<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تار و ترمه</title>
<link>http://greateacher.blogfa.com/</link>
<description>بیزارم از کوکب خانم که کبری شده این &quot;مرد&quot; بیاید!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 26 Dec 2009 15:14:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آلزایمر</title>
<link>http://greateacher.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 341px; HEIGHT: 341px&quot; height=654 alt=Gubbio src=&quot;http://gallery.photo.net/photo/9673787-md.jpg&quot; width=680 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخرین بار هفتاد و پنج سال و دو ماه و چهارده روزش که بود آلزایمر گرفت. یعنی درست وقتی هفتاد و پنج سال و دو ماه و چهارده روزش که شد –ساعت چهار و ده دقیقه صبح- تصمیم گرفت آلزایمر بگیرد. در این هفتاد و چند سال سه بار دیگر هم تصمیم گرفته بود که آلزایمر بگیرد اما بیشتر از یک ماه و هشت روز نتواسنته بود &quot;یادش نیاید&quot;. می دانید وقتی می خواهید یادتان نیاید – یعنی کل آت و آشغالهای زندگی تان را بریزید دور-  کسی سر و کله اش پیدا می شود و می پرسد: &quot; من رو هم یادت نیست؟!&quot; بعد شما دلتان می سوزد. با خودتان می گویید اگر تنها همین را یادم بیاید طوری نمی شود. تصمیم می گیرید که تنها همین یک نفر را یادتان بیاید. خودتان را دستی دستی خر می کنید و کار تمام می شود. تمام آت و آشغال هایی که دور ریخته بودید روی سرتان هوار می شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کارش را بلد بـود. یک کیسه ی زباله ی مشکی دستش گرفت و دار و ندارش را درون آن گــذاشـــت. شناسنامه. گواهی نامه. وصیت نامه. بله وصیت نامه اش را هم آنجا گذاشت. وصیت نامه برای کسانی خوب است که آلزایمر ندارند. وقتی آلزایمر داشته باشی هیچ چیز نداری. نه چیزی داری که ببخشی. نه کسی داری که وارثت شود. هرچه نامه بود. پاسپورت. فنجان جرم گرفته ای که چند دقیقه ی قبل آخرین قهوه را درونش خورده بود. سه جلد کتاب. یک عینک پنسی. سه نخ سیگاری که درون پاکتشان اضافه آمده بودند و یک پیپ فالکون انگلیسی. در کیسه را محکم گره زد و از پنجره به باغچه ی انبوه حیاط پرتش کرد. کفشهای مشکی چرمش را پوشید. کت و شلوار راه راه خاکستری اش را هم. رو به سقف روی تختش دراز کشید. چشمهایش را بست و تصمیم گرفت یادش برود. درست چهار و ده دقیقه صبح تصمیم گرفت یادش برود... .   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت۱:&lt;/STRONG&gt; گاهي آدم فكر مي كنه اگه &quot;خواب&quot; نبود چقدر بد می شد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۲:&lt;/STRONG&gt; عکس از Salvador Sabater.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Dec 2009 15:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=greateacher&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>greateacher</dc:creator>
<guid>http://greateacher.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اتحاد جماهیر پاشیده!</title>
<link>http://greateacher.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 316px; HEIGHT: 230px&quot; height=375 alt=&quot;Title: Freedom Wire
B&amp;W: See details&quot; src=&quot;http://gallery.photo.net/photo/3009242-lg.jpg&quot; width=500 border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غیر از همه خـــــــدا مرده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در شوروي های وجودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی نمی تپید!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو آمدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستهایت قسمت شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از من سر رفـــــتــــي!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو آمدی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برلین وار دیوارم شکست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من تجـــــــــزيه شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اعضايي كه جداگانه براي تو مي تپيدند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت۱:&lt;/STRONG&gt; يك شبهايي مثل امشب فقط مي شود &quot;سقف&quot; فرهاد رو زد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۲:&lt;/STRONG&gt;  آلبر کامو در &quot;سقوط&quot; می گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;روزی یا شبی، بی خبر صدای قهقهه بلند می شود. حکمی که درباره ی دیگران داده اید سرانجام مستقیما باز می گردد و بر چهره ی شما می خورد و در آنجا ضایعاتی به بار می آورد... .&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی یا شبی صدای قهقهه می آید... کسی باور نمی کند... اما روزی یا شبی می آید... !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۳:&lt;/STRONG&gt; شب چله ها یه حسی داره... یه حسی که معلوم نیست خوبه یا بده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;کلا ما در شب یلدا دستگیره ی در رو درست می کنیم مثلا! شما هم می تونید هندونه بخورید و فال بگیرید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۴:&lt;/STRONG&gt; عکس از Brian Watters.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 18:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=greateacher&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>greateacher</dc:creator>
