باران می آید
شیشه های عینکم تر می شوند
تاریکی را می شنوم
که از کنار ابرهای پشت عینکم
آرام آرام به دهانم می ریزد
و خمیازه ی غریبه ای
به وجودم می کشد
باران می آید
کفشهایم خشک اند
و همین طور دستهایم
که رو به آسمان ایستادند
باران می آید
عینکم تر می شود
بارانی ام به بدنم می چسبد
و انگار زیر بارانی ام، باران می آید
و انگار زیر عینکم...
پی نوشت۱: فروغ:
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود، و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت.
پی نوشت۲: ویلیام فاکنر(خشم و هیاهو):
"بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی تواند یاریش کند- نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر- بدبختی آدمی وقتی است که پی ببرد به یاری نیاز ندارد."
پی نوشت۳: بالاخره یه هندزفری پیدا کردیم که سرش مثل سونی اریکسون باشه تهش مثل نوکیا!
پی نوشت۴: موهامون رو کوتاه نمودیم!
پی نوشت۵: تا دیشب حدود ساعت ۱۰ قرار بود امروز بعد از چند وقت دوباره بریم کوه... خب نرفتیم!
پی نوشت۶: دیروز بعد از چندین سال دوباره Le grand bleu یا همون Big Blue رو ديدم... عكس هم به بهانه ي اين فيلم كه خيلي دوستش دارم، بود.


