تبليغاتX
تار و ترمه - باران می آید

باران می آید

شیشه های عینکم تر می شوند

تاریکی را می شنوم

که از کنار ابرهای پشت عینکم

آرام آرام به دهانم می ریزد

و خمیازه ی غریبه ای

به وجودم می کشد

 

باران می آید

کفشهایم خشک اند

و همین طور دستهایم

که رو به آسمان ایستادند

 

باران می آید

عینکم تر می شود

بارانی ام به بدنم می چسبد

و انگار زیر بارانی ام، باران می آید

و انگار زیر عینکم...

پی نوشت۱: فروغ:

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت.

پی نوشت۲: ویلیام فاکنر(خشم و هیاهو):

"بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی تواند یاریش کند- نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر- بدبختی آدمی وقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد."

پی نوشت۳: بالاخره یه هندزفری پیدا کردیم که سرش مثل سونی اریکسون باشه تهش مثل نوکیا!

پی نوشت۴: موهامون رو کوتاه نمودیم!

پی نوشت۵: تا دیشب حدود ساعت ۱۰ قرار بود امروز بعد از چند وقت دوباره بریم کوه... خب نرفتیم!

پی نوشت۶: دیروز بعد از چندین سال دوباره Le grand bleu یا همون ‌Big Blue رو ديدم... عكس هم به بهانه ي اين فيلم كه خيلي دوستش دارم، بود.

 

!! نوشته شده توسط احمدرضا توسلی | 12:28 | جمعه دوازدهم تیر 1388 •