<guid>http://greateacher.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما تنهاييم و روشنايي را گم كرده ايم!</title>
<link>http://greateacher.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آلبر کامو جایی در &quot;سقوط&quot; می گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; من مثل آن گدای پیرم که روزی، در ایوان کافه ای در پاریس، دست مرا گرفته بود و رها نمی کرد و می گفت: &quot; آه! آقا، ما آدم بد و نابابی نیستیم، فقط روشنایی را گم کرده ایم.&quot; بله، ما روشنایی را، صبحدم را، و بی گناهی مقدس آن کس را که بر خویشتن می بخشاید گم کرده ایم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که رفته ای... به آنها که آنجایند بگو: &quot;ما تنهایــیــم و روشنایی را گـــم کرده ایم...!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #009966&quot;&gt;خداحافظ آیت الله...!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 14:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=greateacher&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>greateacher</dc:creator>
<guid>http://greateacher.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قرار است رمانتیک هایم را آب ببرد!</title>
<link>http://greateacher.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 391px; HEIGHT: 276px&quot; height=476 alt=&quot;(Larger is better!) Paris in the rain; romantic or just very .. wet?&quot; src=&quot;http://gallery.photo.net/photo/6253384-md.jpg&quot; width=680 border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قرار است خیابان ها را آب بگیرد. همیشه این قرارها را گوینده ی اخبار هواشناسی می گذارد. با لبی خندان می آید، زل می زند به دوربین رو به رویش. ابروهایش را می کشد بالا و صمیمی می گوید: &quot;قرار است آسمان ابری شود. باران ببارد.&quot;  باران ببرد.  &quot;شما لباس گرم تنتان کنید و در خانه هایتان چای بنوشید!&quot; قرار است خیابان ها را آب بگیرد و پیرمرد، کارتن های پاره و تخته شکسته هایش را به آتشی که درون استانبولی درست کرده می سپارد. تمام زندگی اش همین است. صندلی چوبی. پتوی قهوه ای. کلاه کاموایی مشکی. کمی خواب. خیابان. آتش. جعبه ی سیگارهایش. دوباره کمی خواب، و اخبار هواشناسی که خیلی صمیمی هوا را سرد می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زندگی آن قدرها رمانتیک نیست که دخترکی کبریت فروش از آن پیدا شود. دخترهای کبریت فروش را لای کتابهای خاک گرفته ی کتابخانه تان بگذارید و چای بنوشید. زندگی یعنی یک پیرمرد که درست در هفتصد و چهل و هفت قدمی خانه ی ما سیگار می فروشد و قرار شده خیابان ها را آب بگیرد. قسمت رمانتیکش این است که من دوست دارم بنشینم و یک دل سیر برایش گیتار بزنم و واقعیتش می شود اینکه لباس گرم می پوشم، چای دم می کنم، می نشینم رو به تلویزیون. باران می بارد. برای من. باران می برد. برای پیرمرد. تفاوتش زیاد نیست. تفاوتش هفتصد و چهل و هفت قدم است و یک الف، که میان من و او جا مانده. باید از این رمانتیک ها یک کلکسیون بسازم. باید رمانتیک هایم را قاب کنم و جایی نگهشان دارم تا وقتی پیر شدم رو به رویشان چای بنوشم و برای نوه هایم داستان ببافم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;+ این از اون ادامه دارها نبود... گرچه شاید خودش ادامه داشت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۱:&lt;/STRONG&gt; دیوانه همین طور که Avril گوش می کند... Calaverda مي زند... لنگستون هيوز مي خواند... تا شنبه Lecture دهد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۲&lt;/STRONG&gt;: فروغ:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من سردم است و می دانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جز چند قطره خون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی به جا نخواهد ماند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۳&lt;/STRONG&gt;: اینکه جهت تخت من عوض شده اصلا خوب نیست... حالا درسته که شوفاژ اتاقم خرابه و دیگه فرقی نداره کنار تخت باشه یا بالای تخت... اما خب من به اون حالت زیر پنجره ولو شدن عادت کرده بودم... عادت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۴&lt;/STRONG&gt;: عکس از Yereth Jansen. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 17:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=greateacher&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>greateacher</dc:creator>
<guid>http://greateacher.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>At The End Of A Perfect Day</title>
