های دوست داشتنیم رو می نوشتم با "خداحافظ گاری کوپر" تموم شد و سررسید جدیدم با آخر "خداحافظ گاری کوپر" شروع شد! از حس سررسید جدید... از حس روان نویس جدید... نمی شود گذشت!
پی نوشت۶: عکس از KK Agrawal.
+ عنوان: تکه کلامی از "خداحافظ گاری کوپر".