<link>http://greateacher.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 371px; HEIGHT: 266px&quot; height=398 src=&quot;http://photo.net/general-comments/attachment/16237657/10325911-md.jpg&quot; width=486&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راست می گوید. حرفش حرف من هم هست. اما این هم خاصیت است. من دلم می خواهد بی دلیل بحث کنم. مخالفت کنم. خاصیتی که او ندارد. می دانی کسی باشد و حرف نزند می خواهی کوتاه ترین جمله ها را هم طول و تفصیل بدهی. دست تو نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; کجا نداری؟!...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می خندد. باز می کوبند. مرد همسایه را از رو برده اند. می کوبند. می دوند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می گوید: &quot; این هم خاصیته...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- &quot;چی؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- &quot;فرار!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می دوند سر کوچه. مرد با پیجامه و دمپایی قهوه ای رو بسته. مرد با زیر پیرهنی آبی آسمانی اش وسط کوچه ایستاده است. ادامه نمی دهد. چشمهایش را به زمین می دوزد. به گلهای فرش. اینجا آرام است. بیرون نه. &quot;حادثه همخوابه ی آرامش است.&quot; کسی این را گفته بود که دیگر اسمش را به یاد نمی آورم. همین طور چهره اش را. مرد بود. یک مرد خوش بو. فکر می کنم عطرش را برای بهنام کادو خریدم. بهنام خوشش نیامد. خودم چند وقتی عطر مردانه می زدم. بوی خوبی داشت. بوی سرد مردانه. چهره ی آن روز خودم را هم یادم نیست. انگار فقط حرفها می مانند و شاید، گاهی بوها. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;فرار؟!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;آره. فرار از حقیقت&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دهانم را کج می کنم. حس میکند شاید بهم برخورده باشد. راستش بهم برنخورده. این حرفها، حرف خودم بودند... فقط این طور وانمود می کنم. می گوید شوخی کرده است و به دل نگیرم. راحت آدم را خر فرض می کند. همان طور که خودش را عین آب خوردن خر می کند، می خواهد من هم خر شوم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;این خاصیت است.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پوزخندی می زنم. سرش را بلند می کند و گنگ نگاهم می کند. می پرسد چه چیز خاصیت است. می گویم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;این که خرم میکنی.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تمسخر می خندم. چشمانش را از من برمی دارد. باز می کوبند. می رود لب پنجره و از این مخمصه خودش را بیرون می آورد. حالا او هم میان بازیشان دویده است. مرد گورش را گم کرده و بچه ها می کوبند. کوتاه آمده است. احتمالا الان برای خودش روی مبل نشسته چای می نوشد و در دلش می گوید گور بابای این بچه ها و ننه بابای پفیوزشان. به او چه که خودش را بده کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می خندد. سرش را از پنجره بیرون برده و دولا شده. بچه ها را نمی دانم دوست دارد یا نه اما انگار به حال و هوای این ساعتش می آیند. بیشتر دنبال حال و هوایش است. هرچیزی که آن لحظه با او سازگار باشد او هم با آن می سازد. این طور نیست که از اول عمرش تا آن آخرین لحظه پای چیزی یا کسی بماند. حرف می زند و حواسم نیست. سرش را از پنجره تو می آورد می پرسد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; مگه نه؟!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصلا حواسم نبود. حالا نه یادم می آید حواسم کجا بوده و نه می دانم او چه می خواهد. خروس بی محل است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; چی؟!... چی مگه نه؟!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; میگم این بچه ها صاف و ساده هستند...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از آن حرف هاست. این بچه ها را جرات نمی کنی وقتی بازی می کنند از کنارشان رد شوی. &quot;صاف&quot;. کلمه ی مسخره. آن هم برای آدمها. کوچک و بزرگشان فرق ندارد. آدمها در وجودشان زمختی نهفته است. اصلا خدا اینها را زمخت ساخته. خواسته و ناخواسته اش را نمی دانم. ولی ساخته دیگر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;نه... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;چرا... چشمهاشون میگه...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;+ادامـــه &quot;شاید&quot; داشت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۱:&lt;/STRONG&gt; آلبر کامو(سقوط):&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;باور کنید، ادیان از لحظه ای که دم از اخلاق می زنند و با صدور فرمان تهدید می کنند، به خطا می روند.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۲:&lt;/STRONG&gt; من باید به اتاقم بادکنک ببندم... مثل Up!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۳:&lt;/STRONG&gt; عکس از John Crosley.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;+عنوان: نام یکی از آلبوم های کریس د برگ!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 10:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=greateacher&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>greateacher</dc:creator>
<guid>http://greateacher.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Der fliegende Holländer</title>
<link>http://greateacher.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: x-small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: x-small&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 320px; HEIGHT: 312px&quot; height=336 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.occultopedia.com/images_/flying_dutchman.jpg&quot; width=301&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;ســانــتا&quot;،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوگند نخور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذار اين نفرين مرا با كشتي ام ببلعد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما سهم درياييم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بمان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگذار اين &quot;هلندي سرگردان&quot; بميرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردهای پس از او &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را بفهمند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سانتا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بمان،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما می رویم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت۱:&lt;/STRONG&gt; سانتا(Senta) شخصیتی در افسانه &quot;هلندي سرگردان&quot;(The Flying Dutchman)... يك افسانه... يك اپرا از ريچارد واگنر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت۲:&lt;/STRONG&gt; اينكه مثلا به سرت بزنه كه خوابت نبره عجيب نيست؟!... يعني كاملا ارادي به سرت بزن&quot;ی&quot; که خوابت نبره! خب عجیبه دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۳:&lt;/STRONG&gt; الان فرداس... حــــــــــرف زدنم نمياد... فعلا! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 20:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=greateacher&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>greateacher</dc:creator>
<guid>http://greateacher.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مـــــــــردهاي بعــــــــد از تــــو</title>
<link>http://greateacher.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 377px; HEIGHT: 280px&quot; height=489 alt=&quot;Black paint for birds&quot; src=&quot;http://gallery.photo.net/photo/8545001-lg.jpg&quot; width=679 border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی از خدایش نیست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این مرد سیر شوی(!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرام از دستهایش بریزی!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو آن قدر نبوده ای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که دست و پایم لای این شعر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گم شده است...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو آن قدر نبوده ای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که این مرد هاج مانده میان واج واج این بغض!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی از خدایش نبود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تو از این مرد هی رفتی،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو از تمام عبور ممنوع های تنش بیرون زدی،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-ماتش بـــُرد-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی از خدایش نبود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تو از این مرد ِ هاشور خورده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سُر خوردی به آغوش پس از او!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سُر خوردی و تمام مردهای بعد از تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قدم زدند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تمام مردهای بعد از تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیستند،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابـــيــــدند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کسی از خدایش نبود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو از آنها رفتــــي،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردها &lt;STRONG&gt;مُـــــردنــــــد&lt;/STRONG&gt;!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۱: ......!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۲:&lt;/STRONG&gt; آلبوم رضا صادقی اومد... خوبه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۳:&lt;/STRONG&gt; فــــــــروغ:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتي در آسمان٬ دروغ وزيدن مي گيرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سرشكسته پناه آورد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من سردم است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت۴:&lt;/STRONG&gt; كشتي ها از ساحل انزلی هميشه ايستاده اند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت۵:&lt;/STRONG&gt;  رضا صادقــــــي:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خــــــدا رو چه ديدي شاید با تو باشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید با نگاهت از این غم رهاشم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت۶:&lt;/STRONG&gt; عكس از Josephine Chervinska.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;+بعدا درست شد(یک ساعت بعد):&lt;/STRONG&gt; پی نوشت ۱ توی پیوندهای روزانه هم بود... اونجا هست... خب بسه... همین طوری!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 18:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=greateacher&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>greateacher</dc:creator>
<guid>http://greateacher.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما به هم خیلی نزدیک بودیم... رفیق!</title>
<link>http://greateacher.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 368px; HEIGHT: 247px&quot; height=441 alt=&quot;The Intruder&quot; src=&quot;http://gallery.photo.net/photo/10291610-md.jpg&quot; width=680 border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... شروع كرد با ناخنش پشت سر هم روي شيشه زدن: &quot;پنج دقیقه پشتم رو می کنم به آکواریوم و همه می ذارن مولی های سیاه من بمیرند. باید با خودم می بردمشون دانشگاه. می دونستم.&quot;                 &quot;وای، زویـــــي. پنج ساله که داری همین رو می گی. چرا نمی ری چند تا دیگه نمی خری؟&quot;                زویی به زدن رو شیشه ادامه داد. &quot;همه ی شما جوجه دانشگاهی ها عین همید. بی احساس مثل سنگ. &lt;STRONG&gt;اون ها فقط مولی سیاه نبودند، رفیق. ما به هم خیلی نزدیک بودیم&lt;/STRONG&gt;.&quot;    &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;+&quot;فرانــــــي و زويـــــــــــي- جـــــي . دي . سليــــنجــــر&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۱: &lt;/STRONG&gt;آهنگ &quot;محاکمه در خیابان&quot; که رضا یزدانی خونده داره منو تحریک میکنه که حتما برم فردا این فیلمو ببینم...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۲:&lt;/STRONG&gt; تو می آیی... ۴:۱۰ صبح... در کله ام... و گوشم خواب می رود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۳:&lt;/STRONG&gt; احمد شاملو:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عقده هایم شعر شد، همه ی سنگینی ها شعر شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدی شعر شد، سنگ شعر شد، علف شعر شد،&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دشمنی شعر شد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۴:&lt;/STRONG&gt; عکس از Ron Jones. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 19:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=greateacher&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>greateacher</dc:creator>
<guid>http://greateacher.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من از تو می مردم*</title>
<link>http://greateacher.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 290px; HEIGHT: 339px&quot; height=606 alt=&quot;The tired man in the old city...(Sanovel Photo contest.2008-Exhibition)&quot; src=&quot;http://gallery.photo.net/photo/7167239-lg.jpg&quot; width=488 border=0&gt;&lt;A href=&quot;http://photo.net/photodb/photo?photo_id=8261491&amp;size=lg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; سرش را بالا می آورد- از گلهای فرش دل کنده-  و به زنی که رو به رویش نشسته خیره می شود. موهای مشکی. چشم های قهوه ای تیره یا به قول خودش مشکی. چشمهای عمیق قهوه ای تیره که همه ی احساسش به آنها می ریزد. زل می زند. به من. به چشمهای قهوه ای تیره ی زنی که رو به رویش نشسته. می دانم به تنها چیزی که فکر نمی کند &quot;من&quot; هستم. یعنی راستش به گلهای فرش هم فکر نمی کرد. فکرش با نگاهش نمی خواند. بیشتر دنبال نقطه ای است که نگاهش را به آن بیاویزد و بعد برود. با خیال راحت راهش را بکشد و به دنیای خودش باز گردد. از شر نگاهش خلاص شود. این جور وقت ها از چشمهایش می ترسم. چشمها تو را می بینند اما تصویر دیگری را برایش معنا می کنند. چشمها تو را &quot;نادیده&quot; می گیرند. از نادیده شدن می ترسم. می ترسم آنی نباشد که دلم می خواهد. چشمهایش به جای او فراموش می کنند. هرکس را که بخواهند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سنگین از جایم بلند می شوم و روی مبل کناری می افتم. به من باز می گردد. پای چپم را روی پای راستم می اندازم. تکانش می دهم. عصبی شاید. می پرسم: &quot;کجایی؟!&quot; گوشش قرمز می شود. قرمزی از گردنش می گیرد و بالا می رود تا به گوشش برسد. وقتی گریه کند گوشش قرمز می شود. وقتی بخندد. شرمنده باشد. وقتی عصبانی ست. وقتی هرچیز لعنتی ای باشد گوشش قرمز می شود. عجیب است. دار و ندارش به گوشهایش می ریزد. نگاهش را از من می گیرد. تازه یادش افتاده که دلش نمی خواهد من از سرش بیرون بروم. مرا دوست دارد. بیشتر از خیلی ها. فهمیده چشمهایش دروغ گوهای بزرگی هستند. دیگر زل نمی زند. مرا دوست دارد. نه خیلی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;حواسم نبود...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;...می دونم...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می دانم که به من فکر نمی کرده است. حواسش به من نبوده. از من فقط یک عکس می ماند که روی شیشه ی عینکش گیر کرده و نمی تواند به چشمهایش برسد. می خواهم چشمهایش را برای خودم نگه دارم. می خواهم بی ملاحظه مرا به ذهنش راه دهند. همیشه از چیزهایی که زیادی زنده اند می ترسم. از ماهی قرمزهای عید، نوزادها با آن سرهای نرم و پوست نازک شیشه ای کف پایشان. از چشمهای او. وقتی زیاد زنده باشی جلوتر می میری. مرگ نزدیکت می ماند. بوی مردارت دنیا را برمی دارد. بوی رخوت. بوی لاش. این طور موقع ها چشمهایش مثل تونل ارواح میشوند. یک عالمه روح بی صاحب درونشان وول می خورد. با چندین روح چشمهایش زیادی زنده اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سکوت سهم اوست و زبانم این سالها عادت کرده جورش را بکشد. می کوبند. کسی فحش می دهد. مفهوم نیست. اما فحش است. می گوید این خاصیت است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;چی خاصیته؟!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باز آرام شده اند. مرد همسایه بود. نه او خسته می شود نه بچه ها کوتاه می آیند. اما رو به روی من کسی از دنیای بیرون جداست. فکر نمی کنم چیزی شنیده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; خاصیت دیگه... نمی دونم... یه چی که من ندارم... یعنی بعضیا ندارن... منم یکی شون... .&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot; محبت!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;نه... زبون...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;ادامه &quot;شاید&quot; داشت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;۱:&lt;/STRONG&gt; بهزاد بمانی:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بی تو، بی هم قطار می میرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من از این انتظار می میرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منو از روز رفتنت کشتی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برنگردی دو بار می میرم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;۲:&lt;/STRONG&gt; آلبوم ۱۴، علی لهراسبی اومد.خب خوبه... اما نه به اندازه ی نامهایی که روی اینسرتش اومدن! این شعر بالا هم مال همین آلبومه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;۳:&lt;/STRONG&gt; تو این همه تعطیلی میشه رفت کنسرت محسن یگانه... یا رفت کوه... یا موند خونه درس خوند... که آخری کلا منتفــــــیه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;۴:&lt;/STRONG&gt; عکس از Mehmet Akin.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;* نام یکی از شعرهای فروغ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 16:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=greateacher&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>greateacher</dc:creator>
<guid>http://greateacher.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اينكه تو مي آيي... از سقف خانه ي ما!</title>
<link>http://greateacher.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 355px; HEIGHT: 228px&quot; height=453 alt=Cottage src=&quot;http://gallery.photo.net/photo/2898878-md.jpg&quot; width=680 border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی من این همه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;&lt;STRONG&gt;پاییـــــــــــــــــــزم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر دلم را برايت جلو بكشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كه با &lt;FONT color=#006633&gt;&lt;STRONG&gt;بــــــــــهار&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; چشمهاي تو ميزان باشد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت۱:&lt;/STRONG&gt; يغما گلرويي:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سنباد قصه آخرش نگفت كه مقصدش كجاست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هيش كي نفهميد گاليور عاشق فلرتيشياست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت۲: &lt;/STRONG&gt;اينكه مثلا تو مي آیی... شبیه همین عکس... از سقف شیب دار... ۴:۱۰ صبح... از خواب بلندم کنی!  اينكه مي آيي در كله ام... مي داني(؟!) صاف مي آيي در كله ام طوري كه تا به حال هيچ وقت نيامده اي... اينها همه اصلا معلوم نيست چيست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت۳:&lt;/STRONG&gt; پيرزن ها گاهي نویسنده اند... چشمهاي آبي دارند... چكمه هاي ساق دار مي پوشند... شنل سورمه ای... و بعد از هر آهنگ مي گويند &quot;بــــراوو&quot;...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت۴:&lt;/STRONG&gt; شرق بهشت... لاست... هر دو نصفه موندن... البته لاست خيلي بيشتر از نصفه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت۵:&lt;/STRONG&gt; عكس از Ketil Monsen.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 11:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=greateacher&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>greateacher</dc:creator>
<guid>http://greateacher.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